ویرگول
ورودثبت نام
معصومه جمشیدی
معصومه جمشیدیمعصومه، قصه‌گوی زندگی. به امید آنکه هر داستان، جرقه‌ای باشد برای انسانیت.
معصومه جمشیدی
معصومه جمشیدی
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

چوایران نباشد تن من مباد

جاء الحق
جاء الحق

پای سجاده‌ام، هنگام سحر.

هوای نیمه‌تاریک است، عطر گلاب در هوا پیچیده،

و صدای نفس‌هایی که آرام از سینه‌ام بالا می‌آید.

دانه‌های تسبیح در میان انگشتانم می‌رقصند،

با ذکرِ "یا قهار"...

برای پیروزی وطنم،

تا آستانه‌ی ایمان پیش رفته‌ام.

منتظرم...

اذان صبح هنوز نرسیده،

اما در جانم چیزی فریاد می‌زند:

"این سحر، با همه‌ی سحرهای دیگر فرق دارد..."

از آن سحر جمعه،

که آتش در آسمان پیچید

و صدای انفجار، جای مناجات را گرفت،

تا اکنون،

که در سکوت این پگاه،

دل هنوز بی‌قرار است...

درونم زمزمه‌ای می‌پیچد:

ای شیطان، بترس!

آن آواز فرعونی که می‌گفت "أنا ربُّکم الأعلٰی"،

این‌بار در گلوی باطل، خفه خواهد شد.

"نه ما شکست می‌خوریم،

نه تاریخ تکرار می‌شود،

نه ظالم، لبخندِ آخر را می‌زند."

نه...

این‌بار قصه فرق دارد.

مظلوم دیگر تنها نیست؛

در چشم‌هایش شعله‌ای خاموش‌نشدنی،

در دستانش قدرتی برخاسته از ایمان،

و پشتش،

دعای مادران

و خونِ پدران.

و در گوش جانم، پژواکی از گذشته می‌پیچد:

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

ما نسلیم که درد را نوشیده‌ایم،

از لب‌های خونیِ شهدا،

ما زاده‌ی سوگ و سرافرازیم؛

نمی‌لرزیم از صاعقه‌ی ظلم،

که خود رعدیم،

پیش از باران عدالت.

و اگر دشمن گمان بَرد ما را شکست می‌دهد،

بگذار بشنود از زبان فردوسی:

به یزدان اگر ما خرد داشتیم

کجا این سرانجام بد داشتیم؟

در دل این تاریکی،

ایمان چون مشعل می‌درخشد.

نه از ترس،

که از مسئولیت می‌لرزم.

این خاک،

میراث غیرت است؛

نه باید بی‌دفاع بماند،

نه بی‌صدا...

بلند می‌شوم.

سجاده را جمع نمی‌کنم.

دعایم هنوز ناتمام است؛

اما امروز،

دعا، با عمل معنا می‌گیرد.

سحر نزدیک است...

اما فجر،

در دل مردان و زنان سرزمینم نهفته است؛

در فریادهای خاموش‌شان،

در ایستادگی‌های بی‌منت‌شان،

در نگاه‌هایی که از پشت اشک، هنوز می‌درخشند،

و در قلب‌هایی

که هرگز نمی‌گذارند خاکشان،

طَعمِ تسلیم بچشد...

و چون دژخیمان از حق بترسند،

این را نیز بشنوند:

دلیران ایران نگیرند خواب

به خون شسته روی ستمگر ز آب

ایماندلایران
۶
۰
معصومه جمشیدی
معصومه جمشیدی
معصومه، قصه‌گوی زندگی. به امید آنکه هر داستان، جرقه‌ای باشد برای انسانیت.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید