بعد از آن روز در کتابخانه، دیگر هیچچیز برایم ساده نبود.
دفترچهام همیشه همراهم بود؛ همان دفتر کوچکی که در آن شعرهایش را مینوشتم و کنارشان تصویر میکشیدم. اما حالا هر بار که آن را از کیفم بیرون میآوردم، حس میکردم چیزی درونم محتاطتر شده است. انگار حضور او ممکن بود هر لحظه روی صفحههایم سایه بیندازد.
آن روز عصر دوباره در کتابخانه نشسته بودم. نور از پنجرههای بلند میآمد و روی میزها لکههای روشن میانداخت. سکوت آنجا همیشه شبیه قانونی نانوشته بود؛ قانونی که حتی صدای ورق خوردن کاغذ هم باید آهستهتر از همیشه باشد.
شعر تازهای از او منتشر شده بود. همان را مینوشتم.
«آدم اگر یکبار دل بدهد
دیگر جهان را با همان زاویه میبیند.»
نمیدانم چرا این جمله قلبم را لرزاند. زیرش طرحی کشیدم؛ چشمی که نیمی از آن روشن است و نیم دیگر در سایه.
آنقدر در خطوط غرق شده بودم که نفهمیدم چه زمانی کسی کنارم ایستاده است.
فقط وقتی سایهای روی صفحه افتاد، دستم لرزید.
سرم را بالا آوردم.
او بود.
این بار دیر شده بود. دفتر باز بود و او دیده بود.
نگاهش چند ثانیه روی صفحه ماند. نه طولانی، نه کوتاه؛ فقط آنقدر که بفهمم چیزی از نگاهش پنهان نمانده است.
گفت:
«این شعر رو دوست دارید؟»
صدایم کمی خشک شده بود.
گفتم: «بله.»
نگاهش از طرح چشم بالا آمد و به من رسید. نه متعجب بود و نه خندان؛ بیشتر شبیه کسی بود که قطعهای از پازل را پیدا کرده باشد.
آرام گفت:
«عجیبه… کسی که اینطور تصویر میکشه، معمولاً فقط خوانندهی شعر نیست.»
این جمله مثل سوزنی زیر پوستم فرو رفت.
میتوانستم انکار کنم. میتوانستم دفتر را ببندم و بگویم اتفاقی بوده. اما چیزی در نگاهش بود که انگار از قبل میدانست.
پرسید:
«همیشه اینقدر دقیق به کلمات نگاه میکنید؟»
گفتم:
«وقتی کلمه عمیق باشه… بله.»
لبخند کوتاهی زد.
«یا وقتی کسی که گفته براتون مهم باشه؟»
چیزی نگفتم.
برای اولین بار حس کردم بازی عوض شده است. دیگر فقط من نبودم که از دور نگاه میکردم؛ او هم انگار قدمی روی همان پلی گذاشته بود که فکر میکردم فقط در ذهن من ساخته شده.
چند لحظه بعد گفت:
«مواظب باشید. بعضی تصویرها آدم رو بیشتر از خود واقعیت درگیر میکنن.»
و بعد رفت.
اما جملهاش در ذهنم ماند.
آن شب وقتی به خانه رسیدم، دفترچه را باز کردم. به همان صفحه نگاه کردم؛ به چشمی که کشیده بودم، به خطوطی که بیاختیار شبیه نگاه خودش شده بودند.
ناگهان چیزی فهمیدم.
من دیگر فقط تحلیل نمیکردم.
من داشتم ثبت میکردم.
هر شعر، هر جمله، هر نگاهش را میگرفتم و در دفترم میگذاشتم؛ مثل کسی که میترسد چیزی را از دست بدهد و قبل از رفتنش، آن را قاب میکند.
اگر نوشتن تخلیه بود، باید سبک میشدم.
اما هر صفحه که پر میشد، سنگینتر میشدم.
نوشتن او را از من جدا نکرده بود؛ برعکس، او را در لایهای عمیقتر از ذهنم تثبیت کرده بود.
دفترچه را ورق زدم.
تقریباً در همهی طرحها یک چیز مشترک بود؛
پلها.
چشمها.
و سایهی مردی که صورتش کامل کشیده نشده بود.
من داشتم او را جاودانه میکردم، بدون اینکه حتی مطمئن باشم واقعیترین نسخهاش همین است که در ذهنم ساختهام.
برای اولین بار به ذهنم رسید شاید باید نوشتن را متوقف کنم.
اما همان لحظه ترس بزرگتری آمد.
اگر ننویسم…
اگر نکشم…
اگر شعرهایش را دیگر تکرار نکنم…
آیا او در ذهنم کمرنگ میشود؟
و اگر کمرنگ شود، یعنی تمام این مدت فقط یک تصویر بوده؟
چند روز بعد، برای گرفتن یک فرم اداری به ساختمان مشاوره دانشگاه رفتم. راهروی طبقه دوم خلوت بود.
از دور دیدمش.
با کسی صحبت میکرد.
اول فقط صدایش را شنیدم، همان صدای آرام و شمردهای که همیشه داشت. اما وقتی چند قدم جلوتر رفتم، تصویر کامل شد.
زنی روبهرویش ایستاده بود.
نزدیک بودند؛ نه آنقدر که بیادبانه به نظر برسد، اما آنقدر که فاصلهشان کاملاً رسمی هم نباشد. زن چیزی گفت و خندید. او هم لبخند زد؛ همان لبخند ملایمی که همیشه در حرفهایش پنهان میکرد.
چیزی در سینهام فرو ریخت.
هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده بود. او فقط با یک نفر صحبت میکرد. شاید یک همکار، شاید یک آشنا، شاید حتی یک دانشجو.
اما ذهن من آرام نماند.
در همان لحظه چیزی را دیدم که قبلاً ندیده بودم؛ او با همان دقتی که با من حرف میزد، به او هم گوش میداد.
همان توجه.
همان آرامش.
و ناگهان فکری باریک در ذهنم کشیده شد:
شاید این فقط شیوهی او باشد.
نه چیزی خاص برای من.
ایستادم. آنها هنوز مرا ندیده بودند.
برای اولین بار سعی کردم او را نه از پشت تصویرهایی که خودم ساخته بودم، بلکه از بیرون نگاه کنم؛ مثل یک آدم عادی در یک راهروی عادی.
و همانجا بود که اولین ترک در تصویرم افتاد.
شاید آن عمقی که من در کلماتش دیده بودم، برای خیلیهای دیگر هم همینطور بود.
شاید آن توجهی که فکر میکردم خاص است، فقط بخشی از شخصیت او بود.
یا شاید…
شاید من از همان ابتدا بیش از اندازه معنا ساخته بودم.
در همان لحظه زن خداحافظی کرد و رفت. او سرش را برگرداند و مرا دید.
نگاهش برای لحظهای متوقف شد؛ انگار حضورم غافلگیرش کرده باشد.
گفت:
«سلام.»
جواب دادم.
چند قدم جلوتر آمد و گفت:
«مدتیه کمتر میبینمتون.»
لحنش همان بود؛ آرام و بیعجله.
گفتم:
«درسها زیاد شده.»
چند ثانیه نگاهم کرد؛ نه آن نگاه عمیق قبلی، بلکه نگاهی که انگار چیزی را اندازه میگرفت.
بعد گفت:
«گاهی فاصله گرفتن از بعضی فکرها بد نیست.»
جملهاش عجیب بود.
چون دقیقاً همان کاری بود که این چند روز سعی میکردم انجام بدهم.
پرسیدم:
«منظورتون چیه؟»
لبخند کوتاهی زد.
«فقط یک توصیهی کلی.»
اما در نگاهش چیزی بود که اجازه نمیداد حرفش را کاملاً اتفاقی بدانم.
وقتی از کنارم رد شد، همان حس قدیمی دوباره برگشت؛ حسی که همیشه وقتی با او صحبت میکردم داشتم. اینکه او گاهی بیشتر از چیزی که گفته میشود، میفهمد.
اما حالا یک چیز دیگر هم به آن اضافه شده بود:
شک.
نه شک به حرفهایش،
بلکه شک به تصویری که من ساخته بودم.
راهرو آرام بود و من همانجا ایستاده بودم و به این فکر میکردم که شاید داستانی که در ذهنم نوشتهام، تنها نسخهی ممکن از واقعیت نیست.
و شاید بزرگترین خطر این نیست که کسی تو را فریب بدهد.
بزرگترین خطر این است که خودت، با خیال و کلمات، چیزی را بسازی که هیچوقت آنطور که فکر میکردی وجود نداشته است.
:::