
یک خانه
دوازده اتاق
یازده در باز رو به منظره ای دلنواز
یک در ولی بسته
از پشت آن چه می دانی؟
هرگز نخواهی فهمید
نه تا آن هنگام که دستگیره اش را بچرخانی
گربه ای
از میان سایه های تاریکی بیرون می خزد
یک جعبه
یک جعبه برای او کافیست
یک جعبه برای مردن
شاید هم زنده ماندن
تا زمانی که درش را نگشایی نمی دانی
من می توانم نجات دهنده ات باشم
می توانم قاتلت باشم،
می توانم آن شکارچی کمین کرده
در سایه های جنگل باشم
و یا آن آهوی بی رمقی باشم
که آخرین آرزویش را
از چشمه ی خیالاتش می نوشید
هنوز یک در مانده.
من می توانم آن پری مهربانی باشم
که تو را سوار بر کالسکه ی آمالت
به قصر شاه و پریان فرستاد
و می توانم آن ساحره ی پیری باشم
که به جای گیسوان دخترک غم زده در برج
از آرزوهای تو بالا رفت...
صدایم را می شنوی؟
تو مرا پوشیده در حریری از خیالاتت
در آغوش می گیری و من از خود می پرسم:
مگر واقعیت وجودم چه اندازه بود
که در آغوشت جا نمی شد؟
یازده در باز رو به منظره ای دلنواز
یک در ولی بسته
منتظر دستان توست
در را نمی گویم
دست هایم را می گویم
دست هایم
گرمی اعتماد دستان تو را می جویند
صدایم را می شنوی؟
من از پشت در نامت را فریاد می زنم
وجود مرا باور می کنی؟