
توی پست قبلی داستان زندگیمو نوشتم💔یه روز قبل مادربزرگم رفت خارج🥲من موندم و تنهایی خیلی سخته خیلی درد داره چرا زندگی من اینطوره همه ترکم میکنن هیچکس برام نمیمونه هیچکس به من فکر نمیکنه انگار من احساس ندارم انگار من انسان نیستم

از روزی که مادربزرگم رفته انگار زندگی ام یه طوری شده از صبح تو خونه تنها تا شب مدام گریه کردن خیلی دلتنگ مادربزرگم هستم آخه چرا رفت چرا تنهام گذاشت آره من به خاطر کارهای خانوادم عصبی ام روانی ام شاید براش خوب نبوده باشم اما من خیلی دوستش داشتم و دارم🖤خیلی دلتنگم خیلی خسته ام همش گریه میکنم دیگه غذا هم نمیخورم💔

شب اونقدر حالم بد بود نتونستم خودمو کنترل کنم پیش پدرم اونقدر گریه کردم شاید من اومدم دنیا همش تنها باشم همش درد بکشم انگار تو این دنیا من اضافی ام تنها آرزوم اینه یه روز نزدیک بمیرم و نباشم از این تنهایی و درد خلاص بشم چند روز دیگه تولدمه اما خوشحال نیستم چون من کسی رو ندارم تولدمو بهم تبریک بگه برام هدیه بخره انگار اصلا وجود ندارم دیگه اصلا به خودم نمیرسم دیگه خسته شدم از جنگیدن دلم آرامش رهایی میخواد🖤

نمیدونم دیگه چی بنویسم😔ولی واقعا زندگی سگ و گربه های خیابانی از زندگی من بهتره اونا باز یکی رو دارن و...از وقتی مادربزرگم رفته دیگه اینجا بهم حس خونه بودن نمیده همش حس غربت بهم میده دیگه هیچ وقت نمیتونم از نزدیک ببینمش😭کاش یه روز یکی بیاد منو بفهمه بهم کمک کنه ترکم نکنه و.....
