ویرگول
ورودثبت نام
𝐵𝒾𝒿𝒶𝓃
𝐵𝒾𝒿𝒶𝓃
𝐵𝒾𝒿𝒶𝓃
𝐵𝒾𝒿𝒶𝓃
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

پس کوچه های خیالم...

... ادامه از پست قبلی /// پارت دوم

سوار نردبان ها میشدم و از قطارهای زیادی در مقصدهای مختلف به قصد گم شدن پیاده میشدم،

اما با تمام اینها،

بعد از یافتن دنیای تو،

هیچگاه عادت نمی کنم به اینکه ...

در پس کوچه های خیالم، تو در گوشه ای از جهانت قدم از قدم برداری و آرزو نکنم که به ازای هر گامی که برمیداری، شادی دوان دوان به سمتت باز گردد،

‎عادت نمی کنم دست به قلم که می شوی، شاه توت ها از حسادت در دست هایم رگ کلماتم را از خجالت پیش جملاتت نبرند،

عادت نکرده ام،

هرگز عادت نمی کنم،

سر در بی سامانی جهان که می چرخانی، از بادها نخواهم که به صورت عبوس جهان بوسه نزنند، تا به لبخندی به سمتت بازگردد،

من که در تمام زندگیم زخم خورده بودم، بعد از دیدنت،

خوب می فهمم که چرا از همه بادهای جهان خواستم که درد یکسانی را از کشاکش های دوشت بردارند تا بر روی دوش من بگذارند و صبح ها پیش از باز کردن چشم هایت، تمام آرامش و شادی جهان را روی پلک هایت ارمغان بگذارند،

خيلي حرف ها به ذات از گفتن گريزانند اما حس می شوند، کلام هر اندازه که مرز بین واقعیت و خیال است گاه فقط احساس می شود، نه خوانده و نه بیان،

پس مهم تنها این است که من به سمت چه چیز نگاه می کنم ؟  من به چیز خیره میشوم؟ فرق از من که نیست. تفاوت را آنچه در تیر رس است خلق میکند. که به دیدن اکتفا کنم یا اجتماع مردمک هایم را نتوانم پس بگیرم وقتی تو رو به روی منی، از یارای حضورت.

انتهای کلام، من به چه چیز می خواهم برسم ؟

که اگر تو را به چشم نمی بینم، پنهان شده ای در کلمه ای، حرفی، هوایی، آرزوی خوبی یا لبخندی ...

پایان پارت دوم

۲
۰
𝐵𝒾𝒿𝒶𝓃
𝐵𝒾𝒿𝒶𝓃
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید