AmirHoushang·۲ ماه پیشدلیاگر دنیای من درحال فروپاشیست باکی ندارم. زیرا تنها خواسته من بودن در کنار توست. لبخند تو تیری به سمت قلبم پرتاب میکند ، و مرا در دریای چشم…
AmirHoushang·۲ ماه پیشقطره اشکخورشید میگریست، هوا گرفته بود، خیابان ها خفه بودند، راه می رفتم، تنها بودم....موسیقی درختان بر زمین می نشست، تمام زمین از نت های آنها زرد…
AmirHoushang·۲ ماه پیشمیهمانیشب و روز را تشخیص نمیدادم. گویی که زمان خیلی وقت بود که برایم متوقف شده. انگار که کسی روح مرا زنجیر کرده بود و بدنم را تحت کنترل گرفته بود.…
AmirHoushang·۲ ماه پیشسربازخاکستر جنگ در هوا می رقصید. قطره های باران، صدای ناله های جنگ را سر می دادند. در و دیوار شهر بوی خون میداد، گویی که در این شهر شادی مرده بو…
AmirHoushang·۲ ماه پیشدلقکبود دود، در خیابان های شهر پرسه میزد. دودی که از دودکش های ذغالی بالای خانه ها فرار کرده بود.خورشید دست و پا میزد تا جاده های سنگفرشی شهر ر…
AmirHoushang·۲ ماه پیشپسرک با قلب یخیرنگ شب، سفیدی های روی زمین را رنگ میزد. صدای ساز باد، درختان را میرقصاند. پاهای کوچکش به سختی تن بی جانش را حرکت میداد. سرمای زمستان خشم…