فردا قرار دارم. شاید برای اولین بار.
از همکلاسی های دوران کارشناسیم بود. فکر نمیکنم اون زمان یا هم دیگه حرف زده بودم. شاید در حد چند تا کلمه. میدونستم که میخواد ارشد و دکتری شو توی همون دانشگاه بمونه و استاد بشه. مثل اینکه این مسیر رو طی کرده و انجامش داده.
یکی دیگه از هم کلاس هام هم همونجا موند و ارشد و دکتری شو خوند. بهم گفته بود که ازش دوری میکنه. انگار نمیخواد باهاش ارتباط بگیره. حتی مثل اینکه به خونشون هم زنگ زده بوده. شاید برای خواستگاری. از حرفهای دوستم فهمیدم به خاطر اختلاف های مذهبی بهش نه گفته.
چند وقت پیش وقتی که میشد توی تلگرام استوری گذاشت، بهم پیام داد که چطوری. اسمتون رو توی لیست آدمهایی که بازدید کردند دیدم. منم سربسته جوابشو دادم که خوبم. فکر کنم همون موقع به یکی دیگه از دوستام هم پیام داده بود و همینو گفته بود. البته درست یادم نیست.
آخه من، هانیه و مریم یه طرف بودیم. اون، غلامی و تونی که اسمش یا نه نیست طرف دیگه. با این که سطح اونا خیلی بالاتر از ما بود ولی ما هم شاید به اندازه اونا تلاش میکردیم.
دوباره توی تلگرام استوری گذاشت و من اونو دیدم. بهم پیام داد که خوبید، خیلی وقته ازتون خبری ندارم. شما مستر خوندید؟ من هم جوابشو دادم. از ماجرای دندون پزشکی گفتم. فهمیدم استاد شده، البته اون این اسم رو دوست نداره. تدریس میکنه، توی دانشگاه. و از تجربه فرصت مطالعاتی که به آمریکا داشت تعریف میکرد که چقدر خوبه.
انگار میخواست یه جوری منو حضوری ببینه و باهام حرف بزنه. شاید من هم دلم میخواست. دلم میخواد که ارتباط اجتماعی بیشتری داشته باشم. یا آدمای جدید ارتباط بگیرم. باهاشون دوست شم.
هانیه و مریم میان توی ذهنم. حس میکنم منو قضاوت میکنن. ولی یادم میاد که قرار نیست طبق نظر اونا زندگی کنم. و این منم که میخوام یه تجربه جدید داشته باشم.
از دیروز تا حالا هزار تا خیال اومده توی سرم. حتی وقتی از شدت معده دردم از خواب پریدم، افکار مربوط به اونم بود.
نمیخواهم انکار کنم که هیجان زده ام. خوشحالم. امیدوارم. حس میکنم زندگی هنوز میتونه برام هیجان انگیز باشه. و روی خوششو بهم نشون بده. پس این بار سعی نمیکنم که هیجانات خودم رو سرکوب کنم. از فکر قرار فردا خوشحال میشم. پس میخندم و خوشحالی میکنم.
با اینکه یه قرار دوستانه هست ولی برای من شاید مثل فرصت پیدا کردن پارتنر میمونه. ته دلم این حس رو دارم. وقتی با تراپیستم حرف میزدم بهم گفت به نظر من تجربه اش کن. وقتی یکی از دوستام رو میبینم که چند بار وارد رابطه عاطفی شده و شاید کلی رشد کرده و تجربه کسب کرده. نمی دونم. شاید همه ی این پیش زمینه ها به من این جرات رو داد که باهاش حرف بزنم و قرار ملاقات بزارم.
وقتی این حس ها رو مینویسم، حس میکنم یه چیزی میلنگه. انگار واسم غریبه. و نباید اونا رو با کسی درمیون بزارم. شاید هم بهتر باشه نه دل خودم بمونم یا یه گوشه ای از فایل هام.
ولی اینجا نوشتن برای من مثل تراپی میمونه. متفاوت هست از نوشتن برای خودم و در تنهایی خودم. انکار دارم با کسی حرف میزنم. آدمی که یه گوشه نشسته و خوب داره به حرفهای من گوش میده.
دوشنبه ۲۰ بهمن ۴۰۴