
جمعهی هفتهی پیش بود که فهمیدم یک سری از کتابهای آرمان آرین جز کتابهای بینهایت طاقچه شدهاند. مجموعه کتاب «پارسیان و من» را شروع کردم. با تعریفهایی که از آن شنیده بودم، انتظار داشتم کتاب با مفاهیم اساطیری شروع بشه. اما شروع کتاب برام هیجان انگیز و متفاوت بود. یا یک داستان شاید به ظاهر معمولی بود. ولی وقتی ادامه پیدا کرد، پر از شگفتی بود.
راستش دلم نیامد این همه احساساتی که بر انگیخته از خواندن این کتاب بود را از دست بدهم. و به راحتی اجازه دهم از زیر دستم در بروند. کتاب طوری بود که وقتی شروعش کردم، دیگر نتونستم کتاب دیگری را بینش بخوانم. آنقدر برایم جذاب بود که تقریبا روزی سه ساعت به مدت یک هفته طول کشید تا کل مجموعه تموم بشه. همزمان که از تموم شدن کتاب ناراحت بودم، از خوندنش لذت میبردم. دلم میخواست زمان کش پیدا کنه تا کتاب تموم نشه. کاش میشد همهی احساساتی که از خوندن سطر به سطر کتاب پیدا کردم رو ثبت میکردم. یا یه جایی توی وجودم ذخیره میشد تا بتونم دوباره بهش سر بزنم.
جلد اول که من رو برد به سمت اردشیر، ایرج، کاوه، مهرداد، ماننا، آفریدون، جمشید، و اژی دهاک. جایی که می فهمی عید نوروز چگونه به وجود آمده.
جلد دوم، داستانِ سیاوش، کیکاووس، زال، سیمرغ، رستم، فرامرز، زواره و شغاد. به این نکته پی بردم که چرا رستم تا زمان مرگ سهراب، خبری از او نداشت. جایی دلم به درد آمد که رستم و رخشش کشته شدند.
جلد سوم، داستانِ بردیا، داریوش، کوروش، بابل و پاسارگارد. در این داستان، غم عجیبی داشتم وقتی بهار، عشقِ بردیا، کشته شد و او تا همیشه سوگوار او ماند. اما از دوستی میان داریوش و بردیا حظ کردم. رابطه بین آنها یادآور یکی از دوستانم بود. شاید از این به بعد تهِ دلم او را داریوش بنامم. طرز تفکر کوروش مرا به وجد آورد. اندیشه برابری او که گویا در این جهان قرار نیست عملی شود.
اکنون من ماندهام با اردشیر، سیاوش، و بردیایی که مدتی با من زندگی کردند. این طعم شیرین آن قدر در وجودم رخنه کرده که دلم میخواهد بقیه کتابهای این نویسنده را نیز بخوانم.
پنجشنبه 16 بهمن 404