
آریون، هنوز در جریان بیخودی شناور، ناگهان حس کرد جهان دیگر ثابت نیست.
زمین، آسمان و حتی زمان، به نظر میرسید چندین لایه و شاخه همزمان دارند.
او دید که هر حرکت کوچک، نه تنها در لحظه حاضر، بلکه در شاخههای متعدد واقعیت، تاثیر میگذارد.
در این لحظه، وِرکاس ظاهر شد، اما دیگر نه به شکل یک دشمن ساده، بلکه مانند انعکاسهای متعدد خود آریون در شاخههای مختلف واقعیت.
هر حمله و هر حرکت او، فوراً در شاخههای دیگر بازتاب داشت.
وِرکاس فریاد زد:
— «اگر بخواهی این جریان را هدایت کنی، کل واقعیت را به هم میریزی!»
آریون پاسخ داد:
— «واقعیت به هم ریختن نیست، بلکه فهم جریان است. من همه شاخهها را میبینم و میپذیرم.»
کایرول، موجودات فرازمانی، این بار از درهمتنیدگی کوانتومی استفاده کردند.
چشمهایشان آینده و گذشته را با هم نشان میدادند، و ذهن آریون را به همه احتمالات ممکن فرو بردند.
ترس و شک در دل او موج زد:
— «اگر هر انتخاب من همه شاخهها را تحت تاثیر قرار دهد، چه کسی پاسخگوست؟»
و در همین لحظه، لیرا و ثیار نیز به چالش کشیده شدند.
لیرا دید که در یک شاخه، او متحد آریون است،
در شاخه دیگر، دشمن اوست،
و هر تصمیم کوچک او میتواند نتیجه کل شاخهها را تغییر دهد.
ثیار با توانایی نفوذ ذهنی خود، نشان داد که حتی احساسات و باورهای انسانها نیز در این درهمتنیدگی بازتاب دارد.
آریون نفس عمیقی کشید و فهمید:
فیزیک کوانتوم، فلسفه و اخلاق را به چالش میکشد.
او نمیتواند همه شاخهها را کنترل کند، اما میتواند جریان و ارتباطات میان آنها را هدایت کند.
این هدایت، همان تعادل بین آزادی و مسئولیت، پذیرش تضادها و فهم جریان هستی است.
و با این آگاهی، آریون اولین قدم عملی خود را برداشت:
نه با نابودی دشمنان، بلکه با همآغوشی و هدایت شاخهها، تعادل نسبی برقرار کرد.
و این، نخستین درس عملی در جهانهای درهمتنیده بود،
جایی که هر حرکت کوچک، همزمان فلسفه و علم را به آزمون میگذارد.
آریون اکنون ایستاده بود میان شاخههای بیشمار واقعیت، جایی که هر حرکت کوچک، موجی در چندین جهان ایجاد میکرد.
او فهمیده بود که این جهانها نه تنها با قوانین فیزیک، بلکه با فلسفه و اخلاق او در هم تنیدهاند.
لیرا و ثیار در کنارش بودند، اما هر یک در شاخهای متفاوت عمل میکردند:
در یکی، لیرا همراه و هدایتگر او بود،
در دیگری، ناآگاهانه در تضاد با او قرار میگرفت.
ثیار نیز با نفوذ ذهنی خود، نشان داد که هر احساس، هر ترس و هر امید، شاخهای جدید میسازد.
وِرکاس و کایرول، دشمنان فلسفی و علمی او، در هر شاخه واکنش متفاوتی نشان میدادند:
وِرکاس در شاخهای حمله میکرد،
در شاخه دیگر، با فهم نسبی از فلسفه آریون، توقف میکرد،
کایرول نیز همزمان گذشته و آینده را آشکار میکرد و آریون را مجبور به تصمیمهای دشوار میساخت.
آریون فهمید که کنترل همه شاخهها غیرممکن است.
اما او میتوانست جریان را هدایت کند، تضادها را بپذیرد و تصمیماتش را با درک اثر گسترده آنها بر چند واقعیت همزمان بگیرد.
در یک لحظه بحرانی، او تصمیم گرفت که شاخهای که بیشترین نابسامانی را ایجاد میکند، به جریان اصلی بازگردانده شود.
با این حرکت:
تضادها تعدیل شدند،
دشمنان مجبور شدند تعادل را بپذیرند،
و شاخهها به شکلی نسبی، همسو شدند.
آریون در این لحظه، درس بزرگی آموخت:
قدرت واقعی نه در نابودی دشمن، بلکه در فهم، پذیرش و هدایت جریانهاست.
هر تصمیم، نه فقط یک جهان، بلکه کل واقعیتهای درهمتنیده را شکل میدهد.
و با این آگاهی، او گام بعدی را برداشت:
جهانهای درهمتنیده تنها آغاز مسیر بودند،
و آزمونهای بزرگتر، جایی که فلسفه، علم و اخلاق در هم میآمیزند، هنوز در انتظار او بودند…
آریون، ایستاده در قلب جریان بیپایان، حس کرد که شاخهها دیگر پایدار نیستند.
هر حرکت، هر نفس و هر اندیشه او، شاخهای جدید از واقعیت را میآفرید و شاخههای قدیمی را تغییر میداد.
لیرا، که تا دیروز متحدی قابل اعتماد بود، حالا در شاخهای متفاوت، رفتار و انگیزهای غیرقابل پیشبینی داشت.
در یکی از شاخهها، به او اعتماد کامل نشان میداد؛ در شاخهای دیگر، با شک و ترس برخورد میکرد.
ثیار، با نفوذ ذهنی خود، نشان داد که هر اضطراب و امید کوچک در دل موجودات دیگر نیز بازتاب مییابد و شاخهای تازه میسازد.
وِرکاس و کایرول، که دشمنان فلسفی و علمی او بودند، حالا در هر شاخه شکلهای متفاوتی داشتند.
در شاخهای وِرکاس تهدید میکرد، در شاخهای دیگر متعادل و نسبی عمل میکرد؛
کایرول نیز آینده و گذشته را در هم میآمیخت و ذهن آریون را با امکانهای بیپایان درگیر میکرد.
آریون فهمید که کنترل مستقیم شاخهها غیرممکن است.
اما او میتوانست:
جریان را هدایت کند، نه مهار؛
تضادها را بپذیرد، نه سرکوب؛
با تصمیمات آگاهانه، تعادل نسبی برقرار کند، حتی اگر کامل نباشد.
در یک لحظه بحرانی، آریون تمرکز کرد و جریان شاخهای که بیشترین آشفتگی را داشت، به جریان اصلی بازگرداند.
با این کار:
تضادها تعدیل شدند،
لیرا و ثیار با مسیر نسبی همسو شدند،
و دشمنان، مجبور به پذیرش نسبی فلسفه او شدند.
آریون در دل خود گفت:
— «شاخهها بیپایاناند، اما فهم و پذیرش، میتواند راهی بسازد…
راهی که هم علم و هم فلسفه را در یک جریان جاری میکند.»
و او، برای نخستین بار، قدرت واقعی هدایت جریانهای چندگانه را لمس کرد؛
قدرتی که نه با کنترل، بلکه با درک، انعطاف و پذیرش تضادها شکل میگیرد.
آریون هنوز در جریان بیخودی شناور بود، اما هر حرکت کوچک او، موجی گسترده در شاخههای متعدد واقعیت ایجاد میکرد.
لیرا و ثیار هر دو در شاخههایی متفاوت، واکنشهای گوناگون نشان میدادند:
در یک شاخه، لیرا با اعتماد کامل همراه او بود،
در شاخهای دیگر، شک و ترسش باعث تضاد و اختلال میشد.
ثیار نیز نشان داد که احساسات و افکار کوچک میتوانند شاخهای تازه بسازند و مسیر جریان را تغییر دهند.
وِرکاس و کایرول، دشمنان فلسفی و علمی آریون، هر یک واکنش متفاوتی نشان میدادند:
وِرکاس در شاخهای تهدید میکرد،
در شاخهای دیگر، با فهم نسبی فلسفه آریون، موقتاً توقف میکرد،
کایرول نیز گذشته و آینده را در هم میآمیخت و آریون را با تمام احتمالات ممکن روبرو میکرد.
آریون دریافت که هر تصمیمش، بازتابی گسترده دارد:
یک حرکت کوچک میتواند شاخهای را به نابودی بکشاند،
یا شاخهای دیگر را به تعادل نسبی بازگرداند.
در این لحظه بحرانی، آریون تصمیم گرفت شاخهای که بیشترین آشفتگی را ایجاد میکند، با هدایت جریان به تعادل نسبی بازگرداند.
این تصمیم، نه تنها بر شاخه مورد نظر، بلکه بر شاخههای متعدد دیگر تأثیر گذاشت و نظم نسبی ایجاد کرد.
در دل این تجربه، آریون دریافت:
قدرت واقعی در کنترل نیست، بلکه در هدایت و پذیرش تضادهاست.
فلسفه و اخلاق، وقتی در عمل جاری شوند، میتوانند جریان واقعیت را شکل دهند.
حتی دشمنان و مخالفان، بخشی از جریان جهان هستند و میتوانند با فهم و همآغوشی نسبی، مسیر را هموار کنند.
در پایان ، شاخهها به تعادل نسبی رسیدند، اما آریون میدانست که این تازه آغاز بازتابهای پیچیدهتر است.
هر تصمیم، هر حرکت و هر احساس، در شاخههای دیگر موج ایجاد میکند و آزمونهای بزرگتر، هنوز در انتظار او هستند…
آریون، ایستاده در میان شاخههای متعدد واقعیت، حس کرد وجوداتی نامعمول و قدرتمند وارد میدان شدهاند.
آنها نه تنها از قوانین فیزیک معمول پیروی نمیکردند، بلکه رفتارشان بر مبنای احتمالات کوانتومی و جریان بیخودی بود.
لیرا با شگفتی گفت:
— «این موجودات… نه میتوان آنها را پیشبینی کرد، نه میتوان با روشهای معمول کنترلشان کرد.»
آریون، با تمرکز عمیق، جریان هر شاخه را بررسی کرد و فهمید:
هر حرکت این موجودات، شاخههای مختلف را تحت تأثیر قرار میدهد،
و هر واکنش او، بازتابی غیرمنتظره ایجاد میکند،
حتی کوچکترین تصمیم میتواند تعادل نسبی شاخهها را بهم بریزد یا اصلاح کند.
وِرکاس و کایرول نیز در این میان فعالیت میکردند:
وِرکاس تلاش کرد موجودات نوظهور را علیه آریون بسیج کند،
کایرول، با همزمانی و پیشبینی آینده، آنها را به آزمون فلسفی و اخلاقی آریون کشاند.
آریون فهمید که قدرت نابود کردن موجودات بیفایده است؛
او باید با آنها همآغوش شود و جریان آنها را هدایت کند تا تعادل نسبی برقرار شود.
در لحظهای بحرانی، آریون یک تصمیم دشوار گرفت:
یک موجود نوظهور که بیشترین آشفتگی را ایجاد کرده بود، به شاخهای بازگردانده شد،
موجود دیگر، که در شاخهای با لیرا و ثیار همسو بود، هدایت شد تا مسیر جریان اصلی را تثبیت کند.
آریون در دل خود گفت:
— «علم، فلسفه و اخلاق، وقتی در عمل به هم پیوند میخورند، قدرت واقعی را نشان میدهند… و این قدرت نه در نابودی، بلکه در هدایت و پذیرش است.»
با پایان این رویارویی، شاخهها دوباره به تعادل نسبی رسیدند، اما آریون میدانست:
این تازه آغاز مسیر جدید بود؛
چالشها، موجودات و نیروهای تازهای در انتظار او بودند که فلسفه و علم را حتی بیشتر به آزمون خواهند کشید…