از جمله ی کسی شروع شد:
اخه تاریخ مهمه؟ گذشته گذشته دیگه به چه دردی میخوره؟؟؟

خون درون رگ هایم نمیگذاشت ننویسم، وجود آریایی ام در تار و پودم نهفته. تاریخ را نمیدانم، اما خوانده ام و میدانم ایرانمان از تاریک ترین روزها بیرون آمده، از ۲۰۰ سال سکوت، از حمله چنگیز و دار و دسته اش، از اسکندر بی قانون، از فقر فرهنگی قاجار، نمیگذارم کسی درمورد تاریخ چنین بگوید. تاریخ نمیگذارد اشتباهاتی را دوباره تجربه کنیم، نمیگذارد فراموش کنیم که بوده ایم، چه کرده ایم و چه ها با ما کرده اند.
اصفهان، شهر زیبایم که با آلودگی اش قلبم میگیرد. در میان کوچه هایش بزرگ شدم، جوی های پر از آب، کوچه های تنگ، درختان چهارباغ، آسمان هفت رنگ، نقش جهان و رنگ هایش، خانه های کاهگلی، جلفا و حس و حال وصف نشدنی، نمیدانم چطور دل کندن را باور کنم.
ما فرزندان کوروشیم، مردی که ظلم در وجودش نبود، کینه را نمیشناخت و روحش از آزار میرنجید. شاهزاده ای که پسر دهقان بود، یادگاری که برایمان گذاشت مهم تر از تاریخ و تمدن و فرهنگ، خونمان بود.
به امید گذشته زنده ام، با یادآوری بزرگانی که بودند و درد کشیدند تا دگر ما درد چون آنان را نکشیم، من هم برای آینده ادامه میدهم، تا آنهایی وجود داشته باشند و طعم تلخ و شیرین انسان بودن را بچشند.
هرکجا که سفر کرده ام، پاره ای از شعور را دیده ام و تکه ای از قلبم را گذاشته ام، نمیدانم چرا این گونه است، دلم برای ذرات هوا تنگ میشود.
بارها فکر کرده ام، چقدر خوشبخت بوده ام که زبان مادری ام فارسیست، با اشعار سعدی و خیام بزرگ شده ام، یوشیج را تحسین کردم که چگونه تابوی شعر کلاسیک را شکست، مولانارا درک کردم، حافظ را کنارم حس کردم، فردوسی و حرف هایش چونان معجزه اند.
زنده ایم چون روح های مقدس میخواهند مایی باشیم و ایرانی باشد، سرزمینی که جان دارد.
رنگ هایمان را ببین؟! زندگی در آن هاهم جریان دارد...


به پایت میمانم نه با جسم، با روح و جانم، چون تو به پای ما ایستادی
برایت جان میدهم، چون برایمان داری جان میدهی، و چه مقدس تر از بودن زیر خاک تو برای من، خاکی که تمام نیاکان و بستگانم و امثال کوروش و داریوش و فردوسی و... در آغوش کشیده
چه مقدس تر از پا گذاشتن بر روی خاکت، که تاریخ روی آن راه رفته است.
وجودم برایت دگرگون و قلبم درد هایت را به دوش میکشد.
به امید و به یاد پروردگاری که در هر شرایطی کنارمان بود
