پنجشنبه 2 بهمن 404
با اینکه قرار بود هر روز اینجا بنویسم، دیروز نتونستم. راستش اصلا این کلمه رو دوست ندارم و برام قابل قبول نیست. حتی وقتی خودم یا دیگران ازش استفاده می کنن. ترجیح میدم بگم ترجیح دادم برای این کار وقت نذارم یا براش وقت خالی نکنم. این طوری شاید با خودم صادق تر باشم. وقتی کسی بهم میگه نتونستم تصور میکنم اون واقعا نمیخواسته.
چند روزه پیش حرفی به "دوستم" زدم که که انگار نشون میداد من از داشته های خودم راضی نیستم و اونا رو خوب نمیبینم یا نپذیرفتم. بهش گفتم اگر خونهمون یه جای دیگه بود من شغل های مختلفی رو امتحان میکردم. و این گفت و گو. باعث شد تا من به داشته های خودم بیشتر توجه کنم و اینجا درموردشون بنویسم. میخوام اونا رو به حالت لیست سپاسگزاری ازشون بنویسم.
داشتم به اعضای خانوادم توجه میکردم که متوجه شدم چققدر حواسشون به من هست. در حین وسیله جمع کردنهای خونه برای تعمیر، دیدم حواسون هست که من وسیله سنگین بلند نکنم. مامان حواسش بود که من اتاقک آماده باشه تا بتونم کارهام رو انجام بدم.
راستش قراره خونهمون رو تعمیر کنیم و به صورت موقتی توی خونه یکی از اقوام که خالی بود ساکن شدیم. از تصمیم تعمیر خونه هم عصبانی بودم و هم خوشحال. اولش خیلی ترسیدم چون دیگه به اتاقم دسترسی نداشتم و احتمالا باید میرفتیم خونه مامانبزرگ. این طوری شاید منطقه امنم رو از دست می دادم. و نمی تونستم کارهام رو انجام بدم و تمرکز کنم. ولی وقتی فهمیدم قراره بریم یه جای دیگه زندگی کنیم خیلی خوشحال شدم. ولی باید کلی وقت میذاشتم تا به خانوادم کمک کنم. وسیله ها رو جابجا کنم. و با خونه جدید ارتباط بگیرم. بار دیگه یاد گرفتم که صبور باشم. شاید قضیه اونطوری که من پیش بینی می کنم قرار نیست سخت پیش بره. می تونم الان بگم سپاسگزارم از اینکه منزل اقوام ما توی این بره از زمان خالی بود و ا تونستیم بیایم اینجا. چه قدر خوبه که اینجا چند تا اتاق داره و یکی از اونا مال من شده.
چه قدر خوبه جایی که من زندگی میکنم هوا همیشه تمیزه، آسمون آبیه. پنرجه اتاقم به سمت کوه باز میشه. خونهمون حیاط داره. حاطی که پر از درخته. توی حیاط خونه می تونیم زنبور عسل داشته باشیم که بهمون عسل هدیه بده. چه قدر خوبه میشه رفت توی حیاط، نفس کشید، هوای سرد رو حس کرد.شبا آسمون پر ستاره رو دید. حتی شبای تابستون رو توی حیاط خوابید.
قراره با خودم به پذیرش برسم که مشکلی نداره اگر فیزیک خوندی و الان دوستش نداری یا حتی حوصلهاش رو نداری. شاید نظرت عوض شده. الان هدف دیگه ای داری. قرار نیست خودت رو سرزنش کنی که چرا مسیرهای مختلفی رو تا الان اومدی و شاید هنوز به نتیجهای نرسیدی. تو تنها کسی نیستی که این تجربه ها رو داشته. و نمی دونه که داره چه کار میکنه و قراره به کجا برسه.
خوشحالم که پدرم از لحاظ مالی حمایتم میکنه. و این باعث میشه بتونم جلسات تراپیم رو ادامه بدم. جلساتی که قراره یک تجربه جدیدی رو بسازه. پارسال با آیلتس خوندن پیش رفت، سال قبلش با کنکور و امسال هم انگار قراره با جلسات تراپی رشد کنم. حتی دیگه نمیدونم کلمه رشد رو میتونم استفاده کنم یا نه. انگار یه کلمه کلیشه ای شده برام. هنوز کلمه جایگزینی براش پیدا نکردم.
چه قدر خوبه که بابا سعی میکنه انجام دادم کارهای تعمیراتی خونه رو بهم یاد بده تا من مستقل باشم و بتونم خودم از پسش بر بیام. مامان که همیشه حواسش بهم بوده و یه عالمه غذای خوشمزه برامون درست میکنه. و به کارهای خونه رسیدگی میکنه. حتی سبزیجات تازه میخره، پاک میکنه، میشوره، خرد میکنه، بسته بندی میکنه. حجم کاره و سختی شون رو وقتی میفهمم که مامان چند روز خونه نباشه.
چه قدر خوبه دوستای خوبی دارم، با این که تعدادشون کمه. با این که زیاد نمی بینمشون. با اینکه همشون ازم دورن و توی شهرهای مختلفی زندگی میکنن.
وقتی توی این شرایط قطعی اینترنت به ChatGPT دسترسی پیدا کردم، متوجه شدم همه بهش دسترسی ندارن. ممکنه توی شهرهای دیگه کار نکنه. حتی سرعت اینترنت من بهتر از سرعت اینترنت توی یه شهر دیگه هست. چیزی که شاید من نمی دیدمش و دوستم اونو بهم یاداوری کرد.
شاید از این قضیه هم خوشحالم که رفت و آمدهای خانودگی حسابی کمرنگ شدن برامون. تقریبا هیچ کدوم از ماها دوست نداریم. این خوبه که با هم هم نظر هستیم.
خوشحالم که توی خانواده بیشتر با هم حرف میزنیم. من هم قدرت بیشتری پیدا کردم تا نظراتم رو بیان کنم. بتونم با بابا ارتباط برقرار کنم و حرف بزنم. بهتر از قبل شده ولی شاید هنوز جای کار داشته باشه.
چه قدر خوبه اینجا دسترسی به آب وجود داره در صورتی که 15 کیلومتر دورتر از اینجا همیشه مشکل آب دارن.
چه قدر خوبه به اندازهای پول داریم که شبا سیر بخوابیم. میوه بخوریم. و حتی من بتونم برم دندونپزشکی.
خوشحالم از اینکه کارهای مختلفی رو تا حالا امتحان کردم. نمی تونم بگم به تنهایی چون اگر حمایت های مالی یا عاطفی اطرافیانم نبود اتفاق نمی افتاد.
خوشحالم از اینکه دارم تلاش میکنم تا احساسات و هیجاناتم رو بروز بدم. (اگر ابراز هیجانات دغدغه شما هم هست، به نظرم مینی سریال Dash and Lili رو یا این دید نگاه کنید.)
من قراره بپذیرم که توی روستا زندگی کردن اونقدرها هم بد نیست که من تصور میکنم. حتی من اگر بخوام برم شیراز، همونقدر زمان باید بگذارم با کسی که داخل شیراز زندگی میکنه و میخواد بره مرکز شهر. البته نه همه ولی خیلی از آدما. شاید کمی هزینه بیشتری برای من داشته باشه ولی یه جورایی برای من مسافرت حساب میشه. و این که توی مسیر میتونم فیلم بیینم یا پادکست گوش بدم.چون یا با اسنپ میرم یا با ماشین خودمون.
حتی خوبه که ما ماشین داریم و من رانندگی یاد گرفتم. با اینکه هنوز انقدر به خودم اعتماد ندارم که تنهایی توی شهر رانندگی کنم.