موضوع مسابقه منو برد به خاطرات دورِ سفرهایی که وقتی بچه بودم با خانواده و فامیلامون میرفتیم. راستش یه چیزیه که هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم، به نظرم برای آیندگان تعجبآور خواهد بود. حداقل میدونم روزی میتونم برای نوههام کلی داستان بگم و اونها هم با هیجان گوش بدن و شاید فکر کنن چطور ما اینطوری سفر میکردیم!
یکی از چیزایی که همیشه یادمه، مینیبوس دایی پدریم بود. من شیش تا عمو دارم و این شیش نفر، همراه ما، ظرفیت مینیبوسو کامل میکردن. وقتی همه سوار میشدیم، یه حس عجیب و جالب داشت؛ همه با هم، با همون هیجان بچگی، راهی امامزادهی شهر مجاور میشدیم. یادمه همیشه شب حرکت میکردیم چون هوا خنک بود و همهمون منتظر مینیبوس میشدیم. مادرم وسایلو جمع میکرد، بعد میرفتیم خونهی یکی دیگه از عموم تا اونا رو هم سوار کنیم و اینطوری آخرین خونه هم رسیدیم و سفر واقعی شروع میشد.
حرکت توی جاده، وقتی شب از نیمه گذشته بود، یه حس خاص داشت. چراغهای زرد جاده، صدای موتور مینیبوس، خستگی شیرین بچهها... همه با هم یه ترکیب عجیب درست میکرد که هنوز تو ذهنم زنده است. یه چیزی که همیشه برام جالب بود، مسیر خاکی نزدیک روستا بود؛ چند موتورسوار میدیدم که با دستمال، صورتشونو تا پایین پوشونده بودن. اون موقع بچه بودم و فکر میکردم دزد یا راهزن هستند! وقتی از پدرم پرسیدم، گفت: «نه بابا، فقط نمیخوان گرد و خاک بره تو حلقشون!» اون موقع هم ترسم ریخت و هم کلی خندیدم.
از اون سفر، هنوز جادهی باریکی که یه طرفش دره بود یادمه، یا سربالایی که مینیبوس به زور بالا میرفت و همهمون با هم یه صدا میگفتیم: «یا علی!» هنوز هم صدای اون «یا علی»ها تو گوشمه، یه چیزیه که هر وقت یادم میاد، هم خندهم میگیره و هم حس میکنم دوباره اون بچهی هیجانزده هستم.
اما مسافرت فقط جاده و حرکت نبود؛ کنار هم بودن، خندههای بیاختیار، داستانهای شبانه و حس کوچک بودن توی دنیای بزرگ، همه چیزو خاص میکرد. وقتی به امامزاده میرسیدیم، نه تنها خوشحال بودیم، بلکه از مسیر پرهیجان هم لذت میبردیم. هر پیچ و خم جاده، هر دستمال روی صورت موتورسوارها، هر صدای باد توی شب، خاطرهای بود که هنوز هم زنده است.
حالا که بزرگ شدم، میفهمم ارزش واقعی سفرها، نه مکانهایی که دیدیم، بلکه لحظاتیه که با عزیزانمون ساختیم. سفرهای بچگی من با شیش تا عمو، درس بزرگی بهم داد: زندگی یه مسیر پر از پیچ و خم و بالا و پایینه و هر لحظهش ارزشمنده. این خاطرات باعث میشه وقتی نوههام بشنون، باورنکردنی باشه که ما با چه سادهگی و هیجانهایی، اینقدر خوشحال بودیم. اما همین سادگی، پر از شادی و تجربههای ناب بود.
بعد از امامزاده، سفرمون ادامه پیدا کرد و رفتیم کرمانشاه. اونجا برای اولین بار رفتم عملیات مرصاد و یه چیز خیلی خاص دیدم. یه دفتر بود که برای دلنوشتههای شهدا گذاشته بودن، و وقتی نوشتم، نوشتم: «در بهار آزادی جای شهدا خالی». همون لحظه حس کردم اون سفر فقط تفریح نبود، بلکه یه تجربهی واقعی از تاریخ و زندگی هم بهم داده بود. یاد گرفتم که سفر میتونه هم سرگرمی باشه، هم یادآوری ارزشهای زندگی و شجاعت آدمها.
سفرهای منو یاد میندازه که گاهی فقط حرکت کردن و کنار هم بودن، بهترین بخش ماجراست. هر بار که به اون خاطرات فکر میکنم، حس میکنم دوباره توی همون مینیبوس نشستم، شب سردو پشت سر گذاشتم و با صدای «یا علی» مسیر رو پیمودم، بیآنکه زمان بتونه اون لحظهها رو از من بگیره. و این چیزیست که مطمئنم حتی آیندگان هم وقتی بشنون، تعجب خواهند کرد و لبخند خواهند زد.
همیشه یه چیز خاص تو ذهنم مونده: رنگ سبز. هر مینیبوس سبزی که میبینم، بدون اینکه بخوام، یاد اون خاطراتم میافتم؛ خندهها، نجواها، شبهای پرهیجان و همهی عموهایم کنارم. سبز برای من فقط یه رنگ نیست، یه پرواز خاطره است، یه پرو بال که خاطرات رو دوباره زنده میکنه و بهشون جان میده. حتی آیندگان هم وقتی بشنون، مطمئنم با تعجب و لبخند، در دنیای ما غرق خواهند شد.
آرام باش قلب من
آرام باش
فکر کن که نم نم باران است بر پنجرهام میبارد.
شمس لنگرودی