ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۴ دقیقه·۲۴ روز پیش

انگل(بخش دوم)

سکوت بعد از صدای خزنده، سنگین‌تر و ترسناک‌تر بود. انگار ایستگاه نفسش را حبس کرده بود. توماس، با هیجان و وحشت توامان، به سمت آزمایشگاه بایولوژی دوید. "اون کریستال‌ها... باید دوباره بررسی‌شون کنم."

جولیان سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. "فردریک، برو سیستم‌های امنیتی رو چک کن. ببینیم از کجا این صدا میاد."

فردریک سری تکان داد و با قدم‌های سنگین به سمت اتاق موتورخانه رفت. ورونیکا به سمت آلبرت رفت که هنوز کنار در ایستاده بود و صورتش مانند گچ سفید شده بود. "آلبرت، نفس عمیق بکش. چیزی نیست. شاید فقط فشار هوا باشه."

"نه، خانم هیز،" آلبرت با صدایی خفه گفت. "من اون صدا رو شنیدم. داشت نزدیک می‌شد. انگار... لیس می‌زد."

صدای ورونیکا کمی لرزید. "توهم زدی. اینجا خیلی تحت فشاره. همه‌مون هستیم."

در همین حین، توماس در آزمایشگاه، زیر نور چراغ مطالعه، دوباره به نمونه‌های یخ پرداخت. کریستال‌ها در زیر میکروسکوپ، همان الگوی عجیب را نشان می‌دادند. اما این بار، الگوها سریع‌تر حرکت می‌کردند، گویی به حضور او واکنش نشان می‌دادند. او صدا را به دستگاه فرکانس‌یاب متصل کرد. خطوط روی صفحه نمایشگر، الگویی پرنوسان و نامنظم را نشان می‌دادند، شبیه به ضربان قلبی نامنظم. "این دیگه فقط نویز نیست..."

ناگهان، تصویر روی مانیتور به هم ریخت و صدای جیغ گوش‌خراشی از بلندگوهای آزمایشگاه پخش شد. توماس از جا پرید و دستگاه را خاموش کرد، قلبش به شدت می‌کوبید. "لعنتی! چی بود این؟"

در همین زمان، در موتورخانه، فردریک با عصبانیت به پنل کنترل ضربه زد. "همه‌چی رو چک کردم! هیچ مشکلی نیست! هیچ نقصی! انگار... انگار کسی داره با سیستم‌ها بازی می‌کنه!" او نفس‌نفس می‌زد. احساس می‌کرد عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته است. "یا شاید... یه نفر داره این کار رو می‌کنه."

او به اطراف نگاه کرد. موتورهای عظیم و پرهیاهو، تنها شاهدان او بودند. اما در میان صدای غرش ماشین‌ها، حس می‌کرد نگاهی نامرئی او را زیر نظر دارد. چرخید. راهرو خالی بود. فقط سایه‌های دراز و رقصان نور فلورسنت.

در همین حین، ورونیکا سعی داشت به آلبرت کمک کند تا آرام شود. "بیا اینجا بشین. یه کم آب بهت بدم." او لیوان آبی را به سمت آلبرت گرفت، اما دست آلبرت به شدت لرزید و لیوان از دستش افتاد و روی زمین پخش شد.

"معذرت می‌خوام... من..." آلبرت ناگهان خشکش زد. چشمانش به نقطه‌ای پشت سر ورونیکا دوخته شده بود. "اون... اون اونجاست."

ورونیکا به آرامی چرخید. پشت سرش، فقط راهرویی خالی و سرد بود. "آلبرت، کی اونجاست؟ هیچ‌کس نیست."

"نه! اون... اون داره بهم لبخند می‌زنه. همون لبخند." صدای آلبرت به گریه آمیخته بود. "همون لبخند وقتی... وقتی مادرم مرد."

ورونیکا حس کرد ستون فقراتش از سرمای ناگهانی مور مور شد. او داستان غم‌انگیز کودکی آلبرت را می‌دانست. "آلبرت، داری هذیون می‌گی. اون فقط یه توهمه."

"تو نمی‌فهمی!" آلبرت فریاد کشید و به سمت در دوید. "من باید از اینجا برم! قبل از اینکه..."

با باز کردن در، صدای زوزه‌ی باد شدیدتر شد و گردباد برف سفیدی اتاق را در برگرفت. آلبرت در میان طوفان ناپدید شد. ورونیکا به سمت در دوید، اما دیگر اثری از او نبود. فقط سرمای کشنده‌ای که از بیرون به درون می‌خزید.

جولیان ونس، که صدای فریاد آلبرت را شنیده بود، با عجله به سمت محل اقامت برگشت. با دیدن ورونیکا که وحشت‌زده کنار در ایستاده بود، پرسید: "چی شد؟ آلبرت کو؟"

ورونیکا با صورتی رنگ‌پریده و بهت‌زده گفت: "اون... رفت بیرون. توی طوفان."

جولیان به بیرون نگاه کرد. هیچ اثری از آلبرت نبود. فقط سفیدی بی‌کران برف و باد. اما در میان زوزه‌ی باد، گویی صدای خنده‌ای خفیف و شیطانی را شنید. خنده‌ای که از درون دیوارهای فلزی ایستگاه به گوش می‌رسید.

توماس، با شتاب به اتاق کنترل آمد. "دکتر، من یه چیز عجیب پیدا کردم. توی گزارش‌های قدیمی ایستگاه... قبل از اینکه ما بیایم اینجا. قبلاً یه تیم دیگه اینجا بودن. یه حادثه رخ داده. اونا هم ارتباطشون قطع شده بود."

جولیان به او نگاه کرد. "حادثه؟ چی شده بود؟"

"جزئیاتش کمه، ولی نوشته شده 'انزوای روانی' و 'پدیده‌های صوتی غیرقابل توضیح'. بعدش... سکوت."

فردریک با چهره‌ای عبوس وارد شد. "منم یه چیزایی پیدا کردم. یکی از دوربین‌های مداربسته که فکر می‌کردم خرابه، یه تصاویری ظبط کرده. یه هفته پیش. داره آلبرت رو نشون می‌ده. داره با دیوار حرف می‌زنه. مثل اینکه با کسی داره صحبت می‌کنه که اونجا نیست."

جولیان آه عمیقی کشید. "پس قضیه فقط یه مشکل فنی نیست."

صدای وزوز دوباره شروع شد، این بار بلندتر و پیوسته‌تر. انگار تمام فلزات ایستگاه در حال لرزیدن بودند. چراغ‌ها دوباره شروع به چشمک زدن کردند، اما این بار، نورشان قرمز و نامنظم بود، مانند ضربان قلبی در حال ایستادن.

ورونیکا، که حالا کاملاً رنگ پریده بود، به صفحه نمایشگر دوربین امنیتی که تصویر راهروی خالی را نشان می‌داد، خیره شد. "اون... اونا دارن بزرگتر می‌شن."

جولیان و فردریک به سمت صفحه نمایش چرخیدند. در گوشه تصویر، سایه‌هایی شروع به شکل‌گیری کرده بودند. سایه‌هایی کشیده و نامنظم که در سکوت، در حال نزدیک شدن به دوربین بودند. و در میان سایه‌ها، لرزشی خفیف دیده می‌شد، لبخندی شبیه به...

محل اقامت
۲۹
۷
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید