#برشی_از_کتاب 📚
زندگی فصل فصل است برای بعضی چهل فصل است، برای بعضی چهار فصل توی آشپزخانه مادر بزرگ یک دمی دایره ای آویز بود که با صد رنگ پارچه های ریز ریز درست شده بود صد رنگ بود اما میگفتند دمی چهل تکه، خانه آن یکی مادر بزرگ هم یک لحاف بود که آن هم از ده ها پارچه کوچک و یک اندازه اما در رنگهای مختلف دوخته شده بود و معروف شده بود به لحاف چهل تکه یک بار که با گریه و زاری شب را خانه مادر بزرگ ماندم موقع خواب بهانه ام ادامه پیدا کرد و طلب لحاف چهل تکه کردم مادر بزرگم آن لحاف سنگین را آورد پهن کرد نصفش را زیرم انداخت و وقتی دراز کشیدم نصف دیگر را رویم کشید موقعی که خواست برود دوباره بهانه گرفتم که یک قصه هم تعریف کند بنده خدا نشست و پاهایش را دراز کرد زیر لحاف و من هم از فرصت استفاده کردم و سرم را از روی بالش سر دادم تا روی پاهایش که کمی هم درد می کرد کم کم هم با دستانم زانوهایش را نوازش کردم به خیال خودم که با دستان کوچکم کمی از دردهایش را کم کنم مادر بزرگ همراه با نوازش موهایم قصه گاو
بنی اسرائیل را گفت:
- امشب که خانم شدی و بزرگی کردی من رو مجبور کردی که برات لحاف
بزرگ بکشم از کمد بیرون من هم برات به قصه بچه گونه نمیگم یکی بود فقط هم همون یکی بود یعنی یکی دیگه نبود؛ به قومی رو خلق کرد زمان های خیلی دور، قبل از پیامبر ما دیگه ببین چه قدر دور بوده، به روز مردم این قوم و قبیله از خواب که بیدار شدند دیدن ای داد بیداد جنازه یکی از جوان هاشون افتاده
گوشه ای
وای... یعنی چی؟
یعنی این که یکی اون بنده خدا رو کشته بود و فرار کرده بود. خلاصه داغدار شدند و پیگیر که قاتل رو پیدا کنند دیدند عقل خودشون به جایی نمی رسه رفتند سراغ پیامبرشون و کمک خواستند پیامبرشون هم از طرف خدا دستور داد که یک گاو بکشید و قسمتی از گاو رو بزنید به اون بنده خدا زنده می شه و ازش بپرسید قاتل کیه؟ رفتند دور هم مشورت کردند که گاو رو چه کار کنند هم دلشون میخواست قاتل رو پیدا کنند هم دنبال این بودند که به خورده از زیر هزینه خرید گاو فرار کنند برگشتند سراغ پیامبر و پرسیدن؛ این گاوی که گفتید ذبح کنیم چه رنگی باشه؟ پیامبر گفت یعنی چی خب یه گاو بکشید گوشتش رو تقسیم کنید گفتن نه رنگش رو بگو خلاصه پیامبر از خدا پرسید و گفت بهشون دوباره رفتند و برگشتند که حالا بگو چه شکلی باشه؟ پیامبر خدا گفت. رفتند و برگشتند که فلان و بهمان باشه یا نباشه؟ دوباره پیامبر خدا گفت یک دفعه دقت کردند دیدند ای دل غافل این گاو با این خصوصیات که سخت گیر می آد حالا از کجا پیداش کنند، افتادند توی دردسرا
با تمام وجودم گوش می دادم که پرسیدم
افتادند یا خودشون رو انداختند
مادر بزرگ خندید و گفت:
من همینو میخواستم میخواستم ببینم تو هنوز همون نوه ی باهوش منی
یا نه؟
و بعد سرش را بالا گرفت و گفت:
خدایا این هوش و این فهم رو خودت دادی، خودت هم یاریش کن که خرج راه خودت بشه.
من این حرف مادر بزرگ را قبول داشتم البته قسمت اولش را، ده بار شنیده بودم از ده نفر که فرشته هوش بالایی دارد تیز است و ... اما اولین بار بود که مادربزرگ هشدار گونه دعایم کرد. آن شب متوجه نشدم و سوالم را دوباره تکرار کردم منتهی جواب گونه:
به نظرم همون اول که خدا خیلی ساده گفته بود به گاو بکشید، یعنی هر گاوی چرا خودشون کار رو سخت کردند؟
مادر بزرگ سرم را نوازش کرد و گفت:
کار دنیا سخت نیست ما سختش میکنیم. دستورات و قوانین خدا هم همش رحم و محبته شیطون سخت نشون میده که دورمون کنه از خدا زندگیمون رو سخت کنه دور خودشو شلوغ کنه، شیطون عقده داره از ما تا خرابمون نکته دست برنمی داره
مثل دوختن این لحاف چهل تکه؟
کمی جا خورد از حرفم و ادامه دادم خب یک ملافه بخرید و بدوزید این همه تکه تکه پارچه دوختید تا بشه یک ملافه مادر بزرگ سری تکان داد به رک گویی من و گفت:
نه مادرجون قصه این ملافه های چهل تکه قصه سختی ها و درد و بلاها و رنج های زندگیه که هم میشه انداخت دور و هم میشه به هم وصل کرد و قابل استفاده اش کرد
حالا من همان چهل تکه بودم که اگر وصل میکردم؛ درس می گرفتم، نا امید نمی شدم حرکت می کردم قابل استفاده میشد زندگیم و الا که ... این و الا را باید از ذهنم پاک می کردم چهل فصل زندگیم را باید کنار هم می گذاشتم و می دوختم تا قابل بشود!