ویرگول
ورودثبت نام
محمد معارف وند
محمد معارف وند
محمد معارف وند
محمد معارف وند
خواندن ۶ دقیقه·۱ ماه پیش

پای چپ پدرم

«جهت رعایت ادب، در تمام متن، به جای فحش و الفاظ رکیک، از نام قطعات خودرو استفاده می‌شود.»

سی سال پیش، پای چپ پدرم به دلیل حادثه‌ای شکست و با یک پای گچ گرفته تا بالای زانو، خانه‌نشین شد. یک هفته مانده به پایان دوره درمان پدر، مادرم ناخوش شد. دوازده ساله بودم. با توجه به این که در خانه خودمان تلفن نداشتیم، به پدرم پیشنهاد دادم که به خانه همسایه بروم و تماس بگیرم تا آمبولانس بیاید. پیشنهاد رد شد، چون نظر پدرم این بود که حال مادرم نیازی به آمبولانس ندارد. پیشنهاد بعدی این بود که به خانه همسایه بروم و با تاکسی تلفنی تماس بگیرم. پیشنهاد، فعلاً، بدون ذکر دلیل رد شد. پیشنهاد بعدی این بود که به خانه همسایه بروم و از آقای همسایه بخواهم ما را با ماشین به بیمارستان ببرد. پیشنهاد رد شد و من دلیل رد شدن هر دو پیشنهاد آخر را با هم فهمیدم. چون پدرم معتقد بود منِ «بوق» عقل ندارم و انگار ما «دسته دنده» هستیم که وقتی خودم و پدرم حضور داریم، پیشنهاد می‌دهم که با کمک آقای همسایه یا آژانس، مادرم را به بیمارستان برسانیم. پس سکوت کردم و منتظر راهکار پدرم ماندم:

-برو شلوار مشکی منو بردار، یه پاش رو قیچی کن، بیار بپوشم خودمون می‌بریمش بیمارستان!

این کار را با عجله انجام دادم. پدرم معتقد بود من به درد «صندلی عقب» می‌خورم که یک ماه است می‌بینم پای چپ پدرم شکسته و حالا پای راست شلوارش را قیچی کرده‌ام.

-برو شلوار قهوه‌ای منو بردار، اگه دست چپ و راستت رو می‌شناسی، پای چپش رو قیچی کن بیار بپوشم!

این کار را با عجله کمتری انجام دادم. پدرم معتقد بود من «سگ دست چرخ جلو» هستم که به جای بالای زانو، تا بالای ران شلوار را قیچی کرده‌ام.

-برو شلوار طوسی منو با قیچی بیار، خودم کوتاه کنم بپوشم!

تازه فهمیدم که برنامه از چه قرار است. پدرم می‌خواست با یک پا رانندگی کند. مادرم روی صندلی عقب دراز کشید. پدرم با زاویه چهل و پنج درجه به سمت شمال غربی، پشت فرمان نشست؛ پای چپ را گوشه ماشین جا داد و پای راست را روی پدال کلاچ گذاشت. تازه فهمیدم اشتباه کردم و هنوز نفهمیده‌ام برنامه از چه قرار است. چون برنامه به این صورت بود که پدرم با پای راست، کلاچ را نگه دارد و من با پای چپ، پدال گاز و ترمز را بگیرم. کجا باید بنشینم؟ روی دسته دنده. پای راستم کجا باشد؟ سمت شاگرد. به این ترتیب بود که پاها را دو برابر عرض شانه باز کردم و کمک راننده شدم. دستهایم را هم به دو صندلی جلو تکیه دادم تا تعادلم حفظ شود.

ماشین روشن؛ پای من روی ترمز؛ ترمز دستی خوابیده؛ کمی بالا آمدم تا دنده عوض شود؛ خدا را شکر دنده یک خوب جا رفت. حالا باید آرام‌آرام فشار پایم را روی پدال گاز، همگام با کم شدن فشار پای پدرم روی پدال کلاچ، بیشتر می‌کردم. حق نداشتم بلد نباشم، ولی بلد نبودم. ماشین با سرعت به راه افتاد و پدرم فریاد زد:

-«میل‌شاتون» گاز نده الآن تصادف می‌کنیم!

چنان ترمز گرفتم که مادرم از روی صندلی عقب، افتاد کف ماشین. دوباره با احتیاط بیشتر حرکت کردیم. پدرم معتقد بود که با دنده یک نمی‌شود تا بیمارستان رفت. دنده دو درد داشت، اما من در جایگاهی نبودم که اعتراض کنم. رسیدیم به ترافیک. حالا باید خیلی حواسم را بیشتر جمع می‌کردم. کمی گاز و بیشتر وقتها ترمز. همان اول ترافیک نزدیک بود تصادف کنیم، اما به لطف فریادهای پدرم با کلمات به هم پیوسته «میل‌لنگِ چهارشاخ‌گاردانِ تسمه‌دینامِ کاپوت» به خیر گذشت.

قسمت سخت ماجرا جایی بود که در منتها الیه سمت چپ بودیم و می‌خواستیم از خروجی سمت راست خارج شویم. پدرم معتقد بود که اگر راهنما بزنیم، کسی به ما راه نمی‌دهد. در نتیجه باید از بقیه خودروها راه می‌گرفتیم. راه گرفتن هم یعنی اینکه باید وقتی او فرمان را به سمت خودروهای کنار دستی می‌چرخاند، من هم استادانه پدال گاز را جوری فشار می‌دادم که اولاً راه ماشین عقبی بسته شود و دوماً به ماشین جلویی برخورد نکنیم. هرجا اشتباه می‌کردم، پدرم «تسمه پروانه» را به من حواله می‌کرد. از یک جایی به بعد دیگران هم تلاش بیشتری برای راه ندادن به ما از خود نشان می‌دادند و من علاوه بر کارهای قبلی، باید دست تکیه‌گاهم را از شیشه سمت راست ماشین خارج می‌کردم و با تکان دادنش، علامت می‌دادم که لطفاً به ما راه بدهید. واقعا این روش با هم‌یاری بیشتری از سمت راننده‌ها همراه بود. فقط یک نکته داشت و آن هم این که من نمی‌دانستم حالا باید با چه عضوی تعادلم را حفظ کنم و هر بار که تعادلم به هم می‌خورد و یکی از کارها را درست انجام نمی‌دادم، پدرم «کمک‌فنر» خطابم می‌کرد.

به هر سختی بود به بزرگراه رسیدیم و بعد از تحمل رنج سه بار تعویض دنده و رسیدن به دنده چهار و حرکت با سرعت ثابت، دیگر مشکل خاصی نداشتم. اما قرار نبود رنگ آسایش را ببینم، چون پدرم حواسش نبود و خروجی بزرگراه را رد کردیم. به دستور پدرم، دقیقاً زیر تابلوی «توقف در حاشیه بزرگراه ممنوع است» توقف کردیم. پدرم معتقد بود نیازی نیست تا خروجی بعدی برویم و راه را دور کنیم. همین پانصد متر را دنده عقب می‌رویم. برای اینکه پدرم بتواند پشت سرش را ببیند، باید دست چپ را که به صندلی راننده تکیه داده بودم، برمی‌داشتم تا بتواند سرش را صدوهشتاد درجه به عقب برگرداند. دست راست را هم که به آن یکی صندلی تکیه داده بودم، باید برمی‌داشتم تا ژست دنده عقب راننده تکمیل شود و دستش را بگذارد پشت صندلی شاگرد. در حالی که روی دنده نشسته بودم، خم شدم و دستانم را به داشبورد تکیه دادم و تسلیم قضا و قدر شدم تا پدرم دنده عقب برود. اما مشکل به همین جا ختم نمی‌شد. دنده عقب ماشین مشکل داشت و باید چند بار بین دنده چهار و دنده عقب جابه‌جا می‌شد و آزمون و خطا می‌کردیم تا ببینیم چه زمانی دنده عقب جا می‌رود. عمق فاجعه وقتی مشخص می‌شود که عنایت گردد، من روی دنده نشسته بودم و مسئولیت پدال گاز و ترمز هم با من بود. پدرم می‌خواست کار را شروع کند که من فریاد زدم: «آآآآآآی دسته دنده!»

اشتباه نشود. حرمت بزرگتر واجب است. منظورم فحش و ناسزا نبود. قصدم این بود که به پدرم بگویم من روی دسته دنده نشستم و صبر کند تا من بلند شوم و بابت حفظ تعادلم هم خاکی به سرم بریزم، بعد بین دنده چهار و دنده عقب، رفت‌وآمد کند.

آن روز با مشقت به بیمارستان رسیدیم و بعد از درمان مادرم برگشتیم. تنها نکته مثبت، خوب شدن حال مادرم بود و این که یک هفته بعد، پدرم هم گچ پایش را باز کرد و در آن یک هفته، اتفاقی نیفتاد که مجبور به تکرار این رانندگی پرحاشیه بشویم.

خداوند سایه پدر و مادر را بر سر همه ما حفظ کند و روح رفتگان را قرین آرامش بدارد.

دنده عقب با اتو ابزارطنز
۱۰
۰
محمد معارف وند
محمد معارف وند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید