
آخر دنیا نه با انفجار شروع شد،
نه با آتش.
با عادت شروع شد.
با صبحهایی که مردم دیگر از خواب نمیپریدند،
بلکه تحویل داده میشدند به روز.
با صفهایی که نه برای نان،
بلکه برای دلیل زندهبودن کش میآمد.
شهر هنوز اسم داشت،
اما کسی صداش نمیزد.
اسمها خطرناک بودند؛
اسم یعنی حافظه،
و حافظه یعنی اعتراض.
تابلوها همه روشن بودند
اما هیچچیز دیده نمیشد.
اخبار لبخند میزدند،
اعداد رشد میکردند،
و آدمها…
آرامآرام
کوچکتر میشدند.
در این میان،
او هر روز از زیر همان پل رد میشد؛
پلی که روزی محل عبور بود
و حالا محل ماندن.
کارتهای هویت آنجا دفن شده بودند،
کنار کفشهایی که صاحبانشان دیگر
به آینده نرسیدند.
او شاعر نبود،
اما بلد بود زخم را اسمگذاری کند.
بلد بود بفهمد
چه زمانی سکوت
دیگر نجیب نیست.
شبها، وقتی بلندگوها از «آرامش» میگفتند،
او در تاریکی چیزی مینوشت؛
نه برای چاپ،
نه برای نجات،
برای اینکه فردا اگر زنده ماند
یادش نرود
چه چیزی را از او گرفتند.
و دنیا…
در حال فروپاشی نبود.
دنیا داشت
بهشکل کاملاً قانونی
اداره میشد.او را اول از روی صدایش شناختند،
نه چهرهاش.
صدایی که نه فریاد بود
نه التماس؛
چیزی میانِ هر دو،
مثل استخوانی که زیر پوست گیر کرده باشد.
نامش را هیچجا ثبت نکردند.
زنها در این شهر
یا عدد بودند
یا شایعه.
او شایعه بود.
میگفتند یکبار،
سالها پیش،
در روزی که هنوز خورشید
بیاجازه طلوع میکرد،
او پشت تریبونی ایستاده
و فقط یک جمله گفته:
«ما کم نیستیم،
فقط
پراکندهایم.»
همان یک جمله
برای سقوط یک میدان کافی بود.
برای بستهشدن سه روزنامه.
برای ناپدیدشدن پنج نفر.
و برای اینکه نامش
از همهی لیستها پاک شود.
موهایش را کوتاه نگه میداشت،
نه از سر جسارت،
از سر ضرورت.
بلند بودن،
در این شهر
یعنی گیر افتادن.
چشمهایش چیزی را میدید
که دیگران از ترس
نمیخواستند ببینند:
اینکه آخرالزمان
یک رویداد نیست،
یک فرآیند اداریست.
او شبها از مسیرهایی راه میرفت
که دوربینها
از دیدنشان خجالت میکشیدند.
به خانههایی میرفت
که هنوز
چراغی را به احترام انسان
روشن میکردند.
و عجیب این بود:
او امید پخش نمیکرد.
او حافظه پخش میکرد.
و حافظه،
خطرناکترین سلاحِ باقیمانده بود.
اولینبار
او و مرد
زیر همان پل همدیگر را دیدند؛
جایی که آینده
دیگر عبور نمیکرد.
زن به او نگاه کرد و گفت:
— «مینویسی… اما هنوز نرسیدهای به جایی که باید بسوزانی.»
و مرد فهمید:
این دیدار
قرار نیست نجاتش دهد.
قرار است
تمام آنچه را که هنوز سالم مانده
به آتش بکشد.زن کنار دیوار نشست.
نه خسته بود، نه زخمی تازه داشت؛
اینها چیزهاییست که آدمها هنوز میبینند.
زخمِ او
جایی بود که نگاهها دیگر به آن نمیرسید.
گفت:
«امید…
بزرگترین دروغیست که به ما فروختند
با بستهبندیِ روشن.
به ما گفتند امید داشته باش
وقتی نان را گرفتند.
گفتند امید داشته باش
وقتی اسمها را پاک کردند.
گفتند امید داشته باش
وقتی بچهها یاد گرفتند
آرام گریه کنند
تا همسایهها نترسند.
امید را طوری تعریف کردند
که بیخطر باشد.
بیدندان.
امیدی که فقط تحمل بلد است،
نه تغییر.
من از آن امیدی میترسم
که به تو میگوید:
«صبر کن، درست میشود»
در حالی که هر روز
چیزی از تو کم میکند
تا دیگر توانِ درستکردن نداشته باشی.امیدِ واقعی
داد نمیزند.
لبخند نمیزند.
و هیچوقت آرامش نمیدهد.
امیدِ واقعی
مثل تکه شیشهایست
در گلویت.
نمیگذارد دروغ را
راحت قورت بدهی.
من به آینده ایمان ندارم،
به یادآوری ایمان دارم.
به اینکه فراموش نکنیم
چه کسی چه چیزی را
از ما گرفت
و با چه لبخندی.
اگر قرار است چیزی ما را نجات دهد،
اسمش امید نیست.
اسمش
خشمِ آگاه است.
اسمش
حافظهایست که تسلیم نمیشود.
و اگر فردا
همهچیز فرو بریزد،
بگذار بگویند
ما امیدوار نبودیم؛
بگویند
ما خطرناک بودیم.»امیدِ واقعی
داد نمیزند.
لبخند نمیزند.
و هیچوقت آرامش نمیدهد.
امیدِ واقعی
مثل تکه شیشهایست
در گلویت.
نمیگذارد دروغ را
راحت قورت بدهی.
من به آینده ایمان ندارم،
به یادآوری ایمان دارم.
به اینکه فراموش نکنیم
چه کسی چه چیزی را
از ما گرفت
و با چه لبخندی.
اگر قرار است چیزی ما را نجات دهد،
اسمش امید نیست.
اسمش
خشمِ آگاه است.
اسمش
حافظهایست که تسلیم نمیشود.
و اگر فردا
همهچیز فرو بریزد،
بگذار بگویند
ما امیدوار نبودیم؛
بگویند
ما خطرناک بودیم.»
باد روی پل میدوید
انگار عجله داشت
که زودتر شاهد باشد.
زن حرفش را تمام کرده بود
اما سکوتش
ادامهی همان صحبت ها بود.
مرد به لبهی پل نزدیک شد؛
نه برای فرار،
برای اینکه آخرینبار
شهر را از بالا ببیند.
شهری که او را نوشت
و بعد
انکارش کرد.
نورافکنها ناگهان روشن شدند.
دستورها فریاد زده نشدند؛
اینجا همه چیز
بیصدا اجرا میشد.
اولین تیر
هوا را شکافت،
نه بدن را.
هشدار نبود،
امضا بود.
دومی
به شانهاش خورد.
دفترچه از دستش افتاد
و روی آسفالت
باز شد؛
صفحهای خالی،
برای آیندهای که
دیگر قرار نبود نوشته شود.
مرد چرخید.
زن را دید.
نه با ترس،
نه با خواهش.
با لبخندی که میگفت:
«حداقل
این یکی را
نتوانستید
سانسور کنید.»
تیر سوم
کار را تمام نکرد؛
تصمیم را گرفت.
بدنش عقب رفت،
پل تمام شد،
و رودخانه
دهان باز کرد.
سقوط
نه سریع بود
نه باشکوه.
فقط
واقعی.
آب
او را بلعید
بیآنکه نامش را بپرسد.
خون
در تاریکی حل شد
مثل جملهای
که هیچوقت اجازهی پخش نگرفت.
زن بالای پل ایستاده بود.
گریه نکرد.
داد نزد.
فقط زیر لب گفت:
«دیدی؟
امید دروغ بود.
اما افتادنت…
حقیقی.»
و رودخانه
او را برد
نه به سمت نجات،
بلکه به سمت
یادآوری.
آخرالزمان
همچنان
بهطور رسمی
ادامه داشت.«آن شب، رودخانه جنازه نبرد؛
یک شهادتنامه را با خود برد.»