و حالا از اون اتفاق برق گرفتگی بخوام بگم بهمن ماه روز تولدم هم دقیقا بود که داخل یک کیف فروشی بودیم خواستم کیف داخل ویترین رو بردارم که اون پسره فروشنده بلند داد زد خانوووووم برق گرفتتتت ببین بلند نه ها بلنددددد داد زد که من بیشتر از صدای اون ترسیدم و در اون لحظه همراه شد و احساس درد در انگشتم و یک لحظه گفتم تمام شد. از اون لحظه فقط صدای اون برق گرفتتتت خانووم رو یادمه که خیلی ترسیدم و بخوام درد برق گرفتی رو توضیح بدم مثل این میمونه که دوتا میخ رو فشار بدن داخل انگشتت یهو شوک بهت وارد میشه.
همون روز هم پیام اومد میری مصاحبه فلان کار دولتی که گفتم چرا که نه؟ نیکی و پرسش؟! چند نفر بدون آزمون انتخاب شدیم رفتیم برای مصاحبه که باحال بود با آدم های خوبی آشنا شدم سوالاتی که پرسیده میشد و...
شوک بعدی پنجشنبه همون هفته اتفاق افتاد وقتی که از مهمونی برگشتیم هر چی کلید انداختیم در باز نمیشد که از همسایه نردبون خواستیم در این فاصله یک ماشین پژو اومد گفت چی شد؟ که مثل گربه بالا پرید و در رو باز کرد و رفت. من داخل ماشین بودم و منتظر که همراه ماشین برم داخل که هر چی گذشت پدر و مادرم نیومدن! یه حسی بهم میگفت دزد نجوا! که به فکرم اومد به وایفای خونه وصل شم دیدم که وایفای روشنه با خودم گفت خب اگه دزد اومده باشه خب اینم قطع میکنه میبره دیگه! که دیدم طولانی شد و نیومدن با خودم گفتم فکر کنم خونه خراب شدین نجوا! رفتم داخل صحنهای که دیدم واقعا برام شوک آور و باورنکردنی بود همچی پخش پلا شده بود هر چی که فکرشو کنی وسط بود از کیسه برنج کفش های داداشم لوازم تعمیر چکش و... و امااااا رسیدم اینکه دلم آدم هم میخورد از این شلوغی شوک آور و استرسی بد میفتاد وجودت. به دری که از راهرو وارد خونه میشی که اونو کنده بود و رسیده بود به قفلش که خواسته بود در رو باز کنه ما رسیده بودیم
مادرم داد میزد با صدای بلند و اسم بابامو میگفت که چکار کنیم و فلان و بهمان همزمان هم میزد تو سرش با شنیدن صدای مادرم و دیدن حرکاتش شوک بدی بهم وارد شد و از شدت ترس میلرزیدم که زنگ زدم پلیس با صدای لرزون و نفسی که به سختی بالا میومد صحبت کردم و آدرس دادم.
گذشت تا اینکه رفتیم مرحله دوم مصاحبه که شهر دیگری بود منم با ماشین دوستم رفتیم سه نفر بودیم که عقب نشستیم و مادر دوستم جلو پدرش هم راننده. که سوالاتی هم ازمون میپرسید مثل فرمانده فلان کیه؟ فرمانده فلان جای دیگه؟ که ما جواب میدادیم اون روز هم تموم شد و اومدیم شهرمون.
گذشت تا ماهرمضون شد و سریال متهم گریخت شروع شد حال هوای ماه رمضون همیشه خوب بوده برام تااااا روز دهم ماه رمضان. سحر بود و من با سروصدا بلند شدم تلویزیون روشن بابام خیره بهش با چشمای بیرون زده و دوباره صدای وحشتناک بلند مادرم که داد میزد میخواد چیییییی بشههههه حالا من با چشمای خواب آلود اینها رو میدیم و البته صدای عبدالباسط زمینه این جیغها.واقعا نمیدونم چی بگم اینقدررر ترسیده بودم که نمیتونستم حرفی بزنم و دل درد بدی هم از استرس گرفته بودم صدای جیغ همراه با صدای عبدالباسط که برای فاتحه خونی و مرگ هست اونم توی گرگ میش هوا که هنوز روشن نشده بود شوک باور نکردن همه و همه باعث شد بود استرس شدید که نتیجهاش شد دل دردی وهم آور.
حالا مگه خوابم میبرد؟ به روز خوابیدم که تماس ها شروع شد.
و حالا تمام اون سوالاتی که خونده بودیم جوابش همه شهید شده بودن! برام غمانگیز بود.
یادمه توی داد زدن های مادرم گفتم تورو خدا فقط تو داد نزن کل خونه هم جارو کرده باشن فقط تو داد نزن