من قهرمان داستان بودم تا زمانی که فهمیدم ادم بده ی داستان تو هستی و باید شکستت دهم . نمیخواستم مقابل تو بایستم و بجنگم ،چون نمیتوانستم کسی باشم که با شکست دادن تو قهرمان شده است.
تو مرا از ساحل آرام تبدیل کردی به دریایی خروشان،از وقتی تو رفتی گیتار هم ملودی هایش را نیز نمیخواهد،
ماهی ،دریایش را
آسمان ،ستاره هایش را
حتی پروانه هم دیگر شمعش را انتخاب نمیکند—-چه برسد من زندگی را بخواهم؟آن هم بدون تو؟تقریبا غیر ممکن است
من بعد از رفتن تو تبدیل شدم به ماهی که برای درخشیدن نیاز بهخورشید نداشت ، شاید هم فقط در حال فریب دادن خودم هستم،نمیدانم،یک سوالی ذهن من را مدت هاست درگیره کرده است—چرا این گونه قلب لعنتی من را به آتش میکشی و بدون قطره ای آب رها میکنی؟؟ نام تورا هزاران بار صدا زدم،با تمام توانم،اما به خودم آمدم و دیدم ،نه، تو نیستی،شاید هم هستی اما خودت را از من پنهان میکنی ، از دوری تو تمام اجزای بدنم منجمد شد، نمیتوانم کاری انجام دهم ، شاید هم کاری از دستم بر نمی اید—اما من منتظربودم ، منتظر بودم بر من بتابی- منتظر بودم تا با گرمای نگاهت یخ های قلبم را آب کنی—-
اما نمیدانستم من و تو هیچوقت در کنار هم ، نه ، مقابل هم بودیم
من عشق بودم تو نفرت
من نور بودم تو تاریکی
من گرما بودم تو سرما
من فرشته بودم تو شیطان
به نظر شما راست میگویند عشق همیشه نجات دهنده است ؟
برای من که هیچوقت اینطور نبوده من نمیدانم این نوشته ها خیالی اند یا واقعی اما امیدوارم تمام این ها یک کابوس باشن
اما یک چیز ذهنم را درگیر کرده ، حتی در خواب هایم-حتی در خیال و رویاهایم-آیا همه چیز تمام شدنی است؟
آیا واقعا انتهای همه چیز تاسیان است؟
کاری میشود کرد؟
اینطور فکر نمیکنم—
من نمیتوانستم مقابل تو بایستم و بجنگم ، بنابراین باختم، از همه چیز باختم و سپس چشمانم را بستم، و به زندگی ام پایان دادم—-