مرا در اغوش مگیر..دستانت را پناهگاه جسم نحیف ام مکن..روحم را زنجیر قلبت مکن..نگاهت را از میان بخار شیشه به جست و جوی خط لبخندم مفرست..بگذار همین حوالی ارام و بی صدا درون پیله تنهاییم بمانم..دور بمان ..از تنم از روحم و از افکارم ..تو زیبایی ..تو پلیدی..تو مرا میدانی و میبینی..مرا در اغوشت پناه میدهی و من بسان کودکی خوش خیال خام رویای شهر بازی میشوم غافل از انکه دالان خیالم منتهی به شهر خرابه ای میشود که چرخ و فلک زنگ زده اش خانه من خواهد شد..خانه ای سرئ و بی روح که با لبخند ..ارام..با اطمینان خاطر بال های تک پروانه قلبم را میچیند و زیر کفش های زهوار در رفته اش لگدمال میکند..حلال شرع را بر خود حرام میکنم و پرده صراحت را میدرم ..تیغ بر گلویم میزنم تا پس دهد..دوستت ندارم را نثارت کند ..چشم هایم را میهمان قهوه ای زهر الود میکنم تا نم پس ندهد..راز دل را فاش نگاه نافذت نکند و باز مرا به دامان پرتگاه سرد تو باز نگرداند..خانه ام را اتش کده ای ساخته ام به پرستش الهه تنفر..هر شامگاه محو نگاه عود روشن شده ای میشوم که به امید نفرت روشن شده است و منتهی به اشک عشق میشود....رهایم کن..همانگونه که ناگاه ب میان امدی..از میان برو..