
چرخ گردون،فرزند ناخلف هستی است.
حاصل عشق اجباری فلک به مه و به بالینِ مرگ رفتن زندگی است.
هرچه بود و هست قصه ی هزار و یک شب است که چرخ گردون بذر کین و حسد و زیان به برِ زمین کاشته تا بگیرد انتقام حجله خونین معشوق را از آدمیان بی سپر،بی دفاع و دست به زنجیر که نه راه گریزی است از این مهلکه و نه اندیشه خیری برای پایان..
گه گاهی در این بازی نچندان مردانه صفت و عدل پرور که سراسر حکم تبعید و تسخیر و سلطه است ، صدای رعد به گوشِ کر ِاهل زمین می رسد.
ارمغانِ خشم ِ بی پایان گیتی است در پسِ دستِ کوتاه مانده اش برای هم آغوشیِ زمین!
ناگریز رنج قوانین نانوشته ی این بازی خونخواری گریبان آدمیزاد را سخت میگیرد.
دست به دامان قضا و قدر و جبر الهی شدن ورود به هزارتویی است که راه ورودش قتلگاه و راه خروجش پرتگاهی بیش نیست.
کدام کاوه از میان کدام آسمان یا دلِ کوه قاف،نشسته بر بال مرغ آمینی شایدم سیمرغی روزی بر فراز این زمین سالخورده اوج خواهد گرفت،کس نمیداند و آنکه به دانستن برمیخیزد، طعمه سنگ و گرگ و شغال میشود..
خوش اقبالی اش در فرار از جنگل دیو سپید چندی به طول نمی انجامد که چرخ گردون میهمانِ ضیافت انزوا میکندش و به دست صاحب مجلسان طرد میشود..
هیچ رخدادی سراسر شر و تماما نیک نیست..طعمه گرگ شدن هم کرامتی است که نصیب هر غزالی نمیشود که اگر جان سالم به در بری طعمه گرگ شدن که سهل است می شوی فرشته نجات غزال ها و غزاله ها...
بذر کین،نهال شقاوت،دانه سلطه گرچه درخت تنومندی است اما گاه ریز جانداری که محو در برابر هیبت درخت ظلم است،موریانه میشود،کرم میشود و میگیرد حیات را از آنکه لیاقتش نیست..
در وانفسای جدالِ انتقام هستی و مه و فلک که خیالِ بی خیالی جاودانگی دارند.
روزی ناغافل زمینِ مسحور قصد رفتن میکند و به دار می آویزد خویشتن را..
گرچه این حکایت یک دار و یک چارپایه دارد اما به اندازه سالیان سال قربانی در پسِ آن خفته است...