خورشید میگریست، هوا گرفته بود، خیابان ها خفه بودند، راه می رفتم، تنها بودم....
موسیقی درختان بر زمین می نشست، تمام زمین از نت های آنها زرد شده بود. در فکر او بودم. نگاهش دلم را به اتش می کشید. کاش میتوانستم دستانش را دوباره حس کنم. لبخندی که پرده های دلم را کنار میزد. کاش میتوانستم اتش وجودم را به او نشان دهم. اما، اگر آبی بر دلم بریزد چه؟ اگر اتش دلم را خفه کند چه میشود؟ کم کم چشمانم سنگین شد. روی نیمکت پارکی نشستم. میخواستم خستگی این بار را به در کنم. خستگی ان بار بر روی قطره اشکی نشست و اخرین قطره اشکم از چشمانم سرازیر شد.....