همه میگویند آدم باید برای خودش خط قرمزهایی تعیین کند و همه تلاشش را به کار بگیرد که روی آنها جفتک نیندازد تا به راههای بد کشیده نشود. میگویند مشروب نخور، سیگار نکش، با سرعت بالا رانندگی نکن، و از هر چیز خطرناک و مضری که بد است و به تو آسیب میرساند بپرهیز.
اما هیچکس نمیگوید؛ شعر نخوان، کتاب نخوان، موسیقی گوش نکن، ننویس، رفاقت نکن، عاشق نشو، عکس نگیر، خاطره نساز.
چرا؟ چون هیچکدام از اینها به انسان ضرر نمیزند. اما تو چه میدانی که ضرر چیست و متضرر کیست؟!
به عقیدهی من، هرچیزی که به جسم و روح انسان لذت بدهد میتواند برای بقای او یک تهدید بالقوه باشد.
نشئگانِ موسیقی
دیوانگانِ خواندن
معتادانِ نوشتن
مجنونانِ لیلیها !
همهی ما ابلهها به خیال خودمان میخواستیم آرام بگیریم، چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون؟
ماهی کوچکی بودم که در عمقِ کم لیز میخوردم و از دیدن پیچ و تاب بالهها و دمم لذت میبردم، بعد هوس کردم عمق را کشف کنم، جدا شدم، دور شدم، اقیانوس تسخیرم کرد، نور رنگ باخت، صدا خاموش شد، و من نهنگ شدم، بزرگ شدم، ششهایم اکسیژن کم آوردند، خیز برداشتم برای برگشت، خلسه خفهام کرد،
و نهنگی به خاک افتاد.
در آغوشِ لنگرهای پوسیده، کشتیهای به گل نشسته، و اسکلتِ مسافرانی که رفتهاند.
این سرنوشتِ محتوم تمام نهنگهاست.