سهشنبه 30 دی 404
تا حالا چند بار خواستم نوشتن رو جدی بگیرم، از نوع انتشار در وبسایتم، تلگرام یا اینجا. هر بار نشده که بشه. چند روزه دوستم دوباره داره از نوشتن توی ویرگول حرف میزنه. امروز چند تا پست برام فرستاد. یه جوریایی منو متقاعد که نوشته هامو منتشر کنم. البته اینو بگم که خیلی وقته هر روز برای خودم مینویسم. ولی بعد از سفر 20 روزه ای که داشتم، حسابی روتیم هام بهم ریخت. عادت هر روز نوشتنم هم همینطور.
این بار قرار شده با اسم خودم ننویسم. با یه اسم ناشناس. این طوری شاید بتونم راحتتر حرفم رو بزنم. البته فکر نمی کنم این روش هم خیلی موثر باشه. همین الانم هم یه عالمه مکانیسم دفاعی هستن که مانعم میشن تا راحت ننویسم. بعد از خوندن چند تا متن توی ویرگول، توی ذهنم داشتم اولین متن رو می نوشتم ولی مقاومت کردم و بلند نشدم تا مستقیم بیام سر لپتاپ و ثبتشون کنم. خب الان بعد از رفتن توی اشپزخونه و کمی تخمه خوردن راضی شدم که بیام.
حس میکردم الان چون ساعت 4 شده باید برم سراغ درس خوندن و کار جدی کردن. الان وقت نوشتن توی ویرگول و وقت تلف کردن نیست. همینطور فکر کنم که داشتم فرار می کردم از نوشتن. فقط نوشتن نیست که دارم ازش فرار می کنم. چند وقت پیش که داشتم در مورد یکی از خواب هام توی جلسه تراپی صحبت میکردم، انگار این طوری دیده میشد که من نه تنها از مشکل بلکه از راه حلش هم فرار می کنم.
گاهی فکر می کنم جملات من اصلا هیچ ارتباطی به هم ندارن. یه جورایی سالاد کلمات هستن. ولی انگار ذهنم خیلی سریعتر از دستام دارن عمل می کنن. خیلی حرف ها این وسط حذف میشن چون سوپر ایگوی من اجازه خروج نمیده. شاید هم به خاطر اینه که خیلی وقته به فارسی ننوشتم، حتی خیلی کم به این زبان صحبت کردم. زبان مادری من ترکی هست، توی خونه و با اقوام معمولا به این زبان صحبت میکنیم. با دوستم انگلیسی حرف می زنم و پیام میدم. توی اوقات فراغتم، آلمانی یاد میگریم. هر وقت افکارم رو خالی کنم، به انگلیسی می نویسم.
داشتم فکر میکردم که چقدر سخته نوشتن. حتی الان که سعی کردم یه عالمه قانون رو برای خودم حذف کنم. مثلا این که نوشته من حرفی برای گفتن داشته باشه. خوب باشه. یه نکته اموزنده داشته باشه. کاما و نیم فاصله بذارم. به صورت ناشناس بنویسم. خیلی توجه نکنم که حرف ها و جمله هام به هم مربوط باشن. ولی باز هم سخت گیری ها وجود دارن. انگار بدجوری بهشون عادت کردم. چالش سختی برام خواهد بود. حتی دلم میخواد از احساساتم بگم. نسبت به خودم. نسبت به ادما. نسبت به دوستم که چون جنس مخالفه هنوز اونو با کلمه"دوستم" خطاب می کنم و نمی تونم اسم اونو جلوی خیلیا بگم. حتی این جا هم نمی دونم اسمشو بیارم یا نه.
شاید تنها جایی که همهی این سخت گیری ها و گاردها تقریبا از بین میره، جلسات هفتگی تراپی من هست. هنوز ادامه دارن با اینکه هزینه زیادی برای من داره و باید از خیلی چیزها بگذرم. از اینکه کتاب جدید بخرم. لباس های جدید. کفش جدید که مدت هاست نتونستم. حتی با پول چند جلسه کلاس های ایلتسم هم می تونستم بخرمش ولی اولویتم نبود اون موقع. الان هم که جلسات تراپی اولویتم هستن. انگار یه چیزی داره که منو قانع میکنه تا ادامه اش بدم و از خیلی چیزهایی بگذرم. شاید هم دارم پیر میشم و دیگه خریدهایی مثل لباس واسم خوشحال کننده نیست. انگار میفهمی که زندگی هر روز سخت تر از گذشته میشه و ارزش خیلی چیزها برات کم میشه.
الان که به این جا رسیدم، این حس بهم دست داد که ببین. تو هم میتونی متن های بلند بنویسی. ولی انگار دلت نمیخواد با همه حرف بزنی. انگار حرف زدن در مورد برخی مسایل بی اهمیته. واست وقت تلف کردنه. دیگ واست ارزش ندارن. دیگه دغدغه تو نیستن. یاد حرف یکی از دوستام افتادم که اخیرا توی جمع گفت:"این ادم رو حتی اگه یه هفته پیشت بذاری، یه کلمه حرف هم نمیزنه. کلا هم باید التماسش کنی تا حرف بزنه. " این جملات هنوز هم که هنوزه برام عذاب اوره. به خاطرشون کلی ناراحت شدم و عصبانی. شاید از خودم عصبانی شدم. دلم میخواست بشینم جلوش و در مورد این قضیه باهاش حرف بزنم. ولی خسته بود از اینکه از اول شروع کنم و خیلی چیزها رو بهش بگم و توضیح بدم تا بدونه که داستان از چه قراره. انگار خیلی وقته که دیگه از هم خبر نداریم. از اینه چه تغییراتی توی این چند سال کردیم. چه چیزهایی بر ما گذشته. کاش میشد این ها رو ببینه و خدش بفهمه. این طوری میتونستم بشینم باهاش حرف بزنم. مسایل رو تحلیل کنم. از این نترسم که منو مسخره کنه. نظر منو با قاطعیت رد کنه. با حرفاش منو ناراحت کنه. با واکنش هاش بهم بر بخوره. خب اره. من ناز دارم. خیلی هم دارم. ولی انگار تو با این قضیه مشکل داری. من دلم نمیخواد حرف بزنم. چراش به خیلیا چیزا ربط داره. من از اولش هم کم حرف بودم. شخصیت من یه حورایی این طوریه. از طرف دیگه، من دل میخاد صحبت ها عمیق باشن. رابطه ها عمیق باشن. یه شناخت خیلی خوبی از همدیگه داشته باشیم. گاهی میترسم از اینکه حرف های منو قضاوت کنی. حرف های من خام باشن. خوب نباشن. منطبق با ایده های تو نباشن. فکر شده نباشن. شاید هم همه ای اینا یه طرف قضیه است و به قول تراپیستم نصف دیگه به درون من ربط داره. هنوز نمیدونم این قسمت درون من چی هست که مانع من میشه از حرف زدن. از اشکار شدن. از دیده شدن. "تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد." این شعری بود که شنیدم از تراپیستم. شاید من هم حرف نمیزنم تا عیب هایم دیده نشن و همیشه ابعاد خوب و مثبت من دیده بشن.
سخن پایانی، خوشحالم که این حجم از مطالب رو نوشتنم. روز اول چالشم انجام شد. البته دیگه حوصله ندارم بیشتر بنویسم. دلم میخواد زودتر تمومش کنم این نوشته رو.
خوشحالم از اینکه دوستای خوبی مثل"دوستم" دارم که منو با کارهای جدیدی آشنا کرده و میکنه. مثل: متمم، مدرسه نویسندگی و شاهین کلانتری، روان بنه، فیلم، جیوگی و مدرسه علوم انسانی و کلی ایده دیگه که با هم پیش بردیم.
خوشحالم که دیگه مثل قبل از نبودش و از دست دادنش نمی ترسم .شاید چون اخیرا به معنای واقعی تجربه اش کردم. شاید چون توی جلسات تراپی در موردش حرف زدم. شاید چون بزرگ شدم. شاید چون فهمیدم که بودن ادما در کنار من دست من نیست و قرار نیست خودمو بکشم تا اون پیشم بمونه. خیلی اتفاق ها ممکنه بیافته که حتی از حوزه اختیار من و اون خارجه. مثل قطعی اینترنت اخیر. فهمیدم که ادامه دادن رابطه دوطرفه هست و هر دو باید بخوایم تا یک رابطه رشد کنه و دوام داشته باشه.
یه جمله دیگه از تراپیستم یادم اومد. هر وقت من در مورد چیزهای مختلفی توی جلسه حرف میزنم و از این مورد شاکیم که چرا حرف های من منطم و ساختار یافته نیست، بهم میگه: "این خوبه که این طوری حرف میزنی و برام جالبه که ارتباط بین اینا چیه ". شاید اولین جایی بود که کسی بهم گفت این پراکنده حرف زدن من خوبه. چون معمولا تصور میکنم که حرف های من ساختارمند نیستند. مشتاقم ببینم که فردا قراره در مورد چی بنویسم. قراره این نوشتن هر روز برقرار باشه. خواستم این چالش رو 5 روز در هفته قرار بدم ولی یادم اومد که من تا همین چند هفته پیش هر روز مینوشتم. پس قرار نیست اونقدرا هم سخت باشه. با این که یه مقدار از درونیاتم و حرفام قراره سانسور شده توسط ناخودآگاهم ولی بازم تجربه متفاوتی خواهد بود از نوشتن برای خودم.