ویرگول
ورودثبت نام
حسینی
حسینی
حسینی
حسینی
خواندن ۲ دقیقه·۸ ساعت پیش

فصل سوم :پیج اینستا (با صحنه‌ی ساعت)

بعد از همایش، وقتی به خانه رسیدم، بی‌دلیلِ مشخصی گوشی را برداشتم و اسمش را در اینستاگرام جست‌وجو کردم. پیجش بالا آمد؛ همان چهره‌ی جدی، همان قاب‌های مرتب، همان لحنِ رسمی‌ای که آدم را یادِ کلاس و تریبون می‌انداخت.

چند لحظه فقط نگاه کردم. بعد شروع کردم به پایین رفتن.

میانِ عکس‌های همایش و کلاس و نوشته‌های کوتاه، ناگهان به پست‌هایی رسیدم که فرق داشتند: شعر.

نه جمله‌های آماده برای دیده شدن؛ شعرهایی که معلوم بود از جایی درونی‌تر آمده‌اند. همان‌جا فهمیدم شاعر هم هست.

خواندم. یکی، بعد یکی دیگر. و ذهنم—مثل همیشه—فقط خواننده نبود؛ دنبالِ ریشه‌ی کلمات می‌گشت.

من این را می‌دانستم: شعر نشانه‌ی تجربه‌ی عمیقِ یکی از عواطفِ انسانی است؛ عشق، شادی، غم، تنهایی. شعر از سطح نمی‌آید.

اما قبل از اینکه آن شب به پیجش برسم، یک اتفاقِ کوچک در خودِ همایش افتاده بود؛ اتفاقی که در نگاهِ اول چیزی نبود، اما بعداً در ذهنم بزرگ شد.

وسطِ رفت‌وآمدِ آخر جلسه، بندِ ساعتم پاره شد. یک‌دفعه شل شد و ساعت افتاد زمین. صدای برخوردش آن‌قدر کوتاه بود که بیشترِ آدم‌ها نفهمیدند، ولی خودم جا خوردم. خم شدم، ساعت را برداشتم و بی‌اختیار شروع کردم به گشتنِ بند و تکه‌هایش؛ انگار اگر دقیق بگردم، چیزی که پاره شده دوباره سالم می‌شود.

همان لحظه نگاهش را دیدم. نه نگاهِ استاد به دانشجو؛ نگاهِ کسی که واقعاً متوجهِ یک مشکلِ ساده شده. چیزی نگفت، فقط دید.

آخرِ همایش، وقتی جمعیت کم‌تر شد و من هنوز ساعت را توی دستم نگه داشته بودم، نزدیک آمد. چند ثانیه دست برد توی جیبش—انگار دنبالِ چیزی می‌گشت—بعد یک کشِ کوچک درآورد و به سمتم گرفت.

گفت: «این رو بگیر… بندِ ساعتت رو ببند، گم نشه.»

همین. بدون توضیحِ اضافه. بدون نمایش. بدون اینکه بخواهد معنیِ بزرگی از آن بسازد.

کش را گرفتم و همان‌جا، با دست‌هایی که هنوز کمی از عجله می‌لرزید، ساعت را جمع‌وجور کردم.

و در خودم یک خوشحالیِ آرام حس کردم؛ از اینکه برای یک کارِ خیلی کوچک، دنبالِ چیزی گشته بود تا کمک کند. انگار آن لحظه—برای چند ثانیه—محبتش بی‌منت و واقعی بود، نه از جنسِ حرف‌های مرتب و رسمی، نه از جنسِ نتیجه‌گیری و منفعت.

بعدها، وقتی شعرهایش را در اینستا خواندم، آن صحنه دوباره برگشت:

آن کشِ کوچک، آن جمله‌ی ساده، و آن حسِ کوتاه که شاید بعضی آدم‌ها—حتی اگر دنیا را با قانون توضیح بدهند—گاهی بلدند بی‌صدا مهربان باشند.

ساعتنویسندگی
۰
۰
حسینی
حسینی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید