ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۷ دقیقه·۲ ماه پیش

آخرین جاویدان بخش دوم

صدای طبل‌های برنزی در تالار آپادانا می‌پیچید.
پیکره‌های سنگی سربازان جاویدان، در سکوت به سوی شاه می‌نگریستند،
و در میان آن ستون‌های آراسته به گل لوتوس،
اردشیر دوم، فرزند داریوشِ نیرومند، بر تخت نشست —
چون خورشیدی که بر کوهی از طلا طلوع کرده باشد.
زره‌پوشان گارد جاویدان، در دو صف بلند ایستاده بودند؛
ده‌هزار دل، ده‌هزار سایه‌ی مرگ.
در صف نخست، ارتوخشِ شوشی، جوانی که تازه از مرزهای پارس آمده بود،
چشمانش را به شاه دوخت،
چشمانی که درونشان فروغ یک سوگند تازه می‌درخشید.
اردشیر برخاست.
صدای او، آمیخته با خشم و شکوه، تالار را لرزاند:
«فرزندان آتش و فولاد!
امروز ایران نه با بیگانگان، که با خونِ خویش به جنگ برخاسته است.
برادرم، کوروشِ کوچک، دست بر شمشیر برده،
نه برای دشمن، که برای تاجِ من!
و من، اردشیر، فرزند داریوش،
با شما پیمان می‌بندم که تاج ایران، تنها بر سر کسی خواهد ماند
که به راستی از تبار آتش باشد!»
او گام به پیش گذاشت، دست بر قبضه‌ی شمشیر نهاد، و ادامه داد:
«بگذار زمین بداند که هنوز شاهنشاه ایران زنده است.
بگذار یونانیانِ مزدور کوروش، طعمِ فولاد پارسی را بچشند.
شما، ای جاویدانان، ستون‌های آسمانید؛
اگر شما بلرزید، سقفِ ایران فرو می‌افتد!»
زمزمه‌ای در میان سپاه پیچید؛ صدای هزاران زره که بر هم ساییده می‌شد.
ارتوخش، قدمی پیش گذاشت و فریاد زد:
ـ «به نام آتشِ اهورایی، سوگند می‌خوریم،
تا کوروشِ کوچک و هر خیانت‌پیشه‌ای را، در زیر پرچمِ شاه بسوزانیم!»
فریاد هزاران گلو در تالار برخاست:
«جاویدانیم! جاویدانیم! جاویدانیم!»
و در همان لحظه، طبل‌ها کوبیده شدند،
پرچم ارغوانی در باد لرزید،
و آفتاب از پنجره‌های بلند تالار، بر روی زره‌هایشان تابید —
چون آتش مقدسی که هنوز خاموش نشده بود.
در آن غریو و جلال،

باد، پر از بوی فلز و آفتاب بود.
من، ارتوخشِ پسرِ خاکِ شوش، در صف جاویدانان ایستاده‌ام.
ده هزار مرد، در سکوتی سنگین، زیر پرچم عقاب زرّین گرد آمده‌اند؛ هر چشمی در شعاع نگاه دیگری می‌درخشد، چون آینه‌ی افتخار.
صدای فرمانده برمی‌خیزد —
خشایوَرت، مردی که چشم‌هایش از جنس سنگ سیاه است.
«جاویدانان، فرزندان اهورا هستند.
از میان هزار مرد، تنها یک تن جاوید می‌شود.
چون بر زمین بیفتید، دیگری جای شما را می‌گیرد، اما نامتان در طنینِ گام‌ها می‌ماند.
امروز، پیمان می‌بندید نه با شاه، که با فروغ ایران...»
من زانو زدم.
شمشیر را پیش رویم نهادند. تیغه‌اش خورشید را در خود بلعید.
در دل گفتم:
«به خونِ پدرانم سوگند، تا زمانی که در رگ‌هایم آتش هست، هیچ سایه‌ای بر دیوارهای ایران نخواهد افتاد.»
از دور، صدای زنگ ناقوس کاخ می‌آمد — شاید ارتامان، برادر کوچکم، همان لحظه بر برج شوش ایستاده بود و به صف ما می‌نگریست.
کاش می‌دانست، راهی که در پیش دارم، تنها راه شکوه نیست... راه خاموشی هم هست.
در اردوگاه، نخستین شب، هیچ‌کس سخن نمی‌گفت.
تنها صدای سنگ بر فلز می‌آمد، و بوی روغن شمشیر.
پیر جاویدان‌ها، با صدایی آرام، میان صف ما قدم زد:
«شما دیگر مرد نیستید. شما سایه‌ی خورشیدید.
اگر شاه بمیرد، شما می‌مانید.
اگر شهر بسوزد، شما آخرین کسانی هستید که از خاک برمی‌خیزید...»
من در تاریکی، به آتش درون خود گوش می‌دادم.
به یاد چهره‌ی کودکانه‌ی ارتامان افتادم، که گفت:
«وقتی بزرگ شدم، با تو می‌آیم.»
اما نمی‌دانست...
برادر جاویدان نمی‌میرد — او در هر آتشی، دوباره می‌سوزد و زاده می‌شود.

صبح، از دلِ خاکستر شب برخاست.
دشت، زیر پای ده‌هزار جاویدان می‌لرزید؛
درخشش زره‌هاشان چون آینه‌های خورشید، افق را شکافت.
ارتوخش در میان صف ایستاده بود، بی‌هیچ سخنی،
دست بر قبضه‌ی شمشیر، چشم به پرچمِ بال‌های گشوده‌ی فروهر.
در باد، بوی خونِ آینده می‌آمد.
خشایورَت، فرمانده‌ی جاویدانان، پیش آمد.
چهره‌اش آغشته به غبار بود و صدایش سنگ را می‌شکافت:
«فرزندانِ آتش، امروز زمین گواه خواهد بود که چه کسانی از نور ساخته شدند!
مرگ را نترسید؛ او خدمتگزار شماست.
هرکه بمیرد، نامش بر دیوارهای شوش خواهد ماند.»
سکوت.
تنها صدای نفسِ اسبان می‌آمد، و طنین زره‌ها.
ارتوخش حس کرد قلبش در سینه می‌کوبد، نه از ترس، بلکه از شوقِ جاوید شدن.
یادِ برادر کوچک‌ترش، ارتامان، در ذهنش گذشت؛
چشمانی کودکانه که گفته بود:
«وقتی بزرگ شدم، با تو می‌آیم…»
اما اکنون، او در جایی بود که حتی سایه‌ی کودکی به آن نمی‌رسید.
شیپورها دمیده شدند.
دشت با فریادی عظیم بیدار شد.
ارابه‌های زرین در خاک غلتیدند، و نیزه‌ها چون جنگلِ آهن در باد خم شدند.
از سوی دیگر، سپاه کوروش کوچک، چون موجی تیره از افق برخاست.
خورشید، هنوز نیمه‌جان، در میانِ دودِ طلا و خاک پنهان شد.
ارتوخش شمشیر کشید.
تیغه، نور را بلعید.
در یک دم، فرمانده فریاد زد:
«به نام ایران!»
و زمین پاسخ داد با غرشِ هزاران قدم.
تیرها چون باران بر زمین باریدند.
زره‌ها می‌درخشیدند، خون می‌جوشید، و خاک از تپشِ گام‌ها می‌سوخت.
جاویدانان می‌جنگیدند بی‌آنکه صف‌شان بشکند؛
هرگاه یکی بر خاک می‌افتاد، دیگری از پسش برمی‌خاست.
در نگاه دشمن، آنان نه انسان بودند، بلکه آتش‌های راه‌رونده‌ای از شرق.
ارتوخش میان گرد و خون می‌تاخت.
ضربه‌ای بر شانه‌اش نشست، زره شکافت، اما پا پس نکشید.
نفسش سنگین بود، اما فریاد زد:
«خورشید بر ماست، تا اهورا خاموش نشده، تیغ‌ها را بیدار نگه دارید!»
در آن دم، نور از پسِ ابر بیرون آمد.
زره‌ها درخشیدند، و ده‌هزار مرد، در میانِ دشتِ خون،
چون سپاهی از طلوع در حرکت بودند.
تا شب، زمین سرخ بود و آسمان خاکستری.
و ارتوخش، در میان اجساد دوستان و دشمنان، هنوز ایستاده بود —
زنده، اما جاویدان‌تر از هر پیروزی.

زمین می‌لرزید، و غبار چون مه بر آسمان گسترده بود. ارتوخش زره بر تن، بر فراز اسب سیاهش ایستاده بود و به انبوه سپاه می‌نگریست. پرچم‌های زرین پارس در باد می‌لرزیدند و از سوی دیگر، سپاه کوروش چون دریایی از فولاد پیش می‌آمد.
آواز طبل‌ها به صاعقه می‌مانست، و بوی آهن و خون از پیش دشت را آکنده بود. ارتوخش شمشیرش را بالا برد، و در میان فریاد گارد جاویدان فریاد زد:
«به نام اهورا! امروز روزی‌ست که نام‌مان یا در خاک خواهد ماند، یا در ستارگان خواهد درخشید!»
و درست همان دم که صف‌ها به هم رسیدند، آسمان شکافته شد.
نه چون ابر، نه چون طوفان — بلکه چون نوری که از درون تاریکی می‌جوشید.
همه برای لحظه‌ای از حرکت ایستادند. صداهای جنگ فرو نشست، اسبان رمیدند.
در آسمان، چیزی چون چرخ آتشین می‌درخشید. از آن نوری فرو ریخت که به هیچ آفتابی نمی‌مانست — نه گرم بود و نه طبیعی.
و صداهایی، چون زمزمه‌ی هزاران فلز به هم ساییده، از دل نور برخاست.
ارتوخش، که هنوز شمشیرش را در هوا نگه داشته بود، زیر لب گفت:
«اهورا... این چیست؟ نشانه‌ی خشم تو یا فرستاده‌ای از جهان‌های بالا؟»
نور به زمین رسید. خاک درخشان شد. و آن‌گاه، از دل آن، پیکری بیرون آمد — نه انسان، نه دیو، نه فرشته.
پوشیده در زرهی از جنس نقره‌ی زنده، با چشمانی چون دو خورشید خاموش.
سپاهیان از وحشت فریاد زدند. کوروش کوچک خود بر زمین افتاد، و ارتوخش حس کرد که جهان، دیگر همان جهان نیست.
صدایی از آن پیکر برخاست، صدایی بی‌کلام اما مفهوم:
«زمان فرو ریخت... آنان که در گذشته می‌جنگند، در آینده خواهند مرد.»
و آن‌گاه، نور همه‌چیز را در خود بلعید

نور، چون سیلی از سکوت، از دل آسمان فرو ریخت و دشت را در خود بلعید.
دیگر صدایی نبود، نه از اسبان، نه از طبل‌ها، نه از نعره‌ی جنگ. تنها نوری بود که می‌تپید، می‌چرخید، و انگار با هر تپشش چیزی از جهان را می‌بلعید.
ارتوخش کوشید فریاد بزند، اما زبانش در دهانش سنگ شد.
چشم‌هایش سوز می‌کرد و در میان سفیدی مطلق، سایه‌هایی دید — سایه‌هایی از سپاهیان خودش که در نور حل می‌شدند، گویا خاکسترشان در هوا می‌رقصید و به ستاره بدل می‌شد.
در دوردست، پیکر نقره‌پوش هنوز ایستاده بود. گویی او خود، خالق این ویرانی است.
از سینه‌اش حلقه‌ای از نور بیرون می‌آمد و بر زمین می‌چرخید، دایره‌ای کامل، و هر بار که می‌چرخید، زمین زیرش رنگ می‌باخت — سبز به خاکستری، خاکستری به سیاه، و سیاه به هیچ.
در میان آن هیچ، صدایی برخاست، نرم و هولناک:
«زمان تو دیگر در اینجا نیست، فرزند خاک. این دشت، اکنون زادگاه دو عصر است؛ جایی که گذشته با آینده در هم می‌پیچد.»
و ناگهان، نور فروکش کرد.
آسمان دیگر همان آسمان نبود — ستارگانی تازه در آن می‌درخشیدند، و خورشید، بی‌حرکت، چون چشمی خاموش در افق ایستاده بود.
ارتوخش نفس‌نفس زد. خاک زیر پایش هنوز داغ بود، اما هیچ نشانی از سپاه نبود — نه جاویدان‌ها، نه کوروش، نه پرچم‌ها.
فقط او بود، شمشیری که دیگر برق نمی‌زد، و در دوردست... ستون‌های نوری که چون شهرهایی در آسمان معلق بودند.
و از درون یکی از آن ستون‌ها، صدایی آمد — صدایی انسانی، اما ناآشنا:
«ارتوخش... صدایت می‌رسد؟ اینجا ایستگاه شوش-آرک است. اگر می‌شنوی، پاسخ بده...»
ارتوخش سر بلند کرد.
از دل نور، مردی بیرون آمد با زرهی از جنس شیشه و صدایی که از درون فلز می‌پیچید.
او نگاهش کرد و گفت:
«تو از نخستین دوران آمده‌ای. ما مدت‌ها منتظر بودیم تا دروازه‌ی زمان دوباره گشوده شود.»
ارتوخش عقب رفت، لب‌هایش لرزید:
«من... جنگیدم برای پادشاهی، نه برای رؤیاها... این چه جهانی‌ست؟!»
مرد پاسخ داد:
«جهانی که پادشاهانش قرن‌هاست مرده‌اند... اما جنگشان هنوز ادامه دارد.»

برایران زمین
۲۳
۲۴
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید