
خیلی وقتها، فیلمهایی که درباره جنگ یا فجایع تاریخی ساخته میشن، دوست دارن با خشونت، فریاد، یا واقعیت تلخ ما رو شوکه کنن. اماThe Zone of Interest یک جور عجیبی ساکته.
سکوتی که از حرف زدن ترسناکتره
همه چیز درباره خانوادهایه که در کنار دیوارهای آشویتس زندگی میکنن. زندگیشون عادیه. باغچه دارند، تولد میگیرن، بچهها بازی میکنن… ولی صدایی از اون طرف دیوار نمیاد. انگار تاریخ رو بیصدا دارن رد میشن
اما یک جا، یک سکانس، فقط حدود یک دقیقه، چیزی تغییر میکنه
دختر نوجوان خانواده، یک برگه پارهی موسیقی پیدا میکنه. آهنگی که یکی از زندانیها نوشته.

اون میشینه پشت پیانو، و آروم شروع میکنه به نواختن.
نه فریادی هست، نه جنازهای، نه شعلهای
فقط صدای پیانو…
و ما برای اولین بار، «صدای قربانیها» رو نه با گوش، بلکه با قلبمون میشنویم
چرا این صحنه مهمه؟
چون توی دنیای معمولی این خانواده، هیچ کس حتی یه لحظه به اون سمت دیوار فکر نمیکنه
ولی اون دختر، حتی شاید ناخودآگاه، پلی میزنه بین دو دنیا
و وقتی اون ملودی رو مینوازه ، انگار زمان برای چند ثانیه متوقف میشه

این سکانس، نه با دیالوگ، نه با افکت، نه با خشونت… بلکه با موسیقی، داره فریاد میزنه:
«این آدمها، انسان بودن»
چیزی که من گرفتم
اون لحظه، برای من مثل یه سیلی بود
نه از جنس خشم، نه از جنس گریه ، بلکه از جنس بیداری ، زیرا گاهی صداها باید در دل سکوت متولد بشن، تا بیشتر شنیده بشن.
The Zone of Interest فیلم سختیه، چون ساده است
و این سکانس ساده، از اون لحظه هاست که نه فراموش میشن، نه باید فراموش بشن
شاید همیشه لازم نباشه برای گفتن یه حقیقت ، فریاد زد

گاهی…
یه ملودی ساده هم میتونه ما رو به عمق فاجعه ببره