امروز من صبح زود ساعت 6:30 بیدار شدم تا به مدرسه بروم ابتدا صبحانه ام را خوردم.سپس خودم را آماده کردم و به پدرم گفتم:بیا من رو به مدرسه ببر. او گفت : باشه.کرکره ها را بالا دادیم و پدرم ماشین را روشن کرد و چند دقیقه صبر کرد که موتور ماشین سرد شود و آن را از کارگاه بیرون آورد من در های کارگاه را قفل کردم و سوار ماشین شدم.پدر راه افتاد و من را تا مدرسه برد.من به کلاس رفتم دیدم رامان شنگی برای سرحال کردن ما برنامه روزانه ورزشی راه انداخته و می گفت که هر کس این ورزش ها را انجام ندهد او را می زنم.البته او یک چیز داشت که با آن ما را میزد.بعد از ورزش صبحگاهی آقای صالحی که معلم قرآن است وارد شد و از کمی از کلاس پرسید از من هم پرسید و من بیست گرفتم.بعد از زنگ اول در زنگ دوم معلم ریاضی ما آمد و بدون آنکه حضور غیاب کند درس را توضیح داد.زنگ سوم آقای عربی ما آمد و از من و چند نفر دیگر پرسید و من بیست گرفتم.زنگ خانه به صدا در آمد و کلاس جوری به بیرون رفتند که انگار آنها زندانی شده اند.من به خانه رفتم و غذایم را خوردم و رفتم درسم را خواندم سپس کمی خوابیدم و هنگامی که از خواب بیدار شدم به کلاس زبانم رفتم.وقتی از کلاس زبانم برگشتم لبتابم را روشن کردم و رفتم سراق نوشتن این پست.