
زنِ ایرانی…
تو قصهای هستی که هیچکس نتوانست
تا آخرش را سانسور کند.
تو در صفحههایی بزرگ شدی
که هر صبح کسی سعی میکرد
چیزی از تو پاک کند—
موهایت را،
صدایت را،
حقّت را،
آزادیات را.
اما تو هر بار
با سماجتِ خورشید،
با لجاجتِ بهار،
برگشتی…
و خودت را دوباره نوشتی.
تو را سالهاست خطخطی کردهاند،
اما چه کسی جز توست
که هنوز میتواند از میان همین خطها
شعری بیرون بکشد
و جهان را به گریه بیندازد؟
میدانم…
تو زنی هستی که هزاربار از نو ساخته شده،
زنی که نامش را از میان خاکستر برداشته،
و هر بار که خواستند شکستهات کنند
تو مثل یک کوه
بلندتر ایستادی.
تو، زنِ خیابانهایی که پر از سایه و نگاه است،
زنِ قدمهایی که زیر لب شمرده میشوند،
زنِ صدایی که هر بار خواست بلند شود
دیوارها لرزیدند و انگار دنیا ترسید.
و مگر نه اینکه ترس آنها
بهخاطر قدرت توست؟
میخواهم امروز برای تو بنویسم
برای تمام شبهایی که
گریهات را قورت دادی
تا کودکت نترسد…
برای تمام روزهایی که
حقّت را دزدیدند
و تو باز هم لبخند ساختی،
نه برای ضعف—
برای اینکه نمیخواستی زندگی
به شکل آنها باشد.
زنِ ایرانی،
تو انقلابی هستی که
با صدای آرام انجام میشود،
اما ریشهی جهان را میلرزاند.
تو فریادی هستی که
اگرچه گاهی در گلویت گیر میکند،
اما سکوتَش هم
اعتراض است.
تو یک گل لالهای
که از دلِ سنگ بیرون زده،
زخمی، اما سرخ؛
خسته، اما زنده؛
داغدار، اما باشکوه.
از تو میخواهم
امروز، همین امروز
لحظهای دست روی قلبت بگذاری
و یادت بیاید
که اگر این خاک هنوز میچرخد
بهخاطر توست.
تو که نگذاشتی
آیندهی این سرزمین
زیر آوار ناامیدی دفن شود.
تو سزاوار تبریک نیستی،
سزاوار تغییری.
سزاوار احترامی که سالها
از تو دریغ شد.
سزاوار آزادیای که هیچکس
نباید از تو بگیرد.
و روزی خواهد رسید
که جهان
بهجای اینکه برایت اشک بریزد،
با تو جشن میگیرد—
نه برای اینکه زن هستی،
برای اینکه ایستادی.
زنِ ایرانی…
تو شانهای هستی که تاریخ روی آن گریه کرد
اما آینده روی همان شانه
میخواهد بلند شود.