ویرگول
ورودثبت نام
حسینی
حسینی
حسینی
حسینی
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

فصل دوم: آستانه‌یِ همایش؛ دیالوگِ حقیقت و واقعیت

سارا با همان متانتِ همیشگی‌اش، بارها مرا به حضور در آن همایش فراخواند. او که گویی بهتر از من می‌دانست برای گذشتن از سایه‌ها باید با حقیقت روبه‌رو شد، با لبخندی مهربان می‌گفت: «شاید تماشایِ استاد در جایگاهِ علمی‌اش، نگاهت را به این ماجرا تغییر دهد و تعادلی در ذهنت ایجاد کند.» من نیز، نه از سرِ تسلیم، که به احترامِ پیوندِ عمیقِ دوستی‌مان و شاید برایِ یافتنِ گمشده‌ای در این جستجو، دعوتش را پذیرفتم و به سالنِ همایش رفتم.

سالن، سرد و اتوکشیده بود؛ درست مثلِ همان تعاریفِ خشکِ حقوقی که در آنجا با بیانی شمرده و یکنواخت، برایِ مخاطبان ترسیم می‌شد. او را دیدم؛ در مرکزِ دایره‌ای از تحسین‌کنندگان، با کت‌وشلواری که گویی برایِ درخشش در نورهایِ سالن دوخته شده بود. داشت با لحنی مسلط درباره‌ی «حق» و «عدالت» سخن می‌گفت؛ از این‌که چطور توازنِ منافع، امنیتِ روابط را تضمین می‌کند.

هر کلمه‌اش، گویی از واقعیتی سخن می‌گفت که حقیقت را پشتِ در گذاشته بود. وقتی نوبت به پرسش و پاسخ رسید، دست بلند کردم. میکروفون را که به دست گرفتم، نفسم را حبس کردم تا مبادا لحنم از مرزِ ادب خارج شود. نگاهم را مستقیم به چشمانش دوختم و سعی کردم کلماتم، تنها آینه‌ای باشند برایِ پرسش‌هایِ عمیقِ ذهنم.

آرام گفتم:

«استاد، تحلیلِ شما از “عدالت” و “حقوق مادی” بسیار دقیق بود. اما جسارتِ مرا ببخشید که سؤالی در ذهنم شکل گرفته است. در صحبت‌هایتان به توازنِ منافع اشاره کردید. من همواره در حیرتم که چرا انسانِ امروز، چنان به “حقِ مادی” چنگ زده که گویی حقوقِ معنوی و فراتر از ماده، افسانه‌ای بیش نیستند؟ چرا ما همیشه در پیِ “حقِ مادی” هستیم و از آن ساحتِ متعالیِ حق، بازمانده‌ایم؟»

کمی مکث کردم تا کلماتم جان بگیرند، سپس ادامه دادم:

«بد نیست انسان در ازایِ زحمتی که می‌کشد، دریافتی داشته باشد؛ این قاعده‌یِ بقاست. اما فاجعه آنجاست که این منطق را به حوزه‌یِ روابط و دوستداری می‌کشانیم. در این ساحت، اگر منطقِ معامله حاکم شود، هیچ‌گاه واقعاً کسی را نخواهی خواست؛ چرا که خواستنِ تو بر طبقِ لیستِ تعیین‌شده‌یِ مادی‌ات است، نه قلبی‌ات.»

در سکوتِ مطلقِ سالن، کلماتم را دقیق‌تر برگزیدم:

«می‌دانید چرا مادی‌گرایان را منفعت‌گرا می‌دانیم؟ چون “ماده” یعنی دل بستن به “علت و معلول”. آن‌ها در این دایره گرفتارند؛ اگر کاری کنند و نتیجه‌ای ندهد، یا ناراحتی تمامِ وجودشان را می‌گیرد و یا محبت را به‌سرعت فراموش می‌کنند؛ چون اساساً در این نگاه، به بهبودِ حالِ دیگری اهمیتی نمی‌دهند. منطقشان روشن است: “زمان می‌گذارم، پس پولی یا منفعتی دریافت می‌کنم.”»

صدایم لرزشی از سرِ تأمل داشت:

«آیا حقوق می‌تواند پلی باشد برایِ عبور از این “واقعیتِ قراردادی” به سمتِ آن “حقیقتِ وجودی”؟ یا ما همچنان قرار است در همین دایره‌یِ مادی و بده‌بستان‌هایِ سردِ آن، محبوس بمانیم؟»

او که انتظارِ چنین پرسشِ عمیقی را نداشت، برای لحظه‌ای سکوت کرد. لبخندش دیگر آن لبخندِ نمایشی نبود؛ گویی حقیقتی را شنیده بود که سال‌ها در پسِ کلماتِ حقوقی‌اش پنهان مانده بود.

نگاهش مهربان و عمیق‌تر از قبل شد. او با متانت پاسخ داد، اما در تمامِ طولِ کلامش، می‌شد فهمید که پرسشِ من، دریچه‌ای نو در ذهنش گشوده است.

من تا انتهایِ جلسه ماندم. با احترام، با سکوتی که ناشی از تفکر بود، در صندلی‌ام نشستم. وقتی جلسه تمام شد، او با وقار از تریبون پایین آمد. نگاهش که به من افتاد، لبخندی زد که بویِ به رسمیت شناختنِ عمقِ کلام می‌داد. من در آن سالنِ سرد، به این نتیجه رسیدم که جهان، جهانِ نگاه کردن نیست؛ من فقط دیدن را دیر به کار برده بودم. نه از آن جهت که ندانم دیدن چیست، بلکه آن‌قدر به “بودنِ” او و علاقه‌ای که داشتم معتمد بودم که از دیدنِ حفره‌یِ خالیِ درونش جا مانده بودم. اما حالا، در این فضایِ محترمانه، من او را دیده بودم. و او، این را می‌دانست.

آرام گفتم:

انسانتحلیلحقیقتنویسندگیفلسفی
۰
۰
حسینی
حسینی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید