ویرگول
ورودثبت نام
🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂
🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂🪐تا در آیینه پدیدار آیی عمری دراز در آن نگریستم...
🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂
🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

اگر به یاد می آوری...

یادت می آید آن روز بهاری را؟
هنگامی که با پاهای برهنه بر جامه ی سبز زمین می دویدیم؟
من که یادم است
همان روز که بر دشتی به وسعت قلبم قدم زدیم
یادت می آید؟
آن کوتوله های چکمه پوش را
در حالی که از پشت بوته ها بیرون می جستند
همان ها که در دست هایشان بذر محبت بود
پرندگان را چطور؟
آیا به یاد داری آن مرغان عاشق را
در حالی که در بالای سرمان آواز شادی می خواندند؟
به یاد می آوری ابرها را
در حالی که در آسمانی به وسعت چشمت هایت
با ناز و وقار پیش می رفتند؟
انگار منتظر بودند تو هم نیم نگاهی به آنها بکنی
شاید که سفیدی پشمکی شان کمی قلبت را می خنداند
آن موش های کور را یادت هست؟
آنگونه که سر از خاک بیرون می آوردند
و می گفتند:
غم هایت را بده تا با خود به اعماق خاک ببریم!!
تو هم می خندیدی و جهان لبریز از نگاهت می شد
تو را نمی دانم ولی من به یاد دارم
ما در آن دشت بی حد و مرز
درخت خاطره هایمان را کاشتیم و
سوگند خوردیم هرگز نگذاریم
تبر فراموشی بر آن چنگ بزند
یک دشت بی انتها
مهمانی کوتوله ها
سرود دست جمعی پرندگان
مهاجرت ابرها
و درختی که تو بر زیر سایه اش گفتی:
من زنده ام!
به یاد می آوری؟
اگر هنوز هم به یاد داری پس دیر نشده
بیا تا یک بار دیگر
دست در دست هم
بر جامه ی سبز زمین قدم بگذاریم
بهار نزدیک است
با من بمان...
من تو را تا ابد در گرمای قلبم نگه می دارم
ما از شیره ی گوارای آن درخت می نوشیم
و تو خواهی دانست
بهار یک لحظه است
و تو،


تمام آن لحظه ای...🌱🌺



۲۷
۶
🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂
🍂𝕬𝖚𝖙𝖚𝖒𝖓 𝕲𝖎𝖗𝖑🍂
🪐تا در آیینه پدیدار آیی عمری دراز در آن نگریستم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید