دلم میخواد بمیرم. طاقتم طاق شده.
با کوچکترین چیزی حالم میریزه بهم و از این رو به اون رو میشه و یه حالت خیلی شدید و خورندهای از درون پیدا میکنم که میخواد منو بکشه. انگار میگه حتی اگه تو خودتو نکشی، من تو رو میکشم منتها زجر مرگت میکنم. واقعن تحملش سخته چون اتفاقی پشتش هست که خییلی زیاد منو ناراحت کرد و من خیلی تلاش کردم که بهش فکر نکنم و خیلی هم برام مهم بود. اما اینقدر که درونم مونده دیگه داره آزاردهنده میشه.
خیلیا هستن که برام مهمن و دوست ندارم از مردنم ناراحت بشن، خیلیا ممکنه تحت تاثیر کارم قرار بگیرن و اونا هم چنین کاری بکنن. وجدانم گلومو گرفته
دلم میخواد همهشو بریزم بیرون، نمیخوام دیگه مقاومت کنم، نمیتونم یعنی ، انرژیشو ندارم، نمیخوام..
دلم نمیخواد مسئولیت کارام، گذشتهم، آدما، و حتی خودم به دوشم باشه. گاهی میگم کاش فقط بمیرم و تموم شه. اصلا اگه میخواد ج.ن.گ.ی هم بشه، اولیش بخوره توی خونه ما و همه با هم بمیریم ، توان ندارم دیگه
آدما هم بیملاحظهن و هی دم از چیزای استرسبرانگیز میزنن
تموم شدم، ولم کنین..
