سهشنبه 7 بهمن 404
امروز صبح فرصتی پیدا شد تا دوباره ظرفیت دانشگاهها رو برای اپلای بررسی کنم. انگار میخاستم با یه غول روبرو بشم. بعد از چند دقیقه جستجو، ضربان قلبم شدت گرفت. بدنم روی حالت اماده باش قرار گرفته بود. موقعیت خودم رو شبیه کسی دیدم که فوبیا داره و میخوام با مواجهسازی خودش رو درمان کنه. به یاد شرایط خودم حین آماده شدن برای آیلتس افتادم. زمانهایی که برام سخت بود تا تست های مربوط به مهارت ها رو بزنم. و هر روز برای آزمون تمرین کنم. یادم میاد، برای چند روز از همه چیز دل بریده بودم، ولی ناامیدانه و با گریه داشتم کارمو انجام میدادم. بعد از چند روز یا بهتره بگم یکی دو هفته تونستم کمی راحتتر کارهامو انجام بدم. حداقل به حال گریه نمی افتادم. میدونستم سخته، ولی به خودم یادآوری میکردم که تو تنها نیسیتی. انجام دادن این کارها شاید برای همه سخته.
یادآوری خاطرههای ازمون آیلتس، من رو به این باور میرسونه که آره، شروع هر کاری چالش برانگیزه. چون میخای یه مدار عصبی جدید بسازی. و با ترسهای خودت روبرو بشی. البته اگر بتونم کارهامو به قسمتهای کوچیک تقسیمبندی کنم، با استرس کمتری جلو خواهم رفت.
ادامه نوشته امروز رو دارم شب می نویسم.
بعد از رفتن به دندونپزشکی و دیدن دوباره شیراز انگار جون گرفتم. ناراحت شدم از این که شغل و درامدی ندارم. با اینکه هر از گاهی تدریس میکنم ولی کافی نیست. خیلی سخت بود از بابا پول بگیرم. حتی پول کرایه هم نداشتم. حسابم حسابی خالی شده بود. با اینکه بیمه قراره پول کارهای دندونپزشکی رو بده ولی خیلی سخته از بابا پول گرفت. بیمه هم که چند ماه طول میکشه تا پول رو پس بده. وقتی داشتم صحبت میکردم بابا بار دیگه خاطرات بچگی رو برام زنده کرد. با لحن بدی بهم گفت میشه چیزی نگی فعلا. دقیق یادم نیست ولی حرفش همچین محتوایی داشت. شکستم. میخواستم از اون شرایط فرار کنم. باز دیگه دلم خواست سکوت کنم و پرهیز کنم از گفت و گو.
میدونم که حرفام بوی غر زدن دارن. یا اینکه دارم از نظر خوذم به موضوع نگاه میکنم. شاید شرایط بابا یا ادمای دیگه رو هم باید در نظر بگیرم. ولی حس من توی اون لحظه بود که برام مهم بود. حس از بین رفتن. خرد شدن. کوچیک شدن. انگار مثل شیشه زود میشکنم.
فیلترشکن دیگه کار نمیکنه. از یه طرف خوشحالم. انگار دیگه کم کاری اپلای از طرف من نیست. ولی گاهی به خودم غر میزنم یا سرزنش میکنم که چرا زودتر برای اپلای اقدام نکردم. شاید همون موقع که درسم تموم شد. راستش اون موقع اصلا اماده نبودم. شاید مثل مقطع های دیگه فقط باید انجامش میدادم. شروعش میکردم. نه این که مثل الان گیر بیافتم اینجا. بین زمین و هوا. حالت وسواسی گرفتن. شاید به هیج جایی نرسیدن.
حتی آموزش و پرورش هم شرط گذاشته برای ثبت نام. نباید بیشتر از 4 سال از تموم شدن ارشد گذشته باشه. تا جایی که یادمه اخرین بار این طوری بود. نمی دونم درسته یا نه. ولی خیلی مسخره هست. اونم دیگه نمی تونم ثبت نام کنم. البته همچین دوستش هم نداشتم.
حتی نمیدونم با مدک ایلتسم هم چکار کنم. مثل بقیه بذارم دم کوزه ابش رو بخورم. چه کنم از این همه سردرگمی. از درد پول. نداشتن شغل. شاید بهتر بود پارسال همون تدریس زبان رو ادامه میدادم. حداقل هر سه ماه میدونستم که یه درامد ثابتی دارم. الان کمی خیالم راحتتر بودم. عزت نفسم بالاتر بود. کمتر احساس شکستگی میکردم. شاید این چنین بود.
شاید همه این اتفاق ها باعث میشه من ناامید بشم. و بیشتر تلاش کنم تا زودتر درآمد ثابت داشته باشم. البته هنوز که میخوام از کسی پول بگیرم حس میکنم توی خونه اضافی ام. خرج اضافی ام. حس میکنم هر کسی باید خرج خودشو بده. با اینکه اداما بهم حرفی نمی زنن ولی انگار حس میکنم که همچین فکرهایی دارن.