
+ابدیت در همین حوالی است.
کنار گل سرخ فنجان چای روی میز..
گاه گاهی دلم هوای چای بودن میکند...
تا ز گرما لبخند آسایش میزنم از هراس سرد شدن بر خود میپیچم..
کاش دلم هوای فنجان بودن میکرد..
فارغ از گرما و سرمای چای روبه روی تو مینشستم..
در آغوش دستانت به وقت انتظار برای سرد شدن چای نقشه وصالِ لبانت را میکشیدم!
چشم می گرداندم تا از کنار کتابت راهم به دالان نگاهت برسد..
به بلندی قله ای می ایستادم تا در اوجِ پروازم در دریای نگاهت سقوط کنم..
"چایت را بنوش"، چای را بنوش تا من به لبانت برسم؛ بوسه ای از شهدِشیرینِ تو تمام ارث من از دنیای فنجان ها است..
بیخیال ارث خاندان فنجان ها..
من چای میشوم!
چای می شوم تا تو هرروز به هوای من بیدار شوی..
اصلا من چای میشوم تا تو غرقِ بخارِ من شوی و به رفته ی بدون برگشتت بیندیشی..
اما باور کن محبوب من! من تلخ نیستم..
من تلخ میشوم تا تو شیرینم کنی!
من به حال حبه قند در دستانت غبطه میخورم و نگاه پر از تمسخر اورا به جان میخرم هنگامی که فخرِ لمس دستانت را میفروشد..
کاش بدانی چه حالی میشوم..
دستانت کنار فنجان است اما دور از من!
دورترین نزدیک من...
اشتیاق من حالا،بعد از سرد شدن های زیاد هنوز به چای بودن است.
به گوشِ فنجان و حبه قند نرسد ولی تنها شاهدِ پروانه های درون سینه ات..
جای زخمِ کنار قلبت و غمِ ریشه دوانده در جانت،منِ چایم!
بگذار سهم فنجان از تو بوسه باشد..
عشق را به جان دهند نه به تن!