
داستانش رو شنیدین؟
توی یه باغ پر از گل،یه رز قرمز وجود داشته که از همه گل های اون باغ زیباتر بوده،و روی اون بوته پر برگ و سرسبز فقط همین یدونه رز بوده.
رز قصه ما عاشق یکی از گل های باغ میشه...
هر روزش رو با عشق سپری میکنه و خاطرات زیادی با معشوقش رقم میزنه،اما بخت باهاشون یار نیست و گلی که رز مجنونش بود بیمار میشه و روز به روز به خشک شدن نزدیک تر.
رز که طاقت دیدن رنج عزیزش رو نداشته از خدا میخواد که تمام زیبایی و طراوتش رو بگیره و به معشوقش ببخشه،قرمزی رز رفت و سیاهی اومد،ریشه های قوی بوته ضعیف شدن و برگ های رز رفته رفته خشک و بی روح تر.
رز نمرد اما سیاه شد،عاشق بود اما جون عاشقی نداشت،فقط با یاد خاطراتش به این زندگی وصل شده بود،زندگی ای که فدای عشق کرده بود.
zina