مدت زیادی میشه با کلمه ها غریبه شدم..یه غریبه اشنا که همه منو میشناسه..منو دیده..منو شنیده و منو لمس کرده.یادم میاد یه روزایی از بغل هم جم نمیخوردیم .هر لحظه منو میفهمید ..میفهمید و ارومم میکرد..نمیدونم از کی غریبه شدیم..از کی دست به قلم شدم اما کلمه ها راه فرار و پیش گرفتن..دیگه نمیتونستم نه که نخوام نه که چیزی برای گفتن نداشته باشم نه..من همچنان پر از حرف نزده بودم و سکوت تنها واژه ای بود که همراهم بود..امروز کلمه ها از ته وجودم فریاد میکشیدن..التماس میکردن و تمنای نجات میکردن..تن من چاه بی پایانی شده بود که سراسر این سالها درونش محبوس شده بود ..صدای التماس کلمه ها بین گریه های دختر بچه درونم گم میشد ..دختر بچه زخمی من زیر خاکستر این سالها داشت جون میداد و من اما فقط شاهد رد خونی بودم که از تن بی جون کلمه زندگی میچکید..چشم هاش..چشم هاش دیگه سویی نداشت.همه امید زندگی نا امید شده بود..سرمای تنش تنها چیزی بود که نصیب ذهن اشفته من میشد..دلم میخواست کنارش بشینم و براش از دوباره روییدن بگم ..از نقطه ی روی ویرگول براش بگم..اما حتی اونم دیگه حرفامو باور نمیکنه..نگاهم میکنه و نگاهش داد میزنه که حتی خودتم امید و باور نداری..به همه میگی به "امید دل بستم"اما تو حتی اونو نمیشناسی.تنها نقطه امیدواری تو هر روز صبح تکرار میشه وقتی چشم هاتو باز میکنی و امید داری صبح نشده باشه..چشم هاتو میبندی و امید داری زندگی به احترام تن خسته تو صبر کنه ..صبر کنه و تو اروم از کنارش عبور کنی تا تموم شه..بیدار شو عزیز دل خسته من..داستان تو نبود اما محکوم به روایت شدی..