آدمی تاب می آورد ورای حد تصور
و به دوش میکشد بار سنگین آدم بودن را..
تمام عمر به دوش میکشد بار درد ها و رنج های خویش را
بار بغض ها و کینه ها را
بار رویاهای ناممکن
و خاطرات دور را ...
تماشای تصویر انبوهی از مورچه ها که هرکدام دانه یی چند برابر وزن خود را حمل میکنند بی شباهت به انسان ها نیست
حال انکه در مورد مورچه ها مسئله روشن است
بقا ، و تمنای زیستن هر موجود زنده یی را وادار به انجام هر کاری میکند
اکنون پرسش اصلی این است...!
بار های ما آدم ها که خواسته یا ناخواسته بر دوش داریم و پای لنگان خویش را تا آستانه مرگ میکشیم چه نسبتی با حفظ بقا دارد؟!
طبق تحقیقات انسان بدون آب ۷ روز بدون غذا ۷۰ روز و بدون اکسیژن نهایتا تا چند دقیقه میتواند فعل زنده بودن رو به حالت اول شخص مفرد صرف کند
اما هرگز هیچ تحقیقی در مورد عده ای از آدمها
انجام نشده
آدمهایی که مدت هاست خود را در آیینه آنچنان که باید تماشا نکردند
آدمهایی که ماه ها و شاید سال هاست چشمهایش برای هیچ چیز و هیچ کسی در جهان برق نزده و اشک شوقی گونه هایش را خیس نکرده
ادمهای هایی که از یاد رفته اند ...
گویی آدمهایی که باری به دوش ندارند محکوم به رهایی و فراموشی اند
ظاهرا همین بار های سنگین پای آدم ها را به این زندگی و روزمرگی هایش بند کرده
اگرچه دشوار و گاه ناممکن ، اما تنها راه ماندن و زندگی کردن همین است
تحمل امر تحمل ناپذیر..
به قول حافظ :
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
کس چو حافظ نَگُشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند.