
ستاره ی من...
امشب می خواهم با تو از زیباترین خاطره ام بگویم. امشب یک کهکشان را به اتاق کوچکم دعوت کرده ام. و تو...ستاره من. تو هم به مهمانی شبانه ام دعوت هستی.
ستاره ی زیبایم، آن شب را به یاد می آوری؟
آن شب هم مثل امشب در اتاق کوچکم بودم. دقایقی قبل از آن، از پنجره ی رنگ پریدهٔ اتاقم غروب خورشید را تماشا کردم. با خود فکر کردم چه زیباست وقتی خورشید پس از تمام روز تابیدن و از وجودش بخشیدن، خود را در آغوش کوه ها می اندازد. و درست در همان لحظهٔ رهایی است که آسمان، بوم نقاشی ای از رنگ های گرم می شود و واپسین خداحافظی هایش را در گوش خورشید زمزمه می کند.
آه که چه زیبا بود... در لحظه ای من شاهد رنگ باختن آسمان بودم و لحظه ای بعد شاهد تاریکی مطلق. شب با همان وقار همیشگی اش سر رسید و سایه بر هیاهوی شهر افکند. و یکباره تمام آن هیاهو به سکوتی کم نظیر تبدیل شد.
پنجره را باز کردم. نسیم خنکی صورتم را نوازش کرد و در میان موهایم پیچ و تاب خورد. بعد که از موهای لخت و پریشانم خسته شد، خود را با با پرده های نازک اتاقم پیوند داد. خنکی نسیم احساس غریب آرامش را در گوشم نجوا می کرد. شاید حسی مشابه رهایی خورشید...
گوش دادم. در ابتدا تنها سکوت بود. سکوتی به وسعت آسمان...سکوتی به وسعت پهنه ی دلتنگی وقتی که اشک هایت به سر نمی رسند؛ اما بعد دیگر تنها سکوت نبود. صدای جیرجیرک های شبگرد را می شنیدم. از چه می گفتند؟ شاید تنها شب حرف هایشان را می فهمید.
ثانیه ای بعد صدایی دیگر هم شنیده می شد. اینبار متفاوت بود. صدای ویولنی بود که در دستان مردی نواخته می شد. آن مرد را می شناختم. او کسی بود که بعد از فوت معشوقه اش هر شب در کناره ی خیابان ساز به دست می گرفت و موسیقی غم هایش را می نواخت.
با اینکه درد او را درک نمی کردم با شنیدن صدای دلنشین ویولنش تمام احساسات او را در اعماق ناشناخته ی قلبم حس می کردم.
همانطور که به نوای شورانگیز مرد شب گوش می دادم با خود فکر کردم: چقدر شب تنهاست...وقتی دیگر خورشیدی نیست که برایش عشوه کند و زلف های درخشانش را به رخ او بکشد. وقتی رنگی نیست جز سیاهی بی پایان که او را زینت بخشد.
دلم می خواست شب را در آغوش بگیرم و بگویم: تو تنها نیستی! من اینجام! من هم مثل تو گاهی احساس تنهایی می کنم. اما می دانی؟ حتی در تنهاترین لحظه ها هم کسی هست که تو او را نمی بینی...شاید پشت ابرها باشد، شاید هم پشت کوه ها باشد. ولی او آنجاست. و تو او را خواهی یافت. شاید هم او تو را بیابد.
چشم هایم را به بیرون دوختم. از هر پنجره ای نوری می تابید. انگار که پشت هر یک، فردی مشعلی به دست گرفته بود و فریاد می کشید: من آمده ام تا سیاهی و تاریکی شب را بزدایم!
اما من تاریکی شب را دوست داشتم. آن چشم های نورانی گشوده شده بر چهره ی خانه ها باعث می شد شب از همیشه هم تنهاتر باشد. آخر می دانی پیش از این شب در آسمانش دوستانی داشت. دوستانی از جنس تو...آری ستاره ی من، از جنس تو! آنجا پر از ستاره بود. ستاره هایی که برای شب قصه می خوانند و قصه هایشان هم تا خود صبح ادامه داشت! ولی وقتی مردمان شهر تصمیم گرفتند نور را به خانه شان بیاورند دیگر شب ستاره ها را ندید. فکر می کرد ستاره ها ترکش کرده اند. فکر می کرد ستاره ها حسودی شان شده و رفته اند تا آسمان دیگری پیدا کنند. شب احساس تنهایی می کرد...
همان طور که به تنهایی شب و شعله های بی روح خیابان ها فکر می کردم، چشمانم را بستم. هنوز هم آن نسیم ملایم را بر چهره ام حس می کردم. هنوز هم درد و دل جیرجیرک ها را می شنیدم. هنوز هم مردی در انتهای خیابان تار های مغموم ویلونش را می نواخت. با خود فکر کردم اگر چشم هایم را باز کنم همچنان نورهای سرد شهر را می بینم؛ اما وقتی چشمانم را گشودم... باورکردنی نبود. شهر خاموش شده بود. دیگر هیچ نوری آنجا نبود. دیگر هیچ مشعلی در پشت پنجره ها نمی تابید. امواج حیرت و پریشانی وجودم را فرا گرفت. آمدم چیزی بگویم که نگاهم به آسمان افتاد. چشمانم منظره ای را دید که هرگز در عمرش درک نکرده بود. چهره ی من غرق در اشک شده بود و چهره ی آسمان شب غرق در ستاره. ستاره هایی که آنجا بودند و با گرمی صدایشان سلام می کردند. و تو ستاره ی من...تو هم آنجا بودی. روشن تر از همه ی آنها می تابیدی. و من با وجود فاصله ی زیادم با تو، گرمایت را حس می کردم. نور امیدبخش تو مردمک چشمانم را شکافت و به قلبم رسید. ناگهان دیگر نه من تنها بودم و نه شب. ما دوستانی داشتیم که حضور نورانی شان دل هایمان را روشن می کرد.
آه ستارهٔ من...هرگز آن شب را فراموش نمی کنم. می دانی من نامی هم برایش انتخاب کرده ام! شب پر ستاره! زیباست نه؟ شاید بگویی هم نام تابلوی ونگوگ است...ولی خب تو از کجا می دانی؟ شاید ونگوگ هم شبی که آن نقاشی را کشید آسمان را به همین اندازه پر ستاره دید.
خب دیگر بس است ستاره من، باید بروم اما تو، لطفا آنجا بمان...آسمانم را ترک نکن. من و تو شب های بسیاری را در کنار هم می مانیم. این پایان قصه ی ما نخواهد بود. قول می دهم!
شبت بخیر، ستارهٔ من 🌌✨