ویرگول
ورودثبت نام
AllFather
AllFather
AllFather
AllFather
خواندن ۷ دقیقه·۶ ماه پیش

داستان تخیلی


---- The Cursed Mirror ----
تانتال به یکی میگه: سلام شما آدرس ساتانوس رو دارید؟
یکی دیگه میگه: بله من اسمم ساتانوس هست
تانتال میگه نه منظورم خانه متروکه ساتانوسه میخواستم برم اونجا و از چیزای ترسناک عکس بگیرم
دومی میگه: خب من همینجام من همین خونه هستم. و تو رو به روی ایینه وایسادی و داری با خودت صحبت میکنی

میتونی یه لحظه سرت رو بچرخونی

تانتال کمی میترسه.. سپس سرش رو به آهستگی میچرخونه. بله پشتش هیچکی نیست

دوباره به آیینه نگاه میکنه که بفهمه چرا با خودش وقتی حرف زد نفهمید که اون خودشه؟ وقتی نگاهش خورد به آیینه یه موجود با قد 2 و نیم متری با دهانی شبیه زیپ، بدنی به رنگ آبی نفتی با چشمانی کاملا سفید دید که دستانی بلند داره و داره آروم آروم بهش نزدیک میشه...

یهویی اون موجود یه ضربه محکم به کمر تانتال میزنه، تانتال با سر به آیینه میخوره و سرش خونی میشه و میفته زمین و آیینه هم میشکنه و تیکه تیکه میشه روی زمین و حدود 23 دقیقه بیهوش میشه..
تانتال بیدار میشه و متوجه نمیشه که 23 دقیقه بیهوش بوده و فکر میکنه همین چند ثانیه پیش برخورد کرده و دستشو به پیشانیش میزنه که ببینه زخمی شده یا نه ولی چیزی حس نکرد انگار اتفاقی نیفتاده بود.
به آیینه نگاه کرد از طرفی هم انگار کمرش یکم می سوخت به نظر میرسید که اون هیولا پنجه زده و کمی از پنجه هاش توی کمرش فرو رفته بوده.
سپس وقتی به آیینه برای دیدن خودش نگاه میکند کسی را نمیبیند..
تعجب میکند که واقعا چرا داره سقف رو میبینه پس خودش چرا توی آیینه نیست؟


بلند میشود و به اطراف نگاه میکند. هیچکس آنجا نیست
ناگهانی دچار سردردی میشود و چشمانش ناگهان بسته میشوند و صداهای عجیبی به گوشش میرسد و سپس چیزهایی را میبیند:


در رشته کوه هیمالیا در نوک قله ای خاص (تقریبا نزدیک به اورست) دروازه ای تقریبا بزرگ را میبیند که از جنس مس زنگ زده است و درون آن راهرویی وجود دارد با تله های بسیار زیاد و در انتهای آن که به پایین میرسد شمشیری بزرگ و عجیب (شمشیری بزرگ فرو رفته در یخ بسیار محکم و سرد، تیغه هایی از جنس کاربید بور و اسکلتی از جنس فولاد تندبر و نوشته های باستانی رو بدنه و یک فلز عجیب که به رنگ نزدیک به مس و طلا در مرکز تقاطع آن) را میبیند و سپس جهانی عجیب را میبیند که همه چیز در درونش وارونه حس میشود درحالی که وارونه دیده نمیشوند!
سپس جهان های آتشین و جهان های دیگر که شبیه همین جهان دیده می شدند بجز جهان شبه وارونه
پیشبینی ای در این جهان از آینده دید که کودکی به نام هورو متولد میشود و آن کودک بعد ها بسیار قدرت و نفوذ پیدا میکند و با ارتشش به دنبال طومار آفرینش، شیء سنگی ای سبز رنگ که به عنوان گوهر عقل شناخته میشود میگردد تا با استفاده از آن خالق و نابود کننده هرچیزی و دانای مطلق شود و قدرت را از خالق قبلی بگیرد

حجم اتفاقاتی که تانتال میبینه باعث میشه تا سردردش به قدری تشدید بشه که نتونه ادامه اش رو ببینه

هنوز نفهمید که هوروو واقعا چه زمانی و کجا قراره متولد بشه
ناگهان صدای نجوایی به تانتال میگه:
حیرت‌انگیز است... کالیندور..

تانتال میپرسه:
چی گفتی؟ کالی… چی؟ اصلاً تو کی هستی؟!

آستریوم:
کسی که پیش از تو همه را با جادوی سیاه به قتل رسانده.. و تو نخستینی که از چنگم گریخته‌ای..

تانتال:
این حرفا یعنی چی؟ چی از جونم میخوای؟!

آستریوم:
نه از جونت… از ویژگی درونی ات..

تانتال:
چه ویژگی ای؟ درمورد چی صحبت می کنی؟

آستریوم:
من جادویی دارم که یا می کُشد، یا جاودانه میکند..
و توو!!
تو اکنون.. یک.. کالیندور.. هستی!

تانتال:
کالیندور؟ نمیدانم درمورد چه حرف میزنی! من تانتال هستم میفهمی؟ فقط میخواهم بدانم چه اتفاقی برایم افتاد اونها چه بودند که دیدم؟

آستریوم:
اوه.. تو چقدر عجولی کالیندور! آرام باش!
نفس عمیق بکش... بده بیرون.. نفس عمیق..

تانتال:
باشه. بهم بگو منظورت از کالیندور چیست؟ بهم بگو چه کوفتی بود دیدم؟

آستریوم:
تو تانتال.. از امروز کالیندور هستی! تو از جادوی من زنده ماندی پس یک.. کالیندور هستی!
تو هرگز نخواهی مُرد.. تصاویری که دیدی را مجدد به خاطر آور تا ماموریتت.. یادآوری شود..

تانتال با خودش فکر میکند.. او میپذیرد که زین پس، کالیندور نامیده شود..
کالیندور میگوید: حال چه کنم؟
آستریوم میگوید: یک خفاش تصور کن.

کالیندور:
خفاش؟ چرا خفاش ولی باشه..
سپس تصور میکند و ناگهان چشمانش بسته میشود و بیهوش میشود. و دوباره چشمانش باز میشوند اما این بار انگار پایین تر آمده است! کمی بیشتر نگاه میکند میبیند درون شکم خودش است! میبیند که شکمش پاره شده و مثل یک خفاش بیرون آمده است! و سپس جسدش میفتد و ناگهان تبدیل به خاکستر میشود و درزمین فرو میرود.

آستریوم میگوید: به نسخه کالیندور خودت فکر کن.. سپس بال نزن..

تصور میکند و دوباره تبدیل به کالیندور میشود...

کالیندور اکنون تصمیم میگیرد تا به هیمالیا برود و شمشیر را بدست آورد.
کالیندور یک دوست هم داشت به اسم رافائل پس شب به خانه رافائل که تنها زندگی میکند میرود. وارد خانه که میشود و بعد اینکه رافائل با یک لیوان قهوه گرم از او پذیرایی میکند به او میگوید: رافائل دوست قدیمی! من قصد دارم به سفری بروم برای امر مهمی آیا تو حاضری با من هم سفر بشی؟ رافائل میگه: من که توی این خونه تنهام ماجراجویی هم ندارم و کار همیشگی باشه بزار تا فردا وسایل مورد نیاز رو بردارم. اما کجا میخوایم بریم تانتال؟
کالیندور میگه: به هیمالیا میرویم
رافائل: هیمالیا؟ عجیبه باشه پس احتمالا مسافرت سردی پیش رو داریم.
کالیندور لبخندی مضحک میزند و میگوید بله اکنون استراحت میکنیم..

صبح وسایل مورد نیاز رو جمع میکنند از خونه و میخواهند راهی سفر شوند که ناگهان کالیندور میگوید: رافائل میخوام یچیزی نشونت بدم!
رافائل میگه چی؟
کالیندور تبدیل به خفاش میشود و میگوید داداداممم
رافائل که هم تعجب کرده و هم وحشت زده میگه: هان؟ چیشد؟ خفاش؟ تانتال؟ تو چرا از شکمت خفاش دراومد!
خفاش(کالیندور) میگوید: رافائل! خودمم از چی وحشت میکنی؟ صبر کن..
کالیندور میاد بالای رافائل و سعی میکنه رافائل رو از زمین بلند کنه ولی نمیتونه رافائل سنگین تر از بالهای کوچکش بود خب دوباره خفاش تبدیل کالیندور میشود.
کالیندور آه سردی میکشد و میگوید: فکر میکردم مانند این فیلم ها میتوانم بلندت کنم از روی زمین! حیف نمیشود مجبوریم با وسیله ای چیزی برویم.
رافائل میگوید: پدربزرگ من یک هواپیمای قدیمی مدل آویا بی 534 داشت. شاید با آن بتوانیم تا آنجا پرواز کنیم..؟
کالیندور میگوید: چه ایده خوبی خب بریم.
رافائل بهمراه کالیندور به سمت هواپیما میروند و سوخت آن را پر میکنند و راهی میشوند. آنها میروند و میروند تا اینکه درنزدیکی هیمالیا ناگهان موتور قدیمی هواپیما آتش میگیرد و مجبور میشوند از آن با چتر نجات بیرون بپرند.
آنها دروازه طلایی را دیدند اما هنوز شاید 2 کیلومتر فاصله داشتند.
آنها تقریبا در اواسط دامنه فرود می آیند. کالیندور و رافائل از رشته کوه بالا میروند اما ناگهان سر راه موجوداتی عجیب را دیدند
انگار پوششی پشمی مانند ولی سفید داشتند و چهره های استخوانی انگار جمجمه دیده میشد.
متاسفانه هوا بشدت برفی بود.
و آنها خوب دیده نمیشدند ولی داشتند آرام آرام به سمت کالیندور و رافائل نزدیک میشدند..
ناگهان ندایی درون کالیندور سر میدهد که: تبدیل شو! تبدیل شو به یک گرگ!
و کالیندور میبیند که دستانش و پاهایش دارند تبدیل به پنجه میشوند و دارد شبیه گرگ میشود!
کالیندور به رافائل میگوید زودتر سوار شو ما نمیدانیم که اینها خطرناک هستند یا نه باید زودتر از اینجا برویم!
رافائل به پشت کالیندور سریع میگیرد و کالیندور با تمام توان میدود و از مسیر برفی عبور میکند. ناگهان یکی از همان موجودات که داشت یک گوزن را میخورد در سرراهش قرار میگیرد. پس با دهانی خونی و صدایی ترسناک به سمت کالیندور حمله ور میشود که کالیندور با پنجه یک پای اورا میشکند. و سریع بدو به فرار
بالاخره کالیندور و رافائل به دروازه میرسند.
کالیندور دوباره تبدیل به خودش میشود و دروازه را سعی میکند باز کند.
به آهستگی وارد میشود. کالیندور به رافائل میگوید: تو وارد نشو تا هروقت که من بگم!
کالیندور به سمت انتهای سالن میدود و چون کالیندور یک نامیراست همه تله ها برای کشتن او فعال میشوند. تیرباران
ناگهان تبری غول پیکر به او برخورد میکند. و کالیندور زخمی میشود. اما سریع تر از صوت زخمش پاک میشود و دوباره سلامتی اش برمیگردد.
او تبر را میکشد تا کنده شود سپس با تبر به عقب حرکت میکند. خب تله ها تا اینجا غیر فعال شد!
رافائل تا جاییکه من میگم بیا!
رافائل هم که ماتش برده بود و از شدت تعجب همینطور خیره شده بود یهو به خودش اومد گفت عا با باشهه باشه باشه اومدم!
کالیندور جلوتر به مسیر ادامه داد تا دوباره به همون موجودات رسیدند.
اینبار کالیندور با تبر همه ی آنها را تکه تکه میکرد و بعد که به راهروی پایینی رسیدند کالیندور به رافائل گفت:
بیا این تبر رو تو بگیر اما همواره از من 10 متر فاصله داشته باش!
رافائل گفت ممنونم اما چرا 10 متر؟
کالیندور گفت حرف نباشه بدو بریم.
باهم رفتند و رفتند و همچنان از آن موجودات در سرراهشان می آمد رافائل از بس کشت که دیگه مهارت حمله رو یادگرفته بود.
کالیندور هم که با مشت و لگد و هرچی تو کنته داشت میزد و از طرفی هم نمیترسید چون نمی مُرد.
تا اینکه این دو...

این داستان، ادامه دارد..

داستانداستان تخیلی
۱
۰
AllFather
AllFather
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید