دیروز رو از دست دادم. چیزی این جا ننوتشم. امروز هم داشتم از زیرش در می رفتم. از خودم عصبانیام. انگار حرف جدیدی برای زدن ندارم. بعد از چند روز نوشتن، کم میارم. انگار در معرض اتفاقهای جدید قرار نگرفتم تا خوراکی برای نوشتن پیدا کنم. زندگی میافته روی یه دور ثابت و تکراری. با همون روتینهای قبل.
کتاب میخونم. دلم میخاد بخش هایی از اون رو اینجا بذارم. ولی منصرف میشم. تایپ کردنش طول میکشه. از طرف دیگه فکر میکنم نوشتنش چه سودی به حال من یا خواننده داره. انگار اونو مثل وقت تلف کردن می بینم. اصلا وقت تلف کردن یعنی چی؟ از کجا بفهمم کاری که الان انجام میدم منو راضی میکنه؟ حس خوبی بهم میده؟ چطوری بفهمم که دارم رو به جلو پیش میرم؟ در جا نمی زنم یا عقب عقب نمبیرم؟
از دیروز انگار یکی از ابزارهایی که توی مکالمه با دیگران کمک میکرد رو از دست دادم. دوباره شکننده شدم. و نتونستم ناراحتیمو اعلام کنم. شاید هم نمیدونستم که اصلا باید اعتراض کنم یا نه؟ اون قضیه رو مطرح کنم یا نه؟ ولی این ناراحتی بیشتر به خاطر شرایط خودم بود نه طرف مقابل. شاید من زیادی انتطار داشتم.
هنوز درگیرم که چه کنم. مدام دارم از اپلای کردن فرار میکنم. از این میترسم که دوباره دیر بشه. مثل خیلی از تجربههای قبلم لحظه آخری تازه متوجه قضیه بشم.
از انجام دادن خیلی از کارهای روزانه هم خسته شدم. حتی از ورزش کردن. تحرک داشتن. فکر کنم اثرات زیادی خونه موندنه. در نتیجه، ناخودآگاه خودم رو سرزنش میکنم که چرا شغلی ندارم. حتی حس میکنم دیگه از من گذشته. انگار ناامید شدم. فکر میکنم دیگه نمیشه مهاجرت کرد. نمیشه کار پیدا کرد. خیلی دیر شده. من پیر شدم. حتی نمیشه دیگه ازدواج کرد یا پارتنر پیدا کرد. انگار 30 سالگی برای من نقطه پایانه.
دلیل این حسها ممکنه به شرایط زیر بستگی داشته باشه:
وقتی توی سایت های کاریابی میبینی محدودیت سنی گذاشتن
وقتی خودتو با بقیه مقایسه میکنی و میبینی که اونا ازدواج کردن
وقتی ازدواج کردن برای دخترهایی که سنشون بالاتره، سختتر به نظر میرسه
وقتی قیمت ها سر به فلک کشیده
وقتی نمیتونی کار پیدا کنی
وقتی هنوز حوزه مورد علاقتو پیدا نکردی
وقتی از این شاخه به اون شاخه میپری
ولی یادم میاد من تنها کسی نیستم که ممکنه اینا رو حس کنه یا همچین تجربههایی داشته باشه. شاید از نظر خودم از انجام دادن یه سری کارها فرار میکنم. شایدم نه قضیه خیلی پیچیدهتر از این حرفاست.
حس کنم جلسات تراپی قرار نیست بهم کمک کنه. انگار منتظرم اتفاق عجیبی بیافته. من بتونم تغییر کنم. حتی از این جلسات هم ناامید شدم. دیگه حوصله حرف زدن در مورد گذشتهمو هم ندارم. انگار منتظرم با حرف زدن، مشکلاتم حل بشن. اصلا هدف جلسات روانکاوی قراره چی باشه؟ چطوره میتونه بهم کمک کنه؟
«پنجشنبه 9 بهمن 404»