
کوهها چونان نگهبانانی سپید در دوردست بیدار ایستاده بودند،
و دشتها در زیر پرتو خورشید به رنگ زر در آمده بودند.
باد از میان شاخههای سرو و کاج میگذشت و نوایی کهن زمزمه میکرد؛
نوایی که گویی از هزاران سال پیش در سینهی خاک مانده بود — نغمهی ائندورا.
سیمرغ، آن پرندهی مینوی، در آسمان البرز پر میکشید.
بالهایش چون پرچم امید بر پهنهی آسمان گسترده بود
و هرگاه بالی میجنباند، تکهای از شب را میسوزاند و به روز بدل میکرد.
او ناظرِ خاموشِ سرنوشتِ مردمان بود؛
شاهدِ رنجها، خیانتها، و ایمانهایی که در دلِ خاک ایران ریشه کرده بود.
از سبلان تا هامون، از دماوند تا کارون،
نام ایران در هر ذرهی خاکش تنیده بود —
و مردم، با دلهایی زخمی اما استوار،
چشم به شرق داشتند، آنجا که آفتاب دوباره برمیخاست…
و سیمرغ میدانست که هنوز، آخرین آتش خاموش نشده است.
که هنوز، فرزند آتش در راه است.