شب و روز را تشخیص نمیدادم. گویی که زمان خیلی وقت بود که برایم متوقف شده. انگار که کسی روح مرا زنجیر کرده بود و بدنم را تحت کنترل گرفته بود. چیزی حس نمیکردم. بدنم ناخوداگاه برای زنده ماندن تلاش میکرد. اما روح من خیلی وقت پیش مرده بود. همیشه تنها بودم، حتی در شلوغی ها، حتی در میان
خنده های مهمانی،