صبح روز بعد
صبح که نه ظهره دیگه
دیشب تا دیروقت اینجا پلکیدم و از احوالات مختلف انسانی خوندم

مثل کبوتر یاغی ی کفترباز هر پنج دقیقه روی بوم خونه ی کسی میشستم و به حرفاش گوش میدادم
یکی از خوبیاشم این بود که بیشتر ترغیب شدم از خودم بنویسم و حال و احوالمو کلمه کنم
باید ببینم تا کجا میتونم سد دفاعیمو برای آدم های نااشنا بشکونم و سر درددلمو باز کنم
خلاصه اینطوری شد که صبح جمعه با نسیم لطیفشو از دست دادم اما پشیمون نیستم
اصلا جمعه برای تا لنگ ظهر خوابیدنه
یکی از خوبیای دیگشم اینه که الان دلم مشکوفی میخواد، ی دسر لطیف از اونا که گلوی ادمو ناز میکنه میره پایین
اسمشو از نوشته ی کسی که اسمشو یادم نیست یاد گرفتم…
خیلی جالبه مگه نه؟؟
راستی الانم تمرکز ندارم، فقط خواستم بنویسم
آشفتگیه دیگه :)
باید ببخشید