جمعه 3 بهمن 404
من همچنان دارم اینجا مینویسم. از این قضیه خوشحالم با اینکه یه عالمه مقاومت کردم تا این جا نیام. داشتم فکر میکردم که چقدر ممکنه حرفهای من اهمیتی برای بقیه نداشته باشه. این حس به چند دلیل دیده شد. اولی به خاطر اینه که چند تا متن از بقیه خوندم و دوباره افتادم توی دام مقایسه. حس کردم نوشته های من حرفی برای گفتن ندارن و چقدر قلم من خامه و شاید یه جورایی فقط دارم دردودل می کنم. یاد یکی از حرف های شاهین کلانتری افتادم که هر وقت کسی نظرش رو در مورد نوشتههای اولیهاش میخواست. شاهین میگفت: "لازم نیست که من اونا رو بخونم. اونا افتضاح هستن" البته مضمون کلی حرفهاش این بود. پس کمی آروم گرفتم و به خودم گفتم: "خب، با این فرض که نوشتههات اون چیزی اند که فکر میکنی و دوستش نداری، میخوای همینجا تمومش کنی و دیگه ادامه ندی؟"
ولی من این بار با خودم قرار گذاشتم تا از این جا استفاده کنم برای ابراز هیجانات و احساساتم. یکی از اون کارهایی که قراره بهتر بشه ولی این به این معنی نیست که وضعیت الان خودم رو سرزنش کنم.
از شب یلدا که به یه سفر طولانی رفتم تا امروز زندگیام افتاده روی دور تند. انگار دیگه نمیدونم کی شب میشه. کلی کارهای جدید کردم. ادم ها و فرهنگ جدید رو دیدم و حتی برای دوهفته تبریز زندگی کردم.
از دیشب که با فیلترشکن پولی به اینترنت دسترسی پیدا کردم، استرسم بیشتر شده. وقتی دیدم که یکی از مصاحبههای دکترا رو به خاطر قطعی اینترنت از دست دادم. با این که بهشون ایمیلی زدم ولی قولی ندادند و قراره با کمیته صحبت کنند تا اگر میشه یه فرصت دیگه بهم بدن. راستش هم خوشحالم که نشد و هم ناراحت. خوشحال از این که که لازم نیست برم پایان نامه رو بخونم و خودم رو اماده کنم. میدونی هنوز سردرگمم که اصلا برای چی باید مهاجرت کنم. یا اینکه با کدوم رشته اپلای کنم. باید همهی درس هایی که توی رشته فیزیک خوندم رو فراموش کنم؟ انگار دیگه علاقه ای ندارم اون همه فرمول و ریاضیات و مطالب انتزاعی رو مرور کنم. همچنان ریاضی دوست دارم ولی نه فرمولهای خیلی سخت و پیچیده رو. وقتی نمیتونم از این همه اطلاعات استفاده کنم، چه فایده؟ چرا باید دوباره برم سراغشون؟ حتی نمیدونم روانشناسی رو هم دوست دارم یا نه؟ یا اینکه میخوام برم سمت اون چون دارم از فیزیک فرار میکنم؟ یا اینکه چون او نقطه مقابل فیزیک هستش؟ میتونم حدئاقل ازش استفاده کنم برای تحلیل خودم یا بقیه؟ هنوزم نمیدونم که باید اونو به عنوان رشته تخصصی ادامه بدم یا اینکه خودم کتابهای بیشتری ازش بخونم؟
یکی از حرفهای دوستم برام تداعی شد. حس میکنم اگر اینجا بود الان بهم میگفت که دوباره داری خیلی فکر میکنی. شاید حرفش درست باشه. داشتم به این فکر میکردم که یه زمانهایی احتمال اتفاق افتادن نشخوار ذهنی بیشتره. مثل وقتهایی که خستهام، خوابم میاد، گشنهام یا اینکه نتونستم در طول روز زمانی رو با خودم خلوت کنم. و همین آگاهی باعث میشه تا کمی بیشتر با خودم مهربون باشم. صبر کنم تا حالم بهتر شه و قضیه رو از یه دید دیگه نگاه کنم. البته گاهی اوقات این یکی از راههای فرار من از ماجراست. میدونم ولی اگر به افکار منفی که دارم غذا بدم، دیگه نمیشه جلوی رشدشون رو گرفت. و درنهایت باعث میشن توی یه چرخه باطل بیافتم. (گاهی اوقتا حسمیکنم حرفام مثل کتابهای روانشناسی زرد میشه. ولی تا اینا رو ننویسم نمیتونم ببینمشون و بهترشون کنم. پس بار دیگه چند ثانیه مکث میکنم، شرایط رو میپذیرم و سعی میکنم که به دنبال راه حل باشم. البته وقتی اسم راه حل میاد، حس میکنم قرار نیست که از پسش بر بیام. و توی این لحظه است که تمام اعتماد به خودم رو از دست میدم.)
امیدوارم این نوشتههایی که شاید مثل یه نامه میمونن بهم کمک کنن تا بیشتر خودم رو کشف کنم. و راحتتر بتونم با دیگران ارتباط برقرار کنم و حرفم رو بزنم.