
باران از عصر شروع شده بود و تا شب هم ولکن نبود. قطرهها روی شیشهٔ پنجرهٔ اتاق ماری آرام میلغزیدند و خیابان باریک روبهروی خانه را مثل یک نوار سیاه و براق نشان میدادند. چراغهای زرد خیابان در مه میلرزیدند، انگار خودشان هم از چیزی میترسیدند. ماری کنار پنجره ایستاده بود و به محلهٔ ساکت نگاه میکرد. امشب همهچیز بیش از حد آرام بود؛ همان سکوتی که قبل از اتفاقهای عجیب میآید.
صدای نیک از پشت در آمد. «گفتم که پیداش میکنیم!»
جین نفسنفسزنان جواب داد: «اگر تو دوباره وسط راه بستنی پیشنهاد ندی، شاید زودتر هم پیداش کنیم.»
نیک خندید، اما خندهاش زیر صدای باران گم شد. آنها دنبال گربهٔ ماری آمده بودند؛ گربهای خاکستری و لجباز به اسم “پَشمالو” که از صبح ناپدید شده بود. ماری چیزی نگفته بود، اما از ظهر حس میکرد پشمالو فقط گم نشده. انگار چیزی او را صدا زده بود.
کوچهٔ پشت خشکشویی قدیمی، جایی بود که گربه از آنجا رد شده بود. دیوارهای آجری خیس، بوی خاک و آهن زنگزده، و دری فلزی که هیچوقت قبل از امشب دیده نشده بود، همهچیز را عجیبتر میکرد. روی در، علامتی حک شده بود: یک چشم، یک کلید، و یک ماه نیمهپنهان. جین جلو رفت و انگشتش را روی علامت کشید. «این… واقعیه؟»
نیک چراغقوهٔ کوچکش را روشن کرد. نور لرزان روی دیوار افتاد. «اگر شوخی باشه، خیلی بیسلیقهست.»
ماری چیزی نگفت. فقط گوش داد. از پشت در، صدایی میآمد؛ نه صدای آدم، نه حیوان. بیشتر شبیه زمزمهٔ هزاران حرف بود که زیر زمین نفس میکشیدند.
جین دستگیره را فشار داد. در با نالهای کوتاه باز شد. پلههایی باریک و سنگی به پایین میرفتند. بوی شیرین و تندی از ته راهرو بالا میآمد؛ بویی شبیه دارچین، گرد و غبار، و چیزی ناشناخته که آدم نمیتوانست اسمش را بداند. نیک زیر لب گفت: «من از اینجا خوشم نمیاد.»
جین جواب داد: «اولین بار نیست که چیزی از تو خوشش نمیاد.»
اما خودش هم کمی رنگپریده بود.
پلهها آنها را به بازاری رساند که انگار از دل یک خواب قدیمی بیرون آمده بود. سقف کوتاه و قوسیشکل بود، پر از چراغهای کوچک و کدر که نورشان روی زمین سنگفرش شده میریخت. غرفهها در دو طرف راهرو مثل دندانهای کج و نامنظم چیده شده بودند؛ یکی پر از شیشههای پر از مه، یکی پر از پرهای سیاه، یکی پر از ساعتهایی که بدون عقربه تیکتاک میکردند. موجودات عجیبی پشت میزها ایستاده بودند: مردی با گوشهای بلند روباهمانند، زنی با چهرهای پوشیده از ماسکهای کاغذی، و کودکی کوچک با چشمهای طلایی که هیچوقت پلک نمیزد.
«واو…» نیک این را چنان آرام گفت که انگار میترسید خود بازار صدایش را بشنود.
ماری آرام نگاه میکرد. هر چیز در آنجا انگار یک راز داشت. حتی سایهها هم درست سر جای خود نبودند. بعضی سایهها از صاحبشان جدا میشدند و روی دیوارها میدویدند. بعضی از غرفهها با تارهای نازک نقرهای به هم وصل بودند. و هر چند لحظه یکبار، زنگ کوچکی در دوردست به صدا درمیآمد و همهٔ موجودات برای یک لحظه ساکت میشدند.
جین پشمالو را دید. یا دستکم چیزی شبیه او را. گربه پشت یک غرفهٔ باریک، کنار قفسهای از قفلهای قدیمی نشسته بود. اما چشمهایش در نور میدرخشیدند، و دور گردنش روبان سیاهی بسته بودند.
«پشمالو!»
گربه برگشت، اما فرار نکرد. فقط به آنها نگاه کرد، بعد آهسته به سمت انتهای بازار رفت. انگار میخواست دنبالش بروند.
نیک قدمی برداشت. «من این سناریو رو دوست ندارم.»
ماری زمزمه کرد: «چارهای نداریم.»
آنها از میان غرفهها رد شدند تا به انتهای بازار رسیدند؛ جایی که پردهای مخملی و سیاه، ورودی یک اتاق کوچک را میپوشاند. پشت پرده، صدای زنی شنیده میشد که خیلی آرام و خیلی تمیز حرف میزد، مثل کسی که همیشه میداند همهچیز باید دقیقاً طبق برنامه باشد.
مادام ورا.
وقتی پرده کنار رفت، او ایستاده بود: زنی بلندقد با لباس بلند بنفش تیره، دستکشهای مشکی و چتری بسته در دست. لبخندش مهربان به نظر میرسید، اما چشمهایش مثل دو سوزن براق بودند. روی میز جلوی او، دهها شیشهٔ کوچک قرار داشت؛ داخل هر کدام چیزی میلرزید: تکهای خنده، صدای یک لالایی، نور یک خاطره، یا سایهای کوچک و وحشتزده.
ماری حس کرد نفسش بند آمده.
مادام ورا گفت: «چه مهمانهای کوچکی. دیر رسیدید.»
جین جلو رفت و با شجاعت ساختگی گفت: «گربهٔ ما را دزدیدی؟»
ورا لبخندش را عمیقتر کرد. «دزدی؟ نه عزیزم. من فقط چیزهای گمشده را جمع میکنم.»
نیک با تردید گفت: «پس چرا اینجا زندانیان؟»
ورا چترش را روی شانه جابهجا کرد. «چون بچهها معمولاً از چیزهایی که درونشان هست میترسند. من ترس را نگه میدارم. امنتر است.»
ماری به شیشهها نگاه کرد و ناگهان فهمید. اینها فقط ترس نبودند. اینها تکههایی از آدمها بودند؛ چیزهایی که اگر از دست بروند، آدم کمکم خودش را فراموش میکند. نگاهش به پشمالو افتاد. گربه کنار قفسهای از شیشهها نشسته بود و به یک قفل برنزی خیره شده بود؛ قفلی که روی آن همان نشان درِ مخفی حک شده بود.
جین آهسته گفت: «ماری، نگاه کن. گربه داره چیزی رو نشون میده.»
ماری نزدیکتر شد. روی دیوار، درست پشت قفسه، خطی باریک از نور دیده میشد؛ درزی پنهان. او با انگشتش روی سنگهای سرد کشید و زمزمه کرد: «اینجا یک دره.»
ورا اینبار دیگر لبخند نزد. «دختر باهوش.» صدایش نرم بود، اما تهش تیز و سرد شده بود. «ببندیدشون.»
از پشت غرفهها، سایههایی جدا شدند و به طرف بچهها خزیدند.
نیک چراغقوه را روشن کرد و نور مستقیم را به چشم سایهها انداخت. یکی از آنها جیغی نازک کشید و عقب رفت. جین دست ماری را گرفت و فریاد زد: «اون در! ماری، سریع!»
ماری دستش را روی سنگها گذاشت. حالا فهمیده بود قفل از نور نمیترسد، از اسم میترسد. آرام گفت: «باز شو.»
سنگها لرزیدند. خط نور پهن شد. درِ پنهان با صدای آهستهای باز شد و پشتش راهرویی پیچدار پیدا شد که بوی باران و چوب خیس میداد. پشمالو اول از همه پرید داخل.
ورا فریاد زد: «نه!»
اما دیر شده بود.
بچهها دویدند. صدای قدمهایشان با ضربان قلبشان قاطی شده بود. پشت سرشان، بازار میلرزید و سایهها مثل نخهای پاره جمع میشدند. جین جلوتر رفت، نیک در را برای بقیه نگه داشت، و ماری آخرین نگاه را به آن اتاق انداخت؛ به شیشهها، به چتر سیاه، و به چهرهٔ زنی که حالا برای اولین بار عصبانی شده بود. نه فقط عصبانی؛ ترسیده بود. چون چیزی که از بچهها میگرفت، حالا داشت به خودش برمیگشت.
وقتی دوباره به کوچه رسیدند، باران هنوز میبارید. اما درِ فلزی پشتشان دیگر نبود. فقط دیوار خیس و ساکت خشکشویی قدیمی مانده بود، انگار آن بازار هیچوقت وجود نداشته. پشمالو روی سینهٔ ماری پرید و خرخر کرد.
نیک نفسش را بیرون داد. «من رسماً تصمیم گرفتم از این به بعد از جاهای تاریک متنفر باشم.»
جین خندید. «تو از قبل هم میترسیدی.»
ماری چیزی نگفت. چون در جیبش، چیزی سرد و گرد پیدا کرده بود: یک سکهٔ سیاه با همان نشان چشم و کلید. رویش نوشته شده بود:
هر چیز گمشدهای، راه بازگشتی دارد.
و آن شب، ماری فهمید که بعضی بازارها فقط یکبار باز نمیشوند. بعضیشان منتظرند دوباره صدایشان بزنی.