ویرگول
ورودثبت نام
آنا
آناروباهی در حال رام شدن :)
آنا
آنا
خواندن ۵ دقیقه·۸ روز پیش

بمانم یا بروم؟

چند بار آمده‌ام تا اینجا بنویسم اما هر بار کلمات در نطفه خشک شده‎‌اند. نه این که از نوشتن فرار کنم. می‌نویسم اما به انگلیسی. زبانی که به من جرات ابراز وجود و احساساتم را داد.
وقتی ملاک‌های اختلال اضطراب اجتماعی را در dsm بررسی می‌کردم، متوجه شدم خجالتی بودن شروع این طیف و ابتلا به اختلال آخر این طیف قرار میگرید. خیلی از علامت‌ها را در خودم دیدم. فکر کنم نمی‌شود آن را اختلال نامید ولی نقطه‌ای روی این طیف قدم می زنم. مثلا بیشتر اوقات شروع کردن بحث برایم سخت بود. جواب های کوتاه به دیگران می دادم. از بودن در جمع های شلوغ لذت نمی بردم. معمولا دایره دوستان محدودی داشتم. از قضاوت شدن توسط دیگران و مورد تمسخر واقع شدن مضطرب می شدم. همه‌ی این ها را با فعل گذشته می‌نویسم. چون حس میکنم خیلی از این علایم در من کمرنگ شده‌اند. انگار با مواجه‌سازی و قرار دادن دادن خود در موقعیت‌های جدید تغییراتی در من ایجاد شده است.

نگار جواهریان در فیلم «اینجا بدون من» دارای شخصیتی با این اختلال است. ولی در نهایت همراهی پیدا میکند که گویی آب روی آتش می شود. او دیگر از قضاوت دیگران نمی‌ترسد. دچار علایم جسمی و روحی اضطراب نمیشود. دیگر با دیدن افراد جدید بدنش عرق نمیکند. قلبش تند تند نمی زند. گوارشش به مشکل نمی خورد. تعادلش به هم نمی‌خورد. پوست دستش را نمی کند.سرش را پایین نمی‌اندازد. البته داشتن اضطراب در موقعیت های مختلف طبیعی است. اما آنجایی مشکل ساز میشود که این چرخه تکرار میشود یا اضطراب فرد کاسته نمی شود.

زبان انگلیسی، جلسات انگلیسی من با دوستم و آشنایی با رشته روانشناسی به گونه‌ای در حال درمان من بوده‌اند. مانند یارِ نگار (یلدای داستان) در فیلم. شاید دیدن این نشانه‌ها بتواند کمی مرا در پیچی که گیر افتاده‌ام نجات دهد. تصمیمی که هرچه سریعتر باید گرفته شود تا از اضطراب من بکاهد. انگار بدنم مدام در حالت آماده باش است. بعد از مدتی، احساس فرسایش به آدمی دست می‌دهد. تمرکز را از او می دزدد. از چیزی لذت نمی برد.

اگر مقاله را ننویسم، نمی توانم به خوبی گپ تحصیلی‌ام را پر کنم. اگر این فرصت را از دست بدهم، دیگر مهاجرت برای دکتری خیلی سخت خواهد شد. مهاجرت برای ارشد هم پول میخواهد. اگر مقاله نوشته نشود، به احتمال زیاد برای نوروساینس هم به سختی می‌توانم اقدام کنم.

اگر الان ارشد دانشگاه آزاد را شروع کنم، هزینه‌های زیادی برایم رقم می‌زند. آن هم در یک شهر دیگر. دیگر پولی برای شرکت در دوره ها برایم باقی نمی‌ماند. اگر بخواهم برای کنکور بخوانم. امسال که نمی‌توانم. چون ثبت نام نکرده‌ام. وقتی به سال دیگر فکر میکنم، همزمان هم آرام میشوم هم مضطرب. آرام به این جهت که انگار وارد فاز اجتناب میشوم و خطر از من دور می‌شود. مضطرب به این خاطر که رقابت برای دانشگاه‌های خوب بسیار بالاست. تقریبا باید رتبه‌ای زیر 70 داشته باشم. اگر نتوانم دانشگاه دولتی یک جای خوب قبول شوم چه خواهد شد؟ از این نمی‌ترسم که دانشگاه دولتی قبول نشوم، چون دفعه پیش با رتبه‌ای که داشتم قبول شدم ولی بوشهر. اگر مجبور شوم به دانشگاه آزاد بروم چی؟
آخر زندگی در یک سری از شهرها را دوست ندارم. الان حس میکنم شاید فقط تهران بیارزد یا شهرهایی که دانشگاه دولتی خوبی دارند. بیشتر تهران را دوست دارم چون میتوانم در دوره‌های مختلف شرکت کنم و لازم نیست خیلی نگران دوری راه باشم یا مجبور باشم آنلاین شرکت کنم.

اگر الان دانشگاه ازاد را انتخاب کنم، میتوانم بخشی از هزینه‌های دانشگاه را از بابا بگیرم. ولی باز هم هزینه‌ها زیاد است. اگر برای سال دیگر بخوانم و دانشگاه دولتی قبول نشوم، هزینه دانشگاه آزاد چقدر خواهد بود؟ و اینکه آیا بابا می‌تواند همچنان مرا در این هزینه‌ها یاری کند.

شاید هم برای من دیر باشد تا این مقطع را شروع کنم. شاید هم به قول بعضی‌ها برای این که بدانی علاقه‌ات چیست دیر شده است. شاید هم پیر شده‌ام. ولی می‌دانم که همچنان انرژی‌اش را دارم با سبک زندگی تقریبا سالمی که برای خودم ساخته‌ام. انگار فشاری از بیرون رویم حس می‌کنم. از این که شاید این کارها برایت دیر شده باشد. انگار الان وقت کار کردن است تا تحصیل. پس کی قرار است درآمد درست و حسابی داشته باشم؟

گاهی وقت‌ها حس می‌کنم کاش از خون و زیست بدم نمی‌آمد. کاش یکی از رشته‌های پیراپزشکی را انتخاب کرده بودم. حداقل الان درامد ثابتی داشتم. و میتوانستم روی علایم وقت بگذارم. ولی به سرعت از این فرض پشیمان می‌شوم. بودن در محیط بیمارستانی همیشه روان من را بهم ریخته است. ولی امکان داشت تا مطبی برای رادیولوژی داشت. اما یک سوال؟ من که آن زمان از هیچ کدام از این اطلاعات را نداشتم؟ اصلن از کجا میدانستم سود کدام بیشتر است؟ از کجا میتوانستم اطلاعات جمع کنم؟
بعدم، وقتی همه‌ی این‌ها گذشته، یعنی دیگر لازم نیست زیادی کنکاکش کنم. شاید نگاه کردن به آن برای برداشتن چند نکته ضرری نداشته باشد. شاید تجربه‌ی الانِ من اهمیت بیشتری داشته باشد، و باید ببینم با امکاناتی که در اختیار من است چه تصمیمی می‌توانم بگیرم.

ولی من هنوز نمی دانم چرا باید مهاجرت کنم؟
یک زمانی فکر می‌کردم من از پس مراحل مهاجرت بر نمی‌آیم. بعدن دلم می‌خواست مهاجرت کنم تا تجربه تازه‌ای داشته باشم. و خودم را به خاطر تلاش نکردن سرزنش نکنم. اما الان، مانده‌ام بین تجربه یک کشور جدید و ماندن و دنبال کردن علاقه‌ای که دارم. آخر مهاجرت با روانشناسی خیلی سخت است. یعنی اگر این مسیر را انتخاب کنم، تقریبا باید از مهاجرت خداحافظی کنم.

انگار مهاجرت برای من کلمه‌ای مبهم است. نمی‌توانم آن را به اجزای کوچکتری تقسیم کنم. و آن را از ابعاد مختلف بنگرم.

سه‌شنبه- 28 بهمن 404

دانشگاه دولتیدانشگاه آزادمهاجرتروانشناسی
۸
۱۶
آنا
آنا
روباهی در حال رام شدن :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید