ویرگول
ورودثبت نام
آنا
آناروباهی در حال رام شدن :)
آنا
آنا
خواندن ۵ دقیقه·۱ روز پیش

داستان من و فیزیک

آن قدر غرق در استرس و اضطراب بودم که حتی نمی‌توانستم کتاب مورد علاقه‌ام را هم ادامه دهم. البته درد مداوم دندانم هم به کلافگی‌‎ام افزوده بود. میخواستم بدون وقفه بنویسم «دیروز هم از دست رفت و چیزی اینجا ننوشتم.» اما به نظرم جمله خیلی تکراری بود. شاید این تکرارها دلیلی دارند. انگار هنوز به عادت تبدیل نشده است. گویا باید زمان مشخصی برای انجام آن داشته باشم. هر بار که روزی را از دست میدهم دلم میخواهد دو تا نوشته هوا کنم تا جبران کنم. ولی نمیشه یا واقعا نمیخوام.

بگذار کمی از دلایل استرسم بگویم. امروز صبح سعی کردم آن ها رو به شکل نمودار روی کاغذ به زبان بیاورم. یکی از آن‌ها عدم اطمینان نداشتن برای کارهایی بود که یا در حال انجام آن بودم یا می‌خواهم انجامشان دهم. انگار تهِ دلم به دنبال یک اطمینان قابل قبولی هستم تا کاری را انجام دهم. ولی به مانند یک انتظار توخالی می‌مونه. مانند انتظارهای دیگه‌ای که از خودم و جهان اطرافم دارم. مثلا انتظار داری که آدما مهربون باشن، باهات خوب رفتار کنن، یا اینکه همیشه تصمیم‌هایی بگیری که به نفعت باشن.

انگار دلم نمیخواد مهاجرت کنم. شاید هم به دنبال دلیل محکمی هستم که برم دنبالش. تا چند ماه پیش دلم میخواست که تجربه‌اش کنم هرچند به نظرم سخت می‌اومد. ولی الان که وارد خان دوم شدم، دیگه دوسش ندارم. انگار توان تحمل سختی‌هایی که این مسیر داره رو ندارم. شاید هم همه‌ی این‌ها بهونه‌ای است برای عقب کشیدن. دلیل دیگه ای هم هست که به نوع رشته و پول بی ربط نیست. پول از این جهت که بیشتر دانشگاه های ارشد فاند نمیدن. یا اینکه به سختی میشه فاند گرفت و یا باید حین تحصیل کار کرد. اونم توی یه کشور دیگه، یه زبون دیگه که هیچ کس رو هم نمی‌شناسی.

اگر بخوام برام دکتری هم برم، باید روزمه قوی‌تری داشته باشم. مثلا مقاله یا پروژه‌های مرتبط که بتونه یه جورایی گپ تحصیلی‌ام رو هم پر کنه. البته دکتری نوروساینس رفتن به مراتب برام سخت‌تر خواهد بود. از یه طرف دیگه، انگار برای دکتری خوندن باید چند تا جون داشته باشی. قرار نیست مثل دوران ارشد باشه. حس میکنم من حتی یه جون خودم رو هم دارم از دست میدم. خیلی خسته‌ام. گاهی دلم میخواد فقط کتاب بخونم و با دوستم در موردشون حرف بزنیم. یا در سکوت با همدیگه کتاب بخونیم.

حرف از رشته شد دوباره. دیگه هیچ علاقه‌ای به فیزیک ندارم. یعنی توان خوندنش رو ندارم. واسم خیلی انتزاعی به نظر میرسه. دیگه دلم نمیخواد برم سراغ فرمول‌هاش و دوباره بخونمشون. یه عالمه ریاضیات که نمی‌دونی به چه دردی میخورن و هر بار خودت رو سرزنش میکنی که چرا اونا رو نمیفهمی. البته فهمشون واقعا کار سختیه و شاید بیشتر اوقات انتظار زیادی از خودم بوده که همه چیز رو بفهمم. وقتی موقع نوشتن مقاله ارشد مدام عقب انداختمش تا اینکه متوجه شدم از فیزیک زده شدم.

وقتی فهمیدم با رشته خودم راحت‌تر میتونم اپلای کنم وسوسه شدم که رزومه قوی‌تری داشته باشم. خیلی اتفاقی با یکی از اساتیدی که قبلا کار میکرم صحبت کردم. مدتی کوتاه برای تعطیلات کریسمس به ایران اومده بود. پیشنهاد نوشتن یه مقاله رو بهم داد. مقاله‌ای که یه جورایی باید نوشته باشه و بیشتر تحقیقاتش انجام شده بود. ولی مسأله خیلی پیچیده‌تر از این حرفاست.

موضوع پروژه با اینکه شبیه به پایان نامه خودم هست ولی با وارد شدن به فضای حالت جامد داستان تغییر می‌کنه. و باید سر از کارش در بیارم. جدا از این دلم نمیخاد الان وقتم رو روی فیزیک بزارم. ترجیح میدم برم سراغ کارگاه‌های روانشانسی که بیشتر حال می کنم باهاشون. بدی ماجرا اینه که به استادم گفتم که میخوام توی نوشتن مقاله مشارکت کنم. البته به خاطر قطعی اینترنت هیچ خبری از هم نداشتیم. و الان هر لحظه استرس اینو دارم که بهم پیام بده و من جوابی نداشته باشم. انگار دارم از گرفتن تصمیم در این باره فرار می‌کنم. دلم نمی‌خواد از دستش بدم. فرصتی که شاید خیلی از بچه‌ها دنبالشن. نوشتن مقاله و پر کردن گپ تحصیلی با اون. انگار سخته واسم انتخاب یک مسیر و از دست دادن فرصت‌هایی که با انتخاب مسیر دیگه ممکنه به وجود بیان.

مسیر دیگه‌ای که می‌تونم باهاش اپلای کنم رشته نوروساینس هست. ولی انگار از اون هم چیزی نمی‌دونم و الان دلم میخواد برم سراغ روانشناسی. رشته‌ای که چند ساله جذبم کرده. با شروع آیلتس فکر کردم علاقمو بهش از دست دادم. الان همون حس قبلی رو ندارم، دیدن فیلم‌های آموزشی واسم سخت‌تر شده از این لحاظ که باید بشینم و کلی وقت بزارم و نوت برداری کنم. چون مطالب عمیق‌تر شدن. هر چی بیشتر پیش میرم، بیشتر می‌فهمم که چیزی نمی‌دونم. اما یه نوع دیگه‌ای از علاقه توی من شکل گرفته. یه عالمه سوال توی ذهنم ایجاد شده و داره میشه. بیشتر از قبل. انگار با اطلاعات کلی که تا الان به دست آوردم پیش رفتن هم آسون‌تر شده و هم سخت‌تر. یه حورایی سهلِ ممتنع.

کار کردن و درس خوندن واسم سخت‌تر شده. شاید به قول دوستم این نشون دهنده فرسودگی هست. خسته شدن از مسیرهایی که تا الان اومدم. و تلاش کردن برای شروع پروزه بعدی بعد از به پایان رساندن قبلی.

از یه طرف دیگه فهمیدم هنوز می‌تونم برم دانشگاهی که پارسال و امسال مهرماه بهش نه گفتم. پارسال به خاطر انتخاب مسیر مهاجرت و آیلتس. و امسال به خاطر نزدیک بودن آزمون آیلتسم. اما الان واقعا دلم میخواد برم سراغش. همیشه حس می‌کنم شاید دلیل خیلی از تصمیم‌ها یک نوع فرار از شرایط موجوده. ولی چه کنم؟ شاید بهتر باشه بهش بله بگم و حرکت کنم.

پنج‌شنبه: 16 بهمن 404

استرس اضطرابقطعی اینترنتپایان نامهفیزیکنوشتن مقاله
۶
۸
آنا
آنا
روباهی در حال رام شدن :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید