ویرگول
ورودثبت نام
نظاره‌گر
نظاره‌گر
نظاره‌گر
نظاره‌گر
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

فتح‌ الباب

عکس برداشته شده توسط من از بن‌بست ناجی
عکس برداشته شده توسط من از بن‌بست ناجی

نمی‌دونم دقیقا می‌خوام چی بنویسم، ولی دوست دارم از این بنویسم که در سیاهی مطلق قوطه‌ورم. از این بنویسم که نمی‌دونم دارم با زندگیم چیکار می‌کنم، ولی همزمان دوستش هم دارم، دلم نمی‌خواد که تموم شه.

خیلی به ترک کردنش، به عدم فکر می‌کنم، ولی هنوز بهش متصلم. به اشکال عجیب و غریبی که اصلا واسم قابل تصور هم نبود. دلم نمی‌خواد ک تموم شه، ولی به تموم کردنش به چشم یه راه فرار اضطراری فکر می‌کنم. نمی‌دونم از کی و چی اون‌قدر ممکنه بخوام فرار کنم که تمومش کنم، ولی خب داشتنش اون گوشه بهم حس امنیت می‌ده.

آدم پرحرفی نیستم، ولی خیلی وقت ها برای شکستن سکوتی که آزارم می‌ده، یا ترس از شنیدن حرف‌هایی که نمی‌خوام بشنوم، پرحرفی می‌کنم. از ریز و درشت صحبت می‌کنم، تا حد گاها پشیمان‌کننده، ولی خب چه اهمیتی داره که من با این آدمی که جلومه راجع به چی صحبت می‌کنم؟ پنج دقیقه بعد ما مسیرمون رو از هم جدا می‌کنیم و اون تا دیدار بعدی احتمالا به من فکر هم نمی‌کنه، پس چرا ذهنم درگیرشه؟ چرا می‌خوام روی همه یه تاثیر به‌یادماندنی و دراماتیک بذارم؟ چرا می‌خوام عمیق شم و عمیق بفهمم‌شون؟

نمی‌دونم بگذریم.راستی نگاه معنادار آدم‌ها وقتی از پوچی و گم‌گشتگی صحبت می‌کنی رو دیدی؟ از حرف زدن پشیمونت می‌کنه. مثل یک جذامی باهات رفتار می‌شه، از جمع‌ها طرد می‌شی و اون وسط یک آن به خودت میای و یادت میاد که تنها بودی و خواهی بود، و این فارغ از بودن یا نبودن فیزیکی آدم‌ها اطرافته.

این روزها و هفته‌ها می‌فهمم که دارم نمی‌تونم و پایان خوشی هم برای این قصه نه چندان قشنگ متصور نیستم، ولی شاید آخرین امید، همین بلاگ ناشناس باشه.

زندگیمرگ
۲
۰
نظاره‌گر
نظاره‌گر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید