
پارت سوم ....
میدانی، پنهان شدن وابسته است به هرچه بتواند پنهان کند، اما تو، بودنت را مستقل از هر چه هست خلق می کنی.
باید در برخورد با تو روی واژه ها دقت کرد. روی هستی و چیستیت...
باید دقت کرد که جهان همه چیز برای من کم داشت که نیاز به وجودت دلیلی برای زیبایی بیشتر دنیای من باشد.
من میخواهم نزدیک به دنیایت باشم، (نزدیک)، حتی اگر دوری, قانون و ابتلای روزگار است. میخواهم درگیر دنیایت باشم که اگر بتوانم نقطه ای بر سر (ب)ارهایش بگذارم و (ی)اریت کنم که درگذری از هر آنچه جز با رنگ های رنگین کمان، راهت را فرش کند، حتی اگر در مرکز ثقل جهان باشی و تمام اینها به کنار، هزار باره ترجیح میدهم در جهانم باشی ، که بودنت امید آخر من است در این زندگی که نادیدگیت دیگر در توان من برای زیستن نیست.
می دانی، من مبتلای شیوه ای از دیوانه زیستنم، که ابتلا تا مریضی هزاران تفاوت است. که ذات درمان، جاودانه نیست.
یا کارگر می افتد یا نه و من ابتلایی را می خواهم که جاودان بمانی همیشه در من.
وقتی بی آن جهانی نمی ماند که بخواهد تصميمی بگيرد به جاذبه.
مرز ها همينند، تعلق و توان
ميتوانى بگريزي از هجوم يا بنشيني به غارت
اما براي من، اکتشاف تو
دست هاي رود خانه اند كه پنهان كرده ، ماهيانش را،
اي بي محابا در گاه و بي گاه ها...
مرز من باش
تا نفس را از سينه ي تو بكشم ، پنهانم كن...
پایان قسمت پارت سوم ...