ویرگول
ورودثبت نام
Goli
Goli
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

گریز از آشکار

نفسی عمیق بکش، بوی شبو های مرده را در بینی ات حس کن، تپش پر هیاهوی قلبت که از مغز تا آخرین مویرگ پا هایت را جانی دوباره میبخشد درک کن، مغزت و هماهنگی چندین چیز ان هم تنها در یک تن و نه در هستی برای اینکه اینجا باشی و نفس بکشی؛ هرگاه به اینها فکر میکنم زنده میشوم، به اینکه تمام این نظم ها و هماهنگی ها نمونه ی کوچکی همچون نقطه ایی در مساحت زمین در بدن من اتفاق می افتد؛ خوشحال کننده نیست؟! میلیون ها سلول که از بینهایت اتم اند در تلاش اند قلبت بتپد؛ شش هایت موجب دم و باز دم شوند، سلول عصبی ات با حرکاتت یکسان شود، آنقدر زیاد است این شگفتی های درون تک تکمان که نمیدانم حتی کدام را بگویم:)

نمیدانم شما آدم ها تنها خیالات و توهمات مغز منید یا هرکدام همچون من جهانی بی نهایت درونتان دارید، ولی چیزی فهمیدم که شاید به درد توهمات هم بخورد، چه نیاز به سفر در دورتادور جهان، چه نیاز به برخورد با ادم های رنگارنگ و پند گرفتن، چه نیاز به استاد ، باورم نمیشود تو الماسی همچون تن خود داری و به دنبال درختان تازه قطع شده ایی تا شاید به امید و زجر و افکاراتت اتش بگیرند و ذغال شوند؛ ههه به همین خیال بمان رفیق... آنها تازه ذغال اند و تو باید چندین شرایط فراهم کنی تا بعد از شاید هزاران سال چوب نم دار درخت بیدت الماس شود؛ آن هم دقیقا زمانی که تو دیگر فرصتی نداری.

و بماندچه حقیر است تنی که سپاسگزار نیست...

حرف ها شاید کمی کلیشه ایی و به دلخواه هممون نیست ولی خب چیزایین که منو هفته ها به فکر فرو میبرن.... روزگار به کام:)♡

من نکشیدمش ولی خب واقعا زیباست●~●
من نکشیدمش ولی خب واقعا زیباست●~●



دلنوشتهتفکرزندگیحال خوبتو با من تقسیم کنحرف دل
شاید تو برای خودت واقعیت داشته باشی:) همین کافیست...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید