
هنوز هم آن چشمان نافذش را یادم است...
یادش بخیر اون موقع ها جوون بودم. اینطوری نبود که هر کی از راه برسه بگه «چطوری پیرمرد؟!!» بعد هم یه مشت بزنه به شونم و بخنده و بره... نه بابا ما کس و کاری بودیم برا خودمون! اون زور و بازویی که من داشتم رو هیچکس نداشت. باور نمی کنی؟ هعی روزگار ببین کارمون به کجا کشیده واسه دو کلام حرف راست هم باس مدرک بیاریم!
اون زمان کارم ماهیگیری بود. با بچه ها می رفتیم دریا و تا خود غروب ماهی تور می کردیم. آخ که چقدر دلم تنگ شده برا اون روزا ...فکر کن: بوی دریا، شن های نرم ساحل، قایق های ماهیگیری، چند تا مرد با دستای پینه بسته... قشنگ نیست؟ می دونم، قشنگه...حالا همه ی اینا رو که تصور کردی یه طرف، اون شبای بعد از ماهیگیری هم یه طرف... اتفاقا قصه ی من هم از یکی از همون شبا شروع میشه. دوست داری بشنوی؟ خب بشین تا برات بگم.
"غروب دوشنبه بود. اون روز هم مثل بقیه روزا همراه رفقا از ماهیگیری بر می گشتم. عادتمون بود هر شب همون موقع با هم بریم بار و یک لیوان ویسکی بزنیم. اصلا تموم خستگی کار از تنمون در می رفت! تا پامون به بار باز می شد هر کس می رفت یه گوشه ای می نشست و ناله کنان داد می زد:« آی متصدی!!! یه لیوان ویسکی بیار!»
متصدی بار هم که مرد جوون خوش اخلاقی بود می گفت:« به روی چشم!» و فرز و تند می رفت سر کارش.
من هم یه گوشه ای اون کنج می نشستم و یه سیگار در میاوردم و به آرزوهام فکر می کردم...یه ویلای بزرگ برا زن و بچم، یه ماشین خوب، یه درآمد درست و حسابی...من غرق رویا می شدم و همون موقع که ویسکی منو هم می دادن دستم، از اون دنیای شیرین پرت می شدم بیرون. با خودم فکر می کردم چرا نمیشه واقعی باشه؟ مگه یه مرد چقدر باید کار کنه؟ چقدر ماهی بفروشم درست میشه؟ دلم می خواست داد بزنم:« آقا هر آرزوی من دونه ای چنده؟!» ولی زهی خیال باطل. کی بود که حرف ما رو بشنوه؟
تمام کاری که می تونستم بکنم ماهیگیری بود. بعد هم دو ساعتی اونجا پیش بچه ها نشستن... ولی خودمونیم؛ همون دو ساعت برا من اندازه ی یه دنیا ارزش داشت. توی همون دو ساعت بود که می تونستم کمی از مشغله های روزمره رها بشم. نمی دونم ولی حس می کنم هر آدمی تو زندگیش به این لحظه های کوتاه دوساعته نیاز داره. حالا برا یکی ویسکیه، برای یکی بودن کنار آدمیه که یه عمر دوسش داشته...
خلاصه که من اونجا می نشستم. همونجا گوشه ی بار. از اون زاویه، همه ی بار رو میشد دید. فکر کن: چندتا مرد با دستای پینه بسته که یه لیوان ویسکی گرفتن دستشون. یه دقیقه با هم آواز می خونن و کل بار میره رو هوا...یه دقیقه بعد هم از دغدغه هاشون ناله می کنن. یکی میگه:« امروز زنم گفت دیگه رام نمیده خونه!» یکی دیگه میگه:« دیشب بچه هام شام درست و حسابی نخوردن!» یکی دیگه میگه:« امروز چقدر کم ماهی گرفتیم!» و همیشه هم آدمی هست که عین قهرمانا پا میشه و میگه:« عب نداره بابا! فردا بیشتر می گیریم!» بعد هم همه می زنن زیرخنده و با همون برق امید توی چشماشون شروع می کنن به آواز خوندن:
ما مردان دریاییم!!
آهای آهای یه بطری نوشیدنی!
آره... یه بار، یه گوشه کمی دور تر از ساحل، یه جا که چراغ هاش همیشه روشنه و چندتا مرد با دستای پینه بسته آواز دریا رو می خونن. چندتا مرد که ویسکی می خوان. چندتا مرد که آرزوهاشون هم بوی دریا میده...
ولی بین همه ی این مردا یکی بود که فرق می کرد. بهش می خورد حدود چهل سالش باشه، شاید هم کمتر! اون همون مردی بود که با کت مشکی بلندش هر شب کنار شومینهٔ بار می نشست. تو دستاش یه گیتار بود. تو چشماش یه بغض قدیمی... موهاش مشکی و بلند بود. تا سر شونه هاش می رسید. اون ماهیگیری نمی کرد. من فقط هر شب همونجا توی بار می دیدمش. مهم نبود چی بشه اون به جز آتیش توی شومینه هیچکس دیگه ای رو نمی دید. بچه های ماهیگیری هم اونو نمی دیدن. حتی باهاش حرف هم نمی زدن. هیچکی کارش نداشت. بعضیا می گفتن دیوونست. بعضیا هم می گفتن مثل ماها غرق آرزوهاشه فقط روش نمیشه بلند اونا رو بگه! ولی من حس می کردم هیچکدوم نیست. هر وقت نگاهش می کردم می تونستم ببینم اون آرزویی نداره. ولی به جاش انگار یه حسرت بزرگ تو چشماش داشت. اون حسرته رو بین تارهای گیتارش مخفی می کرد. شاید هم تو ذهنش اونو توی آتیش می سوزوند. نمی دونستم... همون شب دوشنبه در حالی که بچه ها درگیر آواز خوندن و خندیدن بودن، رفتم نشستم کنارش. زل زدم بهش. آروم گفتم:« آهای رفیق. چیزی می خوری؟» هیچی نگفت حتی سرش رو هم بلند نکرد. به جاش فقط آهنگ موسیقیش رو عوض کرد و یه آهنگ غمگین تر زد. فکر کن: یه بار یه گوشه کمی دورتر از ساحل، یه مرد با کت مشکی کنار شومینه، یه گیتار قدیمی تو دستاش، یه کلاه روی سرش، و دوتا چشماش که مثل شمشیر تو قلبت نفوذ می کنن.
بهم بر خورد. تن صدام یکم بالا رفت و گفتم:« هی داداش! با توعم! می شنوی؟ میگم چیزی نمی خوای؟ نوشیدنی ای، ویسکی ای، چیزی؟ می خوای به بچه ها بگم ساکت شن؟ آخه تو چی توی آتیش می بینی که دل نمی کنی؟ والا به من باشه میگم اینقدر کنارش نشین برات خوب نیس! پاشو داداش باهامون بیا ساحل، بیا دریا! آتیش چیه وقتی اینجا دریا داره؟ اصلا ببینم تو آرزو نداری؟ نمی خوای پولدار شی؟ زن و بچه نداری؟ دیگه حتما نداری که از صبح تا شب بیکار می شینی کنار آتیش اون گیتار ز هوار در رفته رو می زنی! وا پس چرا ساکتی هنوز؟ مرد پاشو یه چیزی بگو!» ولی نه... فایده نداشت. هنوز هم سرش رو بلند نکرده بود. دیدم فایده نداره، خواستم که پاشم برم. ولی همون موقع یهو صدای سازش قطع شد. نگاهش به آتیش بود ولی حرفاش رو به من :« چیکارم داری؟ مگه این آتیش مال توعه؟ نه مال تو نیست. مال منه... یه لطف در حقم می کنی؟ اگه یه دختر کوچولو رو دیدی که دامن صورتی پوشیده بود و توی دستاش یه عروسک هم اسم خودش بود، بهش بگو جنگل خطرناکه برگرده...بهش بگو جنگل آتیش میگیره. جنگل آتیش بگیره قلب پدرش هم آتیش می گیره. اینکارو می کنی؟ بگو. الان نوبت توعه جواب بدی اینکارو می کنی؟» یکم طول کشید تا بفهمم چی میگه. ولی وقتی فهمیدم دلم کباب شد. نگام ناخودآگاه رفت روی آتیش. یادم بود. چند وقت پیش راجب حادثه آتیش سوزی کالیفرنیا شنیده بودم. برا من چیز جدیدی نبود. ولی برای خیلیا یه بغض ناآشنا بود که آرزو می کردن کاش هیچوقت اتفاق نمی افتاد. یه نگاه انداختم به بچه ها. به آوازی که می خوندن. به خنده هاشون. ما ته قلبمون چی می خواستیم؟ پا شدم یه سطل آب برداشتم و ریختم روی آتیش. مرد تیره پوش برگشت و نگاهم کرد. نمی تونستم بفهمم این خشم بود توی نگاهش یا امید. با صدای خاموش شدن آتیش همه ساکت شدن. حالا کلی چشم روی من بود. یکی برگشت و گفت:« هی جرج چیکار می کنی؟!» من هم دست گذاشتم رو شونه ی مرد تیره پوش و گفتم:« رفقا امشب آسمون خیلی قشنگه. ماه کامله می دونستین؟ بریم لب دریا جشن بگیریم؟ به سلامتی هر چی که برامون مونده؟» تعجب رو توی چشم هاشون می دیدم. گفتم گند زدی جرج الانه که مسخرت کنن! ولی اینکارو نکردن. به جاش همه بلند شدن و به نشانه ی موافقت سر تکون دادن. نگاهم برگشت روی چهره ی اندوهگین مرد تیره پوش. منتظر موندم. دو دقیقه خیره نگام کرد و بعد اونم سر تکون داد. آقا حالا گفتم یه زمانی پهلوونی بودم برا خودم ولی بخدا اون لحظه اونقدر ذوق مرگ شده بودم انگار که بچه ی هفت ساله ای باشم که اسباب بازی نو دادن دستش! خلاصه که اون شب همگی پا شدیم و رفتیم لب دریا. حدسم درست بود. ماه کامل بود. دریا زیر نور ماه مثل الماس می درخشید. ما نگاهمون بین ماه و دریا می چرخید که یهو صدایی شنیدیم. مرد تیره پوش زیر نور ماه وایساده بود و گیتار می زد. ماشالا بچه ها هم که آواز خوندشون سیرمونی نداشت شروع کردن به خوندن...
ما مردان دریاییم!!
آهای آهای یه بطری نوشیدنی!
اون شب، شب عجیبی بود. ولی فکر نکنم هیچوقت یادم بره. اون شب من وقتی به ماه نگاه کردم، فقط یه چیز خواستم. اینکه دخترم تا ابد پیشم بمونه... حالا درسته هنوزم که هنوزه دلم ویلا می خواد! ولی خب ویلا می خوام چیکار وقتی اون کنارم نباشه؟
بزار برا آخرین بار اینو بگم. فکر کن: یه دریا که زیر نور ماه می درخشه، یه ساحل که چندتا مرد با دستای پینه بسته روش آواز می خونن، یه مرد تیره پوش که با یه لبخند غریبی داره گیتار می زنه، یه مردی که به ماه خیره شده و به عمیق ترین آرزوش فکر می کنه...و تو...تویی که با چشمای زیباتر از ماهت رد خاطره ی اونو دنبال می کنی. آره دقیقا تو..."
خب اینم از داستان من! دلم برا ماه تنگ شده.تو چی؟ می دونی اگه ماه تو آسمون نیست عب نداره. برو تو قلبت دنبالش بگرد. اگه اونجا هم نبود بیا لب ساحل. خودم بهت نشونش میدم. بهت میگم آتیش حسرت رو خاموش کنی بعد ماه هم خود به خود پیدا میشه. حله رفیق؟ قبول ؟
پس به سلامتی خودت، داشته هات و آرزوهات🍻
پ.ن: درسته توی داستان به حادثه آتش سوزی کالیفرنیا اشاره شده ولی متاسفانه اگه بخوایم
نمونه های اونو مثال بزنیم کم نیستن و یکیشون هم حادثه ی بندر عباس خودمونه که خیلی از
هم وطنانمون رو داغدار کرد. با همه ی وجود به کسانی که عزیزی رو از دست دادن تسلیت میگم. امیدوارم این لحظه های ناگوار از زندگی همه به دور باشه.
ممنون از اینکه خوندین❤️